امروز: سه شنبه, ۲۴ تیر ۱۳۹۹ برابر با ۲۳ ذو القعدة ۱۴۴۱ قمری و ۱۴ ژوئیه ۲۰۲۰ میلادی
دوشنبه, ۰۹ دی ۱۳۹۸ ۱۳:۵۳
۱
PNAZAR
نسخه چاپی

مهمترین عوامل تیره بختی چیست؟- بخش چهارم: بیگانگی

مهمترین عوامل تیره بختی چیست؟- بخش چهارم: بیگانگی
به گزارشتمیم نیوز

یکی دیگر از منابع تیره بختی، از دیدگاه جامعه شناسی بیگانگی است. واژه بیگانگی در ساده ترین مفهوم آن به معنای جدایی است. بیگانگی مفهومی است که جامعه شناسان برای توصیف 1) جدایی از دیگران (تنها بودن و انزوا)، 2)جدایی از کار معنادار، 3)) جدایی از خودمان به منزله موجودات فعال، به کار می برند.

جدایی از یکدیگر
بیگانگی موضوعی اساسی در آثار مارکس است. به نظر مارکس سرمایه داری نظمی اقتصادی است که بیشتر بر پایه رقابت استوار است تا همکاری، استثمار دیگران تا اشتراک با آنها و مادیگری تا محبت و احترام. مارکس شرح می دهد که چگونه به نظر او مردم در جوامع سرمایه داری با یکدیگر ارتباط می یابند: به صورت اشیاء یا کالاهایی که در بازار خرید و فروش می شوند یا اموال و دارایی و یا وسیله برای هدفی، نه هدف به خودی خود.
بسیاری از جامعه شناسان دیگر بیگانگی اجتماعی را که زندگی مردن به همراه آورده است تصدیق می کنند اما سرمایه داری را به دلیل وجود آن مقصر نمی دانند. مارکس وبر گرچه مزایای فراوان بوروکراسی را بر می شمرد؛ پیوسته به ما یادآورد می شود که جامعه بوروکراتیک جامعه ای غیرشخصی است، جامعه ای بدون احساس و سنت، جامعه ای که بر کارایی و اثر بخشی در سازمان تاکید می کند. همه ما در قفس آهنین بوروکراسی، برنامه ریزی، محاسبه و حل مسائل، همچنان که پدیدار می گردند گرفتار شده ایم با وجود این دوستی، تعهدات  عاطفی صمیمانه و نزدیک نسبت به یکدیگر و حس همبستگی و تعلق به اجتماعی اشتراکی را به خاطر آن قربانی کرده ایم.  چارلز کولی جامعه شناس آمریکایی، اهمیت گروه های نخستین (گروه های رویارویی که دارای پیوندهای عاطفی نزدیک هستند) برای انسان را توصیف می کند. او و جامعه شناسان دیگر از این واقعیت که جهان ما به گونه ای فزاینده غیرشخصی، سازمانی و فردگراشده است افسوس می خورند. صمیمیت و دلسوزی به گونه ای فزاینده جای خود را به بیگانگی اجتماعی می دهند.
بیگانگی اجتماعی شاید بهتر از همه در کار گئورگ زیمل، جامعه شناس آلمانی که معاصر وبر و دورکهایم بود توصیف گردیده  است. زیمل زندگی مدرن را به مثابه زندگی بیگانه می بیند. مادر اجتماعات بزرگی زندگی می کنیم که در آن علاقه اصلی ما به نیازهای شخصی است و پیوندهای ما با دیگران عمق چندانی ندارد. برای بسیاری از ما زندگی شهری دنیای بیگانه هاست و نزدیکی و صمیمیتی که روابط انسانی را در گذشته مشخص می کرد از دست رفته است. نتیجه برای مردم در جامعه مدرن تنهایی و تیره بختی است.
فردیت یکی از موضوعات برجسته قرن ماست. انقلاب ها برای آزاد کردن فرد از اسارت دیکتاتوری به مبارزه برخواسته اند. آموزش معمولاً ما را فردگراتر، کمتر سنتی و کمتر اشتراکی می سازد. شهر پیوندهای ما را با جبر کنترل شهر کوچک می گسلد و رفاه و فراوانی فرصت بازگشتن به خانه های خود و لذت بردن از زندگی بدون اجبار به کنش متقابل با دیگران را فراهم می سازد. دانشجویان می توانند در اتاق هایشان باقی بمانند و وقت خود را با تایپ کردن با کامپیوترهایشان روی شبکه اینترنت بگذرانند، با کسانی که هرگز آنها را نمی بینند به کنش مقابل بپردازند یا از مزایای مجبور نبودن به کنش متقابل رویاروی با کسانی که در آن طرف دالان هستند برخوردار شوند. با وجود این فردیت بهایی را مطالبه کرده است: برای بسیاری از ما، جدایی فزاینده از دیگران، انحطاط خانواده و دوستی های نزدیک و توجه به خود بدون توجه به اجتماعی که ما در آن زندگی می کنیم را به همراه آورده است. همراه با غیرشخصی بودن و بهره کشی سودجویانه ای که جامعه مشوق آن است، فردگرایی به بیگانگی ما از یکدیگر کمک کرده است.

 

بیگانگی از کار معنادار
بیگانگی اجتماعی در زندگی مدرن همراه با بیگانگی از کار خلاق است. اندیشه های مارکس همچنان در اینجا مهمتر از همه است. از نظر او انسان موجودی هلاق، سخت کوش و مولد است. اما در بیشتر تاریخ مدرن بشری، کار به معنای رنج بردن برای منافع مادی مالکان، برای دستمزدهای که آنها مایل به رداخت آن هستند، برای پاداش های خارجی و نه مزایایی درونی که در کار خلاق یافت می شود، بوده است. ما برای دیگران کار می کنیم، و کار ما عبارت است از انجام وظیفه ای کوچک که سرانجام محصول تمام شده تولید می کند که ما هرگز نمی بینیم. کار معنای خود را برای انسان از دست داده است و این امر نیز برای ما تیره بختی به بار آورده است.
وبر دوران نخستین سرمایه داری را زمانی می بیند که مردم در واقع به میدان می آیند و مبتکرانه موسساتی اقتصادی ایجاد می کنند که برایشان اهمیت دارد. دوران نخستین سرمایه داری دوره کارفرما و مدیر اقتصادی بود، سازنده کالاها و کسب و کار، ماجراجوی خلاقی که معنای واقعی را در کار می یافت. تمام آن خلاقیت در موسسات عظیم و مدرن بوروکراتیک که به نام کارایی ایجاد گردیده اند، از دست رفته است. کنشگر اکنون چرخ دنده ای کوچک در یک ماشین بزرگ است که معنایی در کار نمی یابد و تامین شغلی را بیشتر می پذیرد تا تجربه هیجان انگیر و خطر آفرین کار را.
مارکس و وبر بنیادگذاران جامعه شناسی کار هستند. آنها پرسش های برانگیزننده ای را مطرح می کنند، که همه به امکان کار معنادار مربوط می شوند و به این نتیجه می رسند که زندگی مدرن جای است که در آن انسان ها به آسانی نمی توانند آن را بیابند. برای بیشتر ما پول درآوردن هدف و جانشین کار معنی دار شده است و دنبال کردن زندگی رضایت بخش از طریق فراغت و نه از طریق کار به گونه ای فزاینده به صورت هنجار درآمده است. زندگی برای بسیاری مبارزه ای برای برنده شدن در بازی ای است که ما را از هم یکدیگر و هم از کار معنی دار بیگانه می کند.
ما از نسلی هستیم که کار را برای زندگی مولد  اساسی می دانستیم. ما کار می کردیم زیرا باور داشتیم که کار چیزی است که مردم باید اجازه دهند، تقریبا به عنوان مسئولیتی اخلاقی. سرانجام در دهه 1960 بسیاری از جوانان در جستجوی آنچه آن را کار معنی دار می نامیدند برآمدند و این در ارتباط با سود رساندن به دیگران یا جامعه بود. در دهه 1970 کار به صورت وسیله ای برای هدف درآمد، شیوه ای برای دست یافتن به موفقیت مادی، شیوه ای برای پولدار شدن در دنیای کسب و کار. متاسفانه اگر کار بخشی از یک زندگی معنادار باشد در آن صورت ما ممکن است به گونه ای فزاینده به جامعه ای تبدیل شویم که در آن کار به عنوان شرّی ضروری تلقی می شود و ما باید معنا و خوشبختی خود را در جای دیگری جست و جو کنیم. برای بسیاری از جامعه شناسان، فقدان کار معنی دار یکی از منابع مهم تیره بختی در جهان مدرن است و رضایت چندانی به بار نمی آورد.

 

بیگانگی در خود فعال ما
بیگانه شدن از خود به عنوان موجودی فعال به این معناست که انسان ها در رابطه با دنیای خودشان منفعل می شوند. آنها تسلیم می شوند. آنها اجازه می دهند دولت بر آنها حکمفرمایی کند، کارفرمایان آنها را اجیر و اخراج کنند، همسایگان آنها را آزار بدهند، فرزندان شان چیزهایی را از آنها بخواهند و دریافت کنند و نیروهای اجتماعی آنها را آلت دست خود نمایند. زندگی آنها متعلق به خودشان نیست بلکه در واقع، به وسیله نیروهای غیرشخصی که به نظر می رسد بیرون از اختیار آنهاست به حرکت در می آیند. انفعال برای بسیاری تیره بختی به همراه می آورد: آنها قربانی هوس های دیگران می شوند، آنها نمی توانند به گونه ای موثر از عهده حل مسائلی که پدیدار می شوند برآیند و شاید مهم تر از همه آنها احساس می کنند در زندگی شخصی خود و در جامعه بی قدرت هستند.
جامعه شناس بارها این پرسش را مطرح می کنند که چه چیزی در زندگی اجتماعی ما وجود دارد که انفعال و احساس بی قدرتی ایجاد می کند؟ تا اندازه ای این وضعیتی عینی است. ما خود را دارای دموکراسی می دانی، با وجود این واضح است که یک رای در جامعه ای چنین بزرگ، پیچیده و بغرنج چندان اهمیتی ندارد. ما خود را جامعه ای سرمایه داری می نامیم، با وجود این بازار آشکارا به وسیله شرکت های بسیار بزرگ و حتی نیروهای اقتصادی غیر شخصی بزرگ تر کنترل می شود. ما خود را جامعه ای می نامیم که در آن فرد اهمیت دارد با این حال به نظر می رسد اوضاع در جهتی تغییر می کند که ما افراد جامعه خواهان آن نیستیم. حتی در زندگی شخصی خودمان، ماهیت جامعه بی قدرتی را تشویق می کند: تلاش های والدین ما در نتیجه نفوذ و تاثیر گروه همسالان، تلویزیون و فرهنگ عمومی جوانان با ناکامی روبرو می شود. انتخاب شغل و محل سکونت به وسیله بازار و نرخ های بهره تعیین می شود. فرصت های بدست آوردن مدرک تحصیلی خوب از یک دانشگاه معتبر با مقررات دانشگاه، تعیین یک استاد راهنما و ارزیابی های مسئولان پذیرش دانشگاه، معلمان و مدیران و گردانندگان دانشگاه که ما هرگز آنها را نمی بینیم تعیین می شوند. شرایطی مانند اینها احساس بی قدرتی به وجود می آورد و چنین احساسی برای بسیاری از مردم در جامعه مدرن تیره بختی به همراه می آورد.

 

بشتر بخوانیم:

چرا تیره بختی در جهان وجود دارد؟/جامعه منشاء مهم مسائل انسانی

 مهم ترین عوامل تیره بختی چیست؟- بخش اول: نابرابری اجتماعی

مهم ترین عوامل تیره بختی چیست؟- بخش دوم: تضاد اجتماعی ویرانگر

مهمترین عوامل تیره بختی چیست؟- بخش سوم: اجتماعی شدن



+ 1
مخالفم - 0

تمام حقوق مادی و معنوی این پایگاه محفوظ و متعلق به تمیم خبر می باشد .
هرگونه کپی و نقل قول از مطالب سايت با ذكر منبع بلامانع است.

طراحی سایت خبری