امروز: یکشنبه, ۱۶ مرداد ۱۴۰۱ برابر با ۰۹ محرّم ۱۴۴۴ قمری و ۰۷ اوت ۲۰۲۲ میلادی
شنبه, ۲۲ آذر ۱۳۹۹ ۱۲:۴۹
۴
۰
نسخه چاپی

دکارت وجود خداوند را چگونه اثبات می کند؟/ نخستین برهان وجود خدا

دکارت وجود خداوند را چگونه اثبات می کند؟/ نخستین برهان وجود خدا
به گزارشتمیم نیوز

دکارت کوشش بزرگ و گستاخانه اش را آغاز کرده بود که یک فلسفه ریاضی محورانه عقلانی فراهم سازد تا هیچ کس نتواند به آن شک کند.

تا اینجا در تأملات 1 و 2 او اصل نخستین، اصل بدیهی را برای فلسفه خوئد تثبیت کرده است: من می اندیشم پس هستم. هر زمان که من می اندیشم، من چونان موجودی آگاه، جوهر اندیشنده وجود دارم.

این را او به مثابه حقیقتی بدیهی چنان تثبیت کرده است که هیچ ذهنی نمی تواند آن را مورد شک و انکار قرار دهد. این موضع ذهن محوری است. اما دکارت بیم دارد که مبادا به موضع فلسفی سولیپسیسم سقوط کند، نگرشی که بنابر آن، تنها چیزی که وجود دارد یعنی یگانه واقعیت، ذهن من با اندیشه های آن است و اشخاص دیگر و جهان فیزیکی تنها ایده هایی در ذهن من اند. سولیپسیسم به نحوی خطرناک به نمود فلسفی شکلی از اختلال روانی نزدیک است که آن را اسکیزوفرنی خوانند.

دکارت چگونه می تواند از این خلوت و انزوای عجیب سولیپسیسم و جهان خصوصی و بریده اسکیزوفرنی خلاصی یابد؟ او فقط می تواند با اثبات چیز دیگری که در کنار ذهن خود او و اندیشه هایش وجود دارد به چنین کاری توفیق یابد. دراین صورت است که ذهن من یگانه واقعیت نخواهد بود. اما او با خواست خود به یقین ریاضی مطلق، چگونه می تواند ثابت کند که همه چیز وجود دارد مگر ذهن خود او ایده های آن؟

آزمون حقیقت

دکارت به من می اندیشم، باز می گردد: این حداقل گزاره ای مطلقاً حقیقی است. اما چه چیزی آن را حقیقی و مسلم می سازد؟ پاسخ او این است که بدین سبب که برای ذهن روشن و متمایز است. یک گزاره حقیقی و مسلم آنچنان فی نفسه روشن است و چنان متفاوت از ایده دیگری است که ذهن چاره ای جز پذیرفتن آن ندارد.

پس این معیار یا آزمون حقیقت متیقن و مبرهن اوست، برای اینکه ایده ها جقیقتی مسلم بشوند باید به نحوی بدیهی روشن و متمایز باشند. اما او پیش از این از این بابت با توجه به گزاره های ریاضی به مساله ای برخورده است. او معتقد است گزاره های ریاضی بداهتاً روشن و متمایز اند و بنابراین پاسخگوی آزمون حقیقی و یقینی بودن. اما دکارت اکنون مشاهده می کند که به این اعتقاد نیز برحسب اصل شک گرایی روش شناختی باید شک کند: شک کردن به هر چه می توان شک کرد.

من از کجا بدانم گزاره های روشن و متمایز مسلماً حقیقی هستند؟ پس یک بار دیگر دکارت این امکان را طرح می کند که او در باور داشتن به یقینی بودن و قطعیت ریاضیات از شیطان فریب خورده است. دکارت می وید برای او آسان می بود که آن را آرزو کند که باعث شود که من به راه خطا بیفتم یا به باورهای کذب معتقد شود، حتی هنگامی کخ من خودم باور دارم که بهترین شاهد را در اختیار دارم و شیطانف خدای فریبکار، با توجه به، من می اندیشم پس هستم، نمی توانست مرا فریب دهد زیرا ولو آنکه من در باور داشتن آن فریب خورده باشم من باید چونان موجودی اندیشنده وجود داشته باشم. اما یک خدای شیطان با توجه به هر باور دیگری می توانست مرا فریب دهد.

دکارت از خود می پرسد، پس چگونه من می توانم بدانم که چیز دیگری وجود دارد غیر از آنچه، من می اندیشم، ثابت می کند، که من چونان جوهری اندیشنده وجود دارم؟ چگونه می توانم بدانم که واقعیت دیگری غیر از ذهن من وجود دارد و بنابراین دکارت در آغاز تامل سوم تصمیم می گیرد، من باید در اولین فرصت آزمایش کنم که آیا خدایی هست و اگر آن را پیدا کنم، باید این را نیز رسیدگی کنم که آیا او می تواند فریبکار باشد زیرا مادام که این امر ناشناخته است من نمی بینم که بتوانم اصلاً به چیزی مطمئن شوم.

دلایل وجود عقلانی خدا

بنابراین دکارت باید بیازماید که خدا وجود دارد و اینکه او فریبکار نیست. اما آیا امکان دارد که ثابت کنیم که خدا وجود دارد؟ حکمای الهی کاتولیک قرون وسطا نظیر انسلم قدیس و توماس قدیس کوشیدند با برهان های قیاسی عقلانی ثابت کنند که خدا وجود دارد.

با استدلال در اصول متعارفه ای که به زعم آنان حقیقت بدیهی است، ایشان کوشیدند وجود خدا را استنتاج کنند. این ها را اکنون برهان های عقلانی کلاسیکوجود خدا می خوانند و البته در معرض نقد ویران کننده فلسفه مدرن واقع شده اند.

اما دکارت در این نقطه نمی تواند از این برهان های قرون وسطایی مشهور اثبات وجد خدا سود جوید زیرا او اکنون میداند که فقط خود او وجود دارد بنابراین او نمی تواند مانند توماس قدیس، از وجود جهان با زنجیز پهناور علل و معلول های آن، به وجود خدا چونان علت نخستین دلیل بیاورد.

این سنخ برهان پیشنهاد شده توسط توماس آکیناس قدیس به عنوان برهان جهان شناختی یا برهان وجود صانع شهرت دارد و مدعی است که چون همه چیز در جهان علتی دارد باید علت نخستینی در سلسله علل وجود داشته باشد و به این علت نخستینِ همه چیزهای دیگر، همه کس نام خدا میدهد.

واضح است که دکارت نمی تواند بپذیرد که خدا چونان علت نخستین ضروری تمامی علت ها در جهان وجود دارد زیرا دکارت هنوز ثابت نکرده است که جهانی هست و بنابراین حق ندارد از جهان در یک برهان استفاده کند. به همین سان دکارت نمی تواند از برهان های دیگر توماس قدیس در اثبات وجود خداوند، به اصطلاح برهان طرح،  دلیل بیاورد. زیرا برهان مزبور فرض می کند که جهان وجود دارد و بر آن است که هماهنگی و نظم و زیبایی طبیعت فیزیکی، دمای هوای مناسب، نور، هوا، خوراک، آب، پناهگاه و لذت زیبایی شناختی که برای استفاده انسانی فراهم شده نمی توانست تصادفی باشد و باید توسط موجودی هوشمند برای رفاه انسان ها طراحی شده باشد.

با ایستادن بر قله کوه یا نشستن در هواپیما، نگریستن از چشم انداز کوهستان ها و دره ها چه کسی در آن لحظه باور نمی کند که این مناظره ودورنماها توسط پروردگار طراحی نشده است؟ با استنتاج از برهان طرح،  خدا چونان طراح، نقشه کش و فرمانروای جهان وجود دارد. اما  دکارت نمی تواند از سودمندی و نظم هماهنگ جهان، وجود خداوند را که چنین جهانی را طراحی کرده چونان استاد هوشمندی استنباط کند زیرا دکارت به اثبات نرسانده که جهان وجود دارد.

پس او با رهسپار شدن از من می اندیشم، که فقط مسلم بودن وجود خودش را ثابت می کند چگونهوجود خدا را به اثبات برساند؟ او وجود خدا را فقط با استدلال از یگانه گزاره ای که او چون مطلقاً حقیقی پیش نهاده است یعنی من دکارت چونان شیء ای اندیشنده، جوهری آگاه که دارای ایده هایی است، ثابت کند.

نظریه شناخت: ایده ها

مراد دکارت از ایده آگاهی از احساسات (لذت یا درد یا همدردی)، ادراکات حسی (از آفتاب، یا از یک درخت یا از جمعیت در خیابان یک شهر)، یادآوری ها یا خاطرات (از کودکی شخصی یا از جنگ اخیر، یا از یک رسوایی عمومی)، اندیشه های عقلانی علمی، ریاضی شناختی یا گزاره های فلسفی است.

دکارت بار دیگر به ایده های خود می نگرد و در می یابد که او می تواند سه وجه اصلی ایده های خود را تشخیص دهد که از کجامی آیند، چه نوع واقعیتی دارند و به چه چیز اشاره می کنند.

نخستین نکته او هنگامی است که ما می پرسیم منبع ایده های ما کدام است، از کجا می آیند، چه نوع واقعیتی دارند و به چه چیز اشاره می کنند. نخستین نکته او هنگامی است که ما می پرسیم منبع ایده های ما کدام است، از کجا می آیند، چگونه در ذهن ما قرار می گیرند.

ما در می یابیم که سه نوع ایده وجود دارد: ایده هایی هستند که وی ادعا می کند با هر کس زاده می شوند، که او آن را فطری می خواند و می نماید که ناشی از طبیعت خود ما هستند و با نور عقل خود ما شناخته می شوند نظیر مفاهمی جوهر یا شیء، علت، وجود، زمان، مکان، اصل بنیادی ریاضیات و منطق.

دوم مفاهیمی هستند ظاهراً ابداع تخیلات انسانی، که او آنها را مجعولات می خواند نظیر حوری دریایی، اسب شاخدار، ناکجا آبادها یا جهان های آینده.

سوم معانی و مفاهیمی هستند که به نظر می رسد که از خارج، از طبیعت و به رغم اراده ما به ما می رسد. این ایده ها را او اتفاقی یا عارضی می خواند نظیر شنیدن سروصدا، دیدن خورشید، درختان یا رنگ ها.

دکارت بدین گونه طرفی را که در آنها، ایده ها یا معانی و مفاهیم با توجه به منبع شان یا چگونگی رسیدن شان به ما متفاوت اند نشان می دهد. مفاهیم و معانی فطری آنهایی هستند که از خود سرشت عقل انسانی ناشی می شوند و طبیعی هر موجود انسانی اند، مجعولات از ابداعات مخیله انسانی اند و ایده های اتفای معلول اشیاء خارج از ما در جهان می باشند.

اکنون او به وجه دوم ایده ها، نوع واقعیتی که دارند می رسد. نکته او این است: تا آنجا که معانی و مفاهیم در اذهان ما حضور دارند، آنها در اذهان ما بالفعل وجود دارند و واقعیت بالفعل یا صوری دارند و اکنون دکارت نکته سوم و آخرین نکته را در مورد ایده ها بیان می دارد. در اینجا او کاری به این ندارد که ایده ها از کجا می آیند یا چه نوع واقعیتی دارند اما  در این مورد که آنها چه هستند، درباره چه چیزی هستند و نماینده چه چیزهایی هستند نظر دارد.

ایده ها معانی و مفاهیم چیزی، اشیایی، یا نمایانگر تصوراتی هستند و به اشیایی اشاره دارند. دکارت این وجه معانی و مفاهیم را واقعیت عینی آنها می خواند. واقعیت عینی ایده ها عبارت از اشاره آنها به اشیا بودن شان راجع به اشیا است مانند تصور خدا که اشاره به خداست. تصور یک درخت بلوط اشاره به یک درخت بلوط است، تصور ارتش اشاره به یک ارتش است.

تصور خدا

دکارت می گوید تمامی  این صور و معانی یا ایده ها می توانند احتمالاً مجولات، ابدعات من، ساخته یا معلول من باشند به استثنای ایده خدا. اما تصور ما از خدا چیست؟ خدا ذات نامتناهی و جاوید است دارای تمامی کیفیات مثبت به رفیع ترین درجه یعنی به کاملترین درجه واقعیت شان، به کامل ترین صورت شان و دکارت می افزاید خدا وجودی بی نهایت کامل، مستقل، همه دان و همه توان است که خود من و هر چیز دیگری که موجود باشد معلول و آفریده اوست. این تصور را نمی توانم ناشی از خود بدانم زیرا من وجودی محدود و متناهی هستم و ناچار تصور ذرات نامتناهی در ذهن من باید از وجودی نامتناهی ایجاد شده باشد.

برهان نخست وجود خداوند

دکارت چگونه این را ثابت می کند؟

تصورات و علت ها

دکارت می گوید پیش از هر چیز ما یک تصور روشن و متمایز از خداوند داریم اما تمامی تصورات معلول علتی هستند. پس باید علت تصور ما خدا باشد وانگهی او می گوید: کا باید سه گزاره بدیهی را درباره علل به یاد آوریم:

1-باید در علت به همان اندازه معلول آن واقعیت باشد. او می پرسد: اگر معلول واقعیتش ناشی از علتش نباشد پس کجا می تواند ناشی شود؟

2- چیزی نمی تواند از هیچ به وجود آید.

3- آنچه کامل است نمی تواند از کمال نیافته نشأت گیرد.

بنابراین هیچ چیز نمی تواند علت تصور من از خدا چونان ذات کاملی باشد که به اندازه این تصور کامل نیست. اگرچه من می توانم علت تصورات خودم از چیزهای طبیعی یا جانوران یا انسان ها باشم، زیرا چیزی چنان بزرگ یا کامل در این تصورات نیست که نتوانم علت آنها باشم، ولی نمی توانستم علت تصور خدا باشم زیرا من فقط موجودی ناکامل و متناهی هستم، در صورتی که تصور خدا تصور موجودی کامل و نامتناهی است، پس باید چیزی دیگر و بزرگتر از من علت تصور من از خدا باشد، چیزی که دستکم همانقدر بزرگ و کامل باشد که معلول، یعنی تصور من از خدا. بنابراین علت تصور من از خدا، چون به همان اندازه معلول باید بزرگ باشد، فقط می تواند موجودی نامتناهی، کامل یعنی خودِ خدا باشد. از این رو خدا چونان یگانه علت ممکن تصور من از ذات او وجود دارد.

این نخستین برهان دکارت در اثبات خداست. دکارت می گوید با اثبات اینکه خدا وجود دارد، ما اکنون می توانیم بدانیم که خدا نمی تواند فریبنده باشد زیرا منشأ خدعه و فریب در موجود ناقص یا ناکامل است در صورتی که خداوند موجودی کامل بری از عیوب و نواقص است.

اصل تصورات فطری

سرانجام دکارت مدعی است که تصور من از خدا در فطرت و باطن من، بومی ذهن من است. خدا آن را در ما چونان نشانه ای از ذات احدیتش حک کرده است. بنابراین در ما از همان بدو تولد تصورات بسیاری حک شده است مانند تصورات خدا، علت، جوهر، منطق و ریاضیات.

این تصورات ناشی از تعمیم به تجربه نیستند و نیازی به مدرک تجربی ندارند. تصورات باطنی یا فطری برای ذهن، روشن، متمایز و بدیهی هستند. ما می توانیم آنهارا حقایقی کاملاً متیقن و مسلم بدانیم زیرا ثابت شده است که خدا وجود دارد و او ما را برای آنچه به عقل ما، عقلی که او به ما اعطا کرده است، بدیهی می نماید فریب نخواهد داد.

 

بیشتر بخوانیم:

نقد به نخستین دلیل اثبات خداوند و بیان برهان های دیگر برای اثبات وجود خدا

 فلسفه دین از منظر هیوم

نظریه شناخت و خرد گرایی دکارت؛ روش ریاضی و شک

تاثیر عصر روشنگری و انقلاب فرانسه بر فلسفه

فلسفه هگل



+ 4
مخالفم - 0
نظرات : 0
منتشر نشده : 0

شما هم می توانید دیدگاه خود را ثبت کنید



کد امنیتی کد جدید

تمام حقوق مادی و معنوی این پایگاه محفوظ و متعلق به تمیم خبر می باشد .
هرگونه کپی و نقل قول از مطالب سايت با ذكر منبع بلامانع است.