امروز: یکشنبه, ۰۲ آبان ۱۴۰۰ برابر با ۱۸ ربيع الأول ۱۴۴۳ قمری و ۲۴ اکتبر ۲۰۲۱ میلادی
دوشنبه, ۲۱ تیر ۱۴۰۰ ۱۰:۵۹
۳
PNAZAR
نسخه چاپی

اگزیستانسیالیسم و پدیدارشناسی سارتر | بخش نخست

اگزیستانسیالیسم و پدیدارشناسی سارتر | بخش نخست
به گزارشتمیم نیوز

یکی از نمایندگان به اصطلاح اگزیستانسیالیسم خداناباور، ژان پل سارتر، فیلسوف و نویسنده فرانسوی است. نظرات او تحت تاثیر هوسرل و هایدگر شکل گرفت. میان فلسفه او و نظرات کرکه گور نیز رابطه معینی موجود است. روش روانکاوی فروید نیز بر سارتر اثراتی گذاشته است.

انشان مداری و ذهن گرایی ویژه نمای فلسفه اوست. او انسان را چون وجود برای خود تصور می کند که شکل هایی چون وجود در خود یعنی جهان عینی، زمان و مکان، کمیت و کیفیت و جز آنها از آن مشتق می شوند. بدین سان جهان عینی، وجود عقل گریز و پیش بنیاد، در مقابل فعالیت انسانی که آزاد و عاری از وابستگی به قوانین عینی است قرار میگیرد.

این مفهوم ایده آلیستی از آزادی (جوهر آن در اصل انسان آن چیزی است که خود می سازد، می باشد) شالوده اخلاق سارتری است. او در یک رشته از آثارش بیهوده می کوشد اگزیستانسیالیسم را به کمک فلسفه مارکسیستی به اثبات رساند.

سارتر در طی جنگ جهانی دوم در صفوف نهضت مقاومت فرانسه بود. او کارزار فعالی علیه احایی فاشیسم و برای صلح به راه انداخت و به عضویت شورای جهانی صلح با شرکت کمونیست ها درآمد، او نظرات فلسفی خود را به صورت قصه و نمایشنامه ارائه داده است. دست های آلوده، بن بست، هستی و نیستی، تهوع و کلمات از جمله آثار اوست.

سارتر، این مغز فلسفی سیال و ناآرام سده بیستم، در جریان گسترش اندیشه فلسفی اش طی پنجاه سال گذشته، معرض دگرگونی های بنیادی قرار گرفت. ما از یک سو سارتر را چونان بنیانگذار نوینی در چهارچوب فلسفه های اگزیستانس اروپایی می یابیم که در سال 1944 کتاب مهم هستی و نیستی را پدید می آورد و هم زمان و در همبستگی با آنها، می کوشد که اگزیستانسیالیسم نوین خود را در قالب داستان ها و نمایشنامه ها، مقالات و سخنرانی ها برای توده های وسیع تری از خوانندگان، قابل فهم و پذیرش سازد.

از سوی دیگر سارتری را می یابیم که همواره در درگیری های وقفه ناپذیر، پرشور و پرتناقض، با واقعیت دوران ما و رویدادهای واقعی پنجاه سال گذشته جوامع غربی و شرقی اروپا و همچنین خلق های سرزمین های جهان سوم، همیشه رویکردی عملی، هرچند متزلزل، ما صادقانه و انسانی و سرانجام موضع گیری انقلابی نشان می دهد.

بدین سان سارتر، در زندگی دانشوری خود نه تنها چونان اندیشمند بلکه همچنین و پیش از هر چیز، چونان انسانی آگاه از سرنوشت کنونی آدمیان، در برخورد پیگیر با رویدادهای عینی اجتماعی جهان کنونی، نه تنها خود را چونان فردی در وضعیتی معین به تعبیر خودش، از لحاظ موضع گیری و واکنش نشان دادن، دگرگون کردن، بلکه پیش از هرچیز، بنیاد تفکر و پژوهش فلسفی خود را نیز، هماهنگ با واقعیت دگرگون ساخت. در این میان هیجان انگیزترین و از لحاظ فلسفی مهم ترین دگرگونی در تفکر فلسفی سارتر، گرایش وی به سوی مارکسیسم است.

سارتر تقریبا در همه دوره فعالیت های اجتماعی، سیاسی و بیش از همه فعالیت فلسفی خود، همواره با مارکسیسم، چونان نظریه و نیز چونان وسیله ای برای کنش و فعالیت، آن گونه که در حزب کمونیسم فرانسه و سازمان های مارکسیستی رسمی کشورهای دیگر اروپای غربی و شرقی متبلور شده بود، درگیر بود.

وی به عنوان هوادار و اعلام کننده هستی منفرد و رها شده انسان منفرد، انسانی که تنها به خود وانهاده شده و فقط محکوم به ازادی است، این آزادی مجرد و بی بنیاد، که می تواند انگیزه انتهاب سرنوشت فرد در وضعیت های معین باشد، انسانی که محکوم به آزادی است، انسانی که ماهیت وی آزادی است، همان گونه که هستی خویشتنی یا متأصل هایدگر، سرنوشت اجتناب ناپذیر آدمی در پیشرت آزادانه به سوی مرگ بود، آری، سارتر که این تصویر را در کتاب هستی و نیستی می دهد، از سوی دیگر در زندگی واقعی، در جامعه ای معین، در مرحله تاریخی معینی از گسترش این جامعه، با واقعیت های دیگری با سرنوشت های دیگر، غیر از سرنوشت آن چنان انسان تنها و منفرد، روبرو می شود.

واپسین نتیجه همه این درگیری های درونی و بیرونی سارتر، در طی نیم سده گذشته گام به گام او را به سوی موضع گیری دیگر می کشاندند. مقوله های فلسفی سارتر، آن گونه که در کتاب هستی و نیستی و نوشته های دیگری منعکس شده بودند به نظر او دیگر نمی توانستند پاسخگوی نیازمندی های درونی و بیرونی انسان ها در جهان کنونی باشند. بنابراین سارتر و عقربه تفکر فلسفی او به سوی کشیده شد که برای او قطب نمای هستی اجتماعی و تاریخی آدمی بود به سوی مارکسیسم.

رویکرد سارتر به مارکسیسم را، پس از جنگ جهانی دوم به ویژه در نخستین مراحل و شکل های آن می توان به گونه ای پیوند مهر و کین تعبیر کرد. سارتر همیشه از یک سو به محتوای عقلانی مقولات و نظریاتی که در نفکر مارکسیستی گنجانده شده اند، گرایش داشت و در عین حال از پذیرش برخی مقوله های بنیادی مارکسیستی، به ویژه آن گونه که در دیالکتیک طبیعت و سپس در ماتریالیسم دیالکتیکی تاریخی ظاهر می شوند، اجتناب می کرد.

در سال 1947 سارتر در مقاله یی که در مجله خودش به نام زمان های نوین تحت عنوان ماتریالیسم و انقلاب منتشر کرد، خصلت مادی گرایانه مارکسیسم را رد کرد و همچنین خصلت جبرگرایی (دترمی نیسم) تاریخی آن را، سخت به انتقاد گرفت.

از سوی دیگر در همان مقاله سارتر مفهوم فلسفه انقلابی را به میان آورد. برای او در این مقاله، فعالیت و تلاش انقلابی، در واقع با خود فلسفه یکی است زیرا فلسفه در واپسین تحلیل، چیزی جز تحقق آزادی نیست، بدین سان با مفهوم انقلاب یکی است و این بدان علت است که چنان که سارتر در همان جا می گوید، هر گونه طرح یا نقشه ای برای دگرگون کردن جهان، از فهم معینی که جهان را از دیدگاه دگرگونی که انسان آرزوی پدید آوردن آن را دارد، می نگرد، جدایی ناپذیر است.

بدین سان فعالیت و عمل انقلابی برای سارتر، با اندیشه یا فهمی انقلابی یکی است. وی این نکته را در این جمله بیان می کند: آنچه به آن نیاز است یک نظریه فلسفی است که نشان میدهد که واقعیت انسانی کنش است و این که کنش در جهان با فهم آن جهان آنگونه که هست، یکی است یا به دیگر سخن، عمل پرده برداری از واقعیت و در عین حال دیگر شکل سازی آن واقعیت است.

بدین سان فلسفه با بنیادگذاری خود در آزادی، یعنی تخقق آزادی که همان انقلاب باشد، خود را نیز بنیاد می نهد و بر این پایه فلسفه انقلابی همواره و هر بار از وضعیت کنونی خود فراتر می رود یعنی تجاوز می کند. این از خود فراتر رفتن، در عین حال همان وجود داشتن است.

چنان که سارتر تعبیر می کند: اگر انقلاب باید ممکن باشد، پس انسان باید خصلت حدوث یا تصادف مندی یک امر واقع را داشته باشد وبا وجود این، از راه توانایی و استعداد عملی خود برای این که آینده را آماده سازد، باید با امر واقع اختلاف داشته باشد و همچنین به وسیله استعدادش که بر زمان کنونی چیره شود، خود را از وضعیت خویش رها کند و سرانجام از آنجا که انسان انقلابی، انسانی است که کار انسانی انجام می دهد، باید به هر فعالیت انسانی، این استعداد رهاسازی را نسبت داد.

اما از سوی دیگر این مفهوم انقلاب برای سارتر، مفهومی مجرد است. این انقلاب چیزی نیست جز تحقق ذاتی آزادی فردی، انقلابی ست که در واقع بی نتیجه است. زیرا به تعبیر خود سارتر، می توان مقوله کلی فلسفه انقلابی را این دانست که یک نوع انسانی وجود دارد، نوعی که یک پدیده تصادفی ست و توجیه ناپذیر، به وسیله شرایط گسترش آن، این نوع به گونه ای در درون و از لحاظ درونی، از تعادل خود بیرون افتاده است. اکنون وظیفه فرد انقلابی است که این نوع را یاری کند تا آن سوی وضعیت کنونی خود، تعادلی عقلانی را بازیابد.

چنین انقلابی که سارتر در آن زمان از آن می فهمید، دارای هدفی نیست، بر پایه تحلیل وضعیتی عینی و معین و با هدفی از پیش تحلیل شده و معین، روی نمی دهد. انقلابی است مجرد که بر پایه آزادی مجرد، نهاده شده است، انقلابی که سرانجام آن معلوم نیست و هدف آن ایجاد نظامی عقلانی و تحقق عینی آن نیست.

از سوی دیگر با گذشت زمان گریش سارتر به سوی مارکسیسم، اندک اندک شکل مشخص تری به خود می گرفت. سارتر عملاً در طی سال های پنجاه تا شصت دهه بیستم با وجود تزلزل ها و تردیدهایی که از لحاظ فکری و نی زفعالیت عملی سیاسی در پذیرش مارکسیسم نشان میداد، سرانجام به مارکسیسم، چونان واپسین مرحله گسترش تفکر خود نزدیک می شد.

نتیجه این بود که در سال 1960 کتاب بنیادی و عظیم خود را تحت عنوان سنجش خرد دیالکتیکی منتشر کرد. این کتاب که تا کنون تنها جلد نخست آن در 755 صفحه منتشر شده است، مارکسیسم پذیرفته شده به وسیله سارتر را در خود متبلور کرده است. سارتر پیش از انتشار این کتاب یعنی در سال 1975، مقاله بسیار مفصلی در مجله خودش، تحت عنوان مساله روش منتشر کرده بود، که در آنجا مارکسیسم، آن گونه که سارتر آن را پذیرفته و معرفی می کند، آشکار می شود.

ما در اینجا بی آن که بخواهیم یا بتوانیم، به تحلیل حتی طرحوار، از محتوای کتاب عظیم سارتر بپردازیم، تنها باید به چند نکته مهم از انچه که می توان آن را مارکسیسم سارتری معرفی کرد، اشاره کنیم.

بیش از هر چیز باید به خود سارتر بازگردیم و موضع گیری او را در برابر مارکسیسم، آن گونه که خودش از آن می فهمد، نشان دهیم. وی مصاحبه ای که در آغاز سال 1973 در مجله آلمانی اشپیگل انجام داد می گوید که من یک مارکسی هستم نه مارکسیست و با اشاره به کتاب جدید خود، می گوید که وی تقریبا همه تحلیل های مارکسیستی را آن گونه که در نوشته های بنیادی مارکس و دیگران گنجانده شده است، می پذیرد، به استثنای آنهایی که به سرنوشت انسان ها در وضعیت ها مربوط می شوند.

سارتر در آنجا می گوید: هنگامی که مارکسیسم دیالکتیکی است، من با آن کاملاً موافقم. اما از سوی دیگر یک جبرگرایی (دترمینیسم) مارکسیستی نیز وجود دارد، که فعالیت ها و اعمال گروهی جمعی را ارزیابی می کند که من با آن نمی توانم موافق باشم زیرا من همچنان به مفهوم آزادی وفادار مانده ام.

از سوی دیگر سارتر در همان جا به علت رویکرد نوین خود اشاره می کند و می گوید: آزادی، آنگونه که من آن را در کتاب هستی و نیستی توصیف کرده ام، هنوز آزادی یک انسان بی طبقه بود. اما امروز معتقدم که انسان آزاد است، ولی آزاد نشده است، یعنی امروز طبقات و جامعه ای وجود دارند، که در آنها نیروهای گوناگون انسان را بیگانه می کنند. این نیروها آزادی آدمی را از میان می برند، و سرانجام وی را مجبور می کنند کارهایی انجام دهد که، همین که یک بار استوار شدند، ساخته شدند، او دیگر آنها را چونان از آن خودش نمی تواند بازشناسد.

از همین گفته ها می توان به آنچه که سارتر با پذیرش مارکسیسم در نظر دارد، پی برد: یعنی واقعیت سرنوشت کنونی انسان ها. بدین سان تصادفی نیست که سارتر در بخش نخست کتاب جدیدش، در مساله روش به علل گرایش خود به سوی مارکسیسم اشاره می کند و می گوید، این گرایش نه تنها در اثر خواندن نوشته های مارکس، مانند کتاب سرمایه و دیگر آنها، پدید آمد، بلکه به تعبیر خود وی آنچه آغاز کرد وی را دگرگون کند، برعکس واقعیت مارکسیسم بود، حضور سنگین توده های کارگران، این پیکر سترک و خواب آلوده ای، که در واقع مارکسیسم را می زیست و آن را عمل می کرد. این همان چیزی بود که از دور کشش مقاومت ناپذیری برای روشنفکران خرده بورژوا پدید آورده بود.

بدین سان چنان که سارتر می نویسد این نه یک اندیشه بود که موجب آشفتگی وی شده بود نه به تعبیری شرایط رندگی کارگران که وی تنها شناخت مجردی از آن داشت، بلکه مجموعه هر دو این ها.

به تعبیر خود سارتر این انگیزه، خود پرولتاریا، چونان تجسم و حامل یک معنا یا اندیشه بود که وی را به سوی مارکسیسم می کشانید یعنی آنچه او را علاقه مند می کرد، انسان های واقعی با کارهای شان و دردهای شان بودند.

سارتر این نتیجه را بر پایه تحلیلی که از فلسفه دارد می گیرد. چنان که در آغاز همان کتاب می گوید: فلسفه برای بعضی چونان محیطی یک پارچه آشکار می شود که در آن اندیشه ها پدید می آیند و از میان می روند، نظام های فلسفی برپا می شوند برای این که بار دیگر فروریزند. برای دیگران فلسفه تنها رویکرد معینی است، که ما می توانیم به دلخواه آن را بپذیریم، بار دیگر دیگران فلسفه را چونان پاره ای معین از فرهنگ تلقی می کنند اما برای ما (یعنی خود سارتر) چیزی چونان فلسفه اصلا وجود ندارد، زیرا هرگونه ای هم که انسان این سایه علم را در نظر بگیرد، فلسفه فقط یک تجرید مجسم شده است.

آنگاه سارتر می افزاید که: در واقع درشرایط مشخص و معین، همیشه یک فلسفه وجود دارد، که تعبیر جنبش کلی اجتماعی است و تا هنگامی که این فلسفه زنده است، برای معاصران خود چونان محیط فرهنگی به شمار می رود.

از سوی دیگر چنان که در همان جا گفته می شود، هر فلسفه ای عملی است، حتی فلسفه ای که نخست پیش از هر چیز درون اندیشانه به نظر می رسد. روش در واقع عبارت است از سلاحی اجتماعی و سیاسی.

بدین سان از دیدگاه سارتر: فلسفه فقط تا زمانی اثر بخش می ماند که کنش یا کارورزی که از آن پدید می آید و آن را روشن می سازد موجود است.

پس از اشاره به این که در دوران های جدید یعنی در فاصله سده های هفدهم تا بیستم به عقیده سارتز، جز سه فلسفه وجود ندارد، یعنی فلسفه دکارت و لاک، فلسفه کانت و هگل سرانجام فلسفه مارکس، سارتر می افزاید که: این سه فلسفه هر یک به نوبه خود، زادگاه هر اندیشه ویژه و افق هر فرهنگی قرار می گیرند و در واقع تا هنگامی که آن لحظه تاریخی، که این فلسفه ها تعبیر واقعی آنند، فرانگذشته است، آنها نیز تجاوزناپذیر باقی می مانند.

در اینجاست که سارتر باز میگردد به آنچه که در دیباچه کتابش به آن اشاره می کند و میگوید: من مارکسیسم را چونان فلسفه تجاوزناپذیر دوران خودمان تلقی می کنم. و این اندیشه را با آنچه در جای دیگر می گوید تقویت می کند: هر گونه استدلال ضد مارکسیستی، چیزی نیست، جز جوان سازی یک اندیشه پیش از مارکسیستی. هرگونه تجاوز ادعایی از مارکسیسم، در بدترین شکل آن چیزی نخواهد بود جز بازگشت به اندیشه پیش از مارکسیستی و در بهترین شکل آن، کشف دوباره اندیشه ای که از پیش در فلسفه ای که گمان میکنند از آن تجاوز کنند، گنجانده شده است.

بر این پایه است که سارتر، که از یک سو مارکسیسم را چونان تنها فلسفه ممکن دوران ما تلقی می کند و از سوی دیگر همچنان به مفهوم وجود فردی انسانی، آن گونه که در اگزیستانسیالیسم وی متبلور شده است، وفادار می ماند، اگزیستانسیالیسم را در برابر مارکسیسم تنها یک ایدئولوژی معرفی می کند و این ایدئولوژی اگزیستانس چنان که خود وی تعبیر می کند: تنها زمینی احاطه شده به وسیله خود مارکسیسم است، که زاییده آن است و در عین حال آن را نفی می کند.

از این راه سارتر، در جای دیگر موضوع اگزیستانسیالیسم را، که به عقیده او نزد مارکسیست ها یافت نمی شود، به تعبیر خودش، انسان منفرد در پهنه اجتماعی، در طبقه او در محیط اشیا جمعی شده و دیگر انسان های منفرد معرفی می کند، یعنی فرد بیگانه شده، شیء گونه شده و اغفال شده که محصول تقسیم کار و بهره کشی یا استثمار است، انسانی که در عین حال، بر ضد بیگانه شدگی به وسیله افزارهای دروغین پیکار می کند و علی رغم همه، بردبارانه و با شکیبایی، اندک اندک پخنه ای برای خود می یابد.

سارتر با این استدلال ها، مارکسیسم را، آن گونه که از زمان مارکس به بعد، در گرایش ها و تفسیرهای دیگران تبلور یافته است، متوقف، بی جان و بی جنبش می داند و می کوشد که با ایجاد روش و تحلیل نوینی، که آن را در کتابش به کار می برد، مارکسیسم را به صورت فلسفه زنده و زاینده دوران ما در آورد.

اما از سوی دیگر سارتر روش خود را روشی اکتشافی می داند که چون در عین حال، هم پیش رونده هم پس رونده است، چیزهای تازه ای به ما می آموزد و نخستین هدف این روش را که آن را هماهنگ با روش مارکس می داند، جا دادن انسان در چهارچوب خود، معرفی می کند. پس هسته مرکزی پژوهش های سارتر را بر پایه مقوله های مارکسیستی، انسان منفرد در کلیت او، تشکیل می دهد، انسانی که خودش و تاریخ را، به وسیله آنچه که سارتر کنش فردی می نامد، می سازد.

انسان سارتر، انسان کنونی است: انسانی کنونی چونان اگزیستانس یا هستی بیگانه شده، چونان واقعیت انسانی شیء شده. بنابراین استدلال وی به مارکسیست ها اعتراض می کند، که ایشان این جنبه از هستی آدمی را تاکنون زمینه پژوهش قرار نداده اند و چنان که خود وی اشاره می کند، استقلال پژوهش های وجود انسانی (اگزیستانسل)، ضرورتاً نتیجه منفی بودن مارکسیست هاست نه مارکسیسم، و بدین سان تا هنگامی که این اصل یعنی مارکسیسم، به کم خونی خود آشنا نشده است و تا هنگامی که شناخت خود را بر پایه یک متافیزیک دگماتیک، یعنی دیالکتیک طبیعت بنا می کند، به جای این که آن را بر پایه فهمیدن انسان زنده استوار سازد، تا آن هنگام اگزیستانسیالیسم به پژوهش های خود ادامه میدهد.

 

بیشتر بخوانیم:

 اگزیستانسیالیسم و پدیدارشناسی سارتر | بخش دوم

 مساله استقراء

 فیثاغورس و مکتب او

فلسفه افلاطون

 لوکیانوس؛ روشن بین انتقادی عهد باستان

 احیای اومانیسم کلاسیک و پیدایی علم مدرن در رنسانس

 برآیند شک گرایی هیومی



+ 3
مخالفم - 0

تمام حقوق مادی و معنوی این پایگاه محفوظ و متعلق به تمیم خبر می باشد .
هرگونه کپی و نقل قول از مطالب سايت با ذكر منبع بلامانع است.