امروز: دوشنبه, ۱۱ مرداد ۱۴۰۰ برابر با ۲۳ ذو الحجة ۱۴۴۲ قمری و ۰۲ اوت ۲۰۲۱ میلادی
سه شنبه, ۲۲ تیر ۱۴۰۰ ۱۰:۲۸
۳
PNAZAR
نسخه چاپی

اگزیستانسیالیسم و پدیدارشناسی سارتر | بخش دوم

اگزیستانسیالیسم و پدیدارشناسی سارتر | بخش دوم
به گزارشتمیم نیوز

هدف نهایی سارتر از پژهش های دقیق، پیچیده و بسیار گسترده خود، در جلد یکم کتابش چیزی است که وی آن را بنیادگذاری یک انسان شناسی هم ساخته بر پایه دیالکتیکی معرفی می کند، یعنی چنان که خود سارتر از آن می فهمد، کوششی برای روشن کردن داده های شناخت مارکسیستی، به وسیله شناخت های با واسطه یا غیرمستقیم، به وسیله تعبیرهایی که به شیوه ای واپس رونده، هم ساخت های وجودی را تعریف می کنند و ایجاد یک گونه شناخت جامع حقیقی، در چهارچوب مارکسیسم که انسان را در جهان اجتماعی دوباره می یابد و او را در عمل یا کنش (پراکسیس) وی، یعنی در طرحی که او را به سوی جامعه های ممکن، بر پایه یک وضعیت مشخص می افکند، دنبال می کند.

سارتر می گوید که بدین سان اگزیستانسیالیسم، چون پاره ای از نظام مارکسیستی آشکار می شود و از روزی که پژوهش مارکسیستی، بعد انسانی یعنی طرح وجودی را، چونان بنیاد شناخت انسان شناسانه بپذیرد، اگزیستانسیالیسم دیگر علت وجودی نخواهد داشت.

بنابراین سارتر مارکسیسم را به ویژه آن گونه که خود مارکس مقوله های بنیادی آن را در جریان تحلیل های خود معین کرده است، می پذیرد و می کوشد که مقوله های بنیادی اگزیستانسیالیسم خودش را نیز در آنها بگنجد. اکنون در اینجا لازم است نگاهی بیاندازیم به آنچه سارتر از مقوله ها و آموزش های مارکسیسم می پذیرد، یا نادیده می انگارد و حتی طرد و نفی می کند.

نخست چند کلمه درباره دیالکتیک. بدیهی است که سارتر هنگامی که مقوله ها یا نظرات بنیادی مارکس را می پذیرد و آنها را پایه پژوهش های خود قرار می دهد، نمی تواند مهم ترین هسته مرکزی تفکر مارکسیستی، یعنی دیالکتیک را نادیده می انگارد.

در آموزش های مارکسیستی، مقوله دیالکتیک در دو شکل یا در دو پهنه تظاهر می کند: در پهنه طبیعت و همچنین در پهنه هستی تاریخی و اجتماعی انسان و درست بر این پایه است که بنیانگذاران مارکسیسم، رویکرد بنیادی ماتریالیستی خود را به دو بخش تقسیم کرده اند که دیالکتیک در هر دو آنها نقش اساسی را بازی می کند. از یک سو دیالکتیک ماتریالیستی در طببعت، و دیگری تظاهر دیالکتیک در ماتریالیسم تاریخی.

اکنون سارتر بر روی هم خصلت مادی یا مادیت هستی را و به ویژه هستی تاریخی و اجتماعی انسان را می پذیرد اما هنگامی که به مفهوم دیالکتیک می پردازد، میان دیالکتیک عینی یعنی دیالکتیک طبیعت و دیالکتیک هستی اجتماعی-تاریخی آدمی فرق می نهد و به دنبال آن دومی را می پذیرد و اولی را اگر هم نگوییم اصلا طرد و نفی می کند، دست کم نادیده می انگارد و درباره اصالت آن شک می کند.

در گفت و گویی که میان سارتر و چند تن از دانشمندان طبیعت شناس مارکسیست فرانسه، در سال 1962 انجام گرفت، سارتر موضع گیری خود را در برابر دیالکتیک به طور کلی، آشکارا اعلام کرد. بر پایه این موضع گیری او می توان آنچه را که وی در کتاب انتقاد عقل دیالکتیکی درباره دیالکتیک طبیعت می گوید، به روشنی فهمید.

سارتر نیز مانند هر ماتریالیست دیگری معتقد است که همان گونه که مارکس می گفت، هستی مقدم بر اگاهی یا شعور است. هستی را نمی توان به آگاهی بازگرداند بلک اندیشه متعلق به هستی است و بنابراین تملک دیالکتیکی هستی به وسیله اندیشه از آنجا پدید می آید که اندیشه چون وابسته و متعلق به هستی، هماهنگ با قانونمندی های واقعیت گسترش می یابد.

از سوی دیگر سارتر مغز و هسته دیالکتیک را نزد مارکس، در مفهوم کلیت جستجو می کند و این استنتاج خود را بر پایه این اندیشه مارکس می نهد که پیوندها یا مناسبات تولیدی همواره یک کل یا کلیت را می سازند، یعنی انسان همیشه هرگونه داده شده ای را که در نظر گیرد، باید آن را به کلیت تاریخی آن بازگرداند، که در پیوندهای تولیدی مجسم می شوند.

آنگاه سارتر استدلال می کند که این خصلت کلیت تاریخی از آنجا برخاسته است که خود انسان نیز یک کل یا کلیت است، یعنی کلیتی است از نیازمندی ها، کار، ارضاء نیازمندی ها در زیر شرایط داده شده تاریخی و به عقیده سارتر، درست در این مادیت عملی است که انسان باید کلیت و عناصر اقتصادی یا بهتر بگوییم تولید مادی را جستجو کند و همه این ها، در واپسین مرحله بر پایه کلیت انسانی هر فردی بنیاد شده است.

بدین سان از دیدگاه سارتر چنان که خودش می گوید: اصالت دیالکتیک تاریخی از آنجا ثابت می شود، که انسان ها خودشان سازندگان تاریخ اند. زیرا هر فرد انسانی در خود، یک کلیت مشخص را نشان می دهد. انسان ها خصلت دیالکتیکی اجتماعی و تاریخی دارند، زیرا خودشان را نیز در جریان تاریخ می سازند.

بنابراین به تعبیر سارتر، قانون دیالکتیکی کلیت سازی جامعه به وسیله انسان ها و نیز به وسیله جنبش و کنش اجتماعی، مشخص می شود. سارتر در اینجا نظریه خود را خلاصه می کند و می گوید دیالکتیک چیز دیگری نیست جز کنش یا عمل و در حالی که دیالکتیک یک کل است که خود را در آن پدید می آورد و نگه می دارد، در عین حال می تواند منطق عمل و فعالیت نیز نامیده شود.

اما از سوی دیگر اگر ما دیالکتیک را در پنه طبیعت مادی و پدیده های آن در نظر بگیریم به عقیده سارتر نمی توانیم به نتیجه یقینی برسیم زیرا ما انسان ها از آن پهنه با واسطه مراحل و مراتب بسیاری جدا شده ایم، و نمی توانیم آن پدیده ها از بیرون نگاه می کنیم. در حالی که درباره پدیده های انسانی و تاریخی وضع چیز دیگری است.

شناخت پذیری قانون های دیالکتیکی در پهنه اجتماعی، به عقیده سارتر به سادگی از آنجا ممکن است که این قانون ها نمونه ها و موردهای ویژه یک جنبش کلیت سازند که همواره خود را نگه می دارند و جامعه را چونان یک کلیت تشکیل می دهند، همواره سازمان دادن و دوباره سازمان دادن جامعه از کلیت آن مشتق می شود. به همان اندازه که مرحله معینی از واقعیت دارای خصلت دیالکتیکی است، در آن هر مورد فردی یا جزئی با کل پیوسته است.

در اینجاست که سارتر می پرسد آیا ما می توانیم در پهنه طبیعت نیز یک پدیده فیزیکی یا شیمیایی را چونان تعبیری از یک کل یا کلیت تلقی کنیم، آن کلیتی که طبیعت نامیده می شود؟ به دیگر سخن سارتر می پرسد که آیا در طبیعت کلیت ها یا کلیت سازی های در جریان وجود دارند یا نه؟ آیا یک کلیت سازی جامع و همه گیر یافت می شود، که ما آن را طبیعت بنامیم؟ در اینجاست که وی پاسخ دادن به این پرسش ها را به دانشمندان طبیعت شناس واگذار می کند و نتیجه می گیرد که از دیدگاه وی، دیالکتیک انسانی، یعنی جامعه انسانی، برای خود بسنده است و پرسش درباره دیالکتیک طبیعت، بیشتر مربوط به دانشمندان است نه فیلسوفان.

این دانشمندان اند که به گفته سارتر باید به ما بگویند که آیا جریان های طبیعی نیز هماهنگ با یک الگوی دیالکتیکی اند یا نه. سارتر در اینجا نیز، مانند بسیاری از دانشمندان متفلسف دیگر این دوران، که از دیالکتیک دریافتی یک سویه دارند، مرتکب این اشتباه می شود، که دیالکتیک در طبیعت درست باید دارای الگوهای اندیشه ای همانند با نمونه های دیالکتیکی در پهنه هستی اجتماعی انسان باشد. وی فراموش می کند که دیالکتیک طبیعت آن گونه نیست که در اندیشه ماست. هنگامی که گفته می شود در طبیعت نیز قوانین دیالکتیک معتبرند این به آن معناست که ساختمان و جنبش واقعیت عینی طبیعی نیز چنان است که تنها یم تفکر دیالکتیکی می تواند پدیده های آن را برای ما از یک سو شناختنی و از سوی دیگر عمل کردنی، یعنی دگرگون کردنی بسازد.

از سوی دیگر در حالی که سارتر در اصالت دیالکتیک طبیعت تردید می کند امکان آن را منکر نمی شود و این اندیشه را در کتاب انتقاد آشکار بیان می کند و م یپرسد که آیا ما باید وجود یک پیوند دیالکتیکی را ر پهنه طبیعت غیرجاندار منکر شویم؟ به هیچ روی، درست بگوییم، من نمی توانم ببینم که در مرحله کنونی شناخت هایمان، ما در وضعیتی هستیم که بتوانیم آن را نفی کنیم یا اثبات.

اما در برابر این نزد سارتر اصالت دیالکتیک تاریخی انکار ناپذیر است. چنان که وی در همان جا می گوید: اگر چیزی چونان عقل دیالکتیکی وجود دارد این خود را در و به وسیله کنش یا عمل انسانی آشکار می سازد و بنیاد می نهد، درباره انسان هایی که در جامعه ای معین، در لحظه معینی از گسترش آن قرار گرفته اند و بدین سان دیالکتیک روش موثر است تا آنجایی که به عنوان قانون ادراک پذیری و چون ساختمان عقلانی هستی، ضروری باقی می ماند.

و نتیجه اینکه: یک دیالکتیک ماتریالیستی معنا ندارد مگر این که در درون تاریخ انسانی تقدم شرایط مادی را آن گونه که کنش انسان ها مستقر آن ها را کشف می کند و تابع آنها می شود، بنیاد نهد. اگر چیزی به عنوان یک ماتریالیسم دیالکتیک وجود دارد، این باید یک ماتریالیسم تاریخی باشد یعنی یک ماتریالیسم از درون باشد. ساختن آن و تن در دادن به آن، زیستن در آن و شناختن آن همه یکی است. بر همین پایه، این ماتریالیسم اگر وجود دارد، نمی تواند دارای حقیقت باشد مگر در درون مرزهای جهان اجتماعی ما.

بدین سان سارتر در پایین همین مطلب نتیجه می گیرد: اگر امروز یک دیالکتیک وجود دارد و اگر ما باید آن را بنیاد نهیم، آن را در جایی جستجو می کنیم که آنجاست، ما این اندیشه را می پذیریم که انسان موجودی است مادی در میان موجودات مادی دیگر و به این اعتبار از یک وضعیت ممتاز برخوردار نیست. ما حتی به نحوی پیشیم امکان یک دیالکتیک مشخص طبیعت را انکار نمی کنیم که می تواند یک روز آشکار شود و این به آن معناست که روش دیالکتیکی، چونان روشی کشف کننده، دردانش های طبیعت پدید می آید و به وسیله خود دانشمندان و در زیر ضبط و کنترل تجربه به کار برده خواهد شد.

پس اصالت ماتریالیسم تاریخی، برای سارتر یقینی و انکارناپذیر است. به دیگر سخن سارتر کاربرد دیالکتیک و قوانین آن را در پهنه زندگی اجتماعی و تاریخی انسان، تنها روش درست برای رسیدن به حقیقت انسانی و تاریخی می شمارد و خودش به این نکته صریحاً اعتراف می کند و در جای دیگری می گوید: من این نکته را گفته ام و تکرار می کنم که تنها تفسیر معتبر و حقیقی تاریخ انسانی، ماتریالیسم تاریخی بوده است.

اکنون باید دید سارتر با ماتریالیسم تاریخی و دیالکتیک آن چه می کند. به یاد داریم که سارتر در آموزش های مارکسیسم، در شکل کنونی آن، ترک یا شکافی کشف کرده بود و آن غفلت مارکسیسم از توجه به عنصر انسانی یا عنصر درون ذهنی انسانی و کنش و فعالیت آن، در جریان ساختن تاریخ است.

سارتر با وفاداری به اصالت هستی منفرد انسانی در مرحله نوین گسترش فکری خود، به جای این که این هستی منفرد را تنها و متروک و همواره وانهاده شده به گزینش های آزادانه در وضعیت های معین تلقی کند، اکنون آن را در هم بستگی اجتماعی و تاریخی آن قرار می دهد. اما در اینجا نیز در واپسین مرحله برای سارتر همچنان هستی فرد انسان است که تعینات وجودی وی را از راه آنچه که سارتر طرح شخصی می نامید به وجود می آورد.

بزرگترین و بنیادی ترین خصلت این هستی منفرد انسانی نزد سارتر، آزادی فردی است. سارتر معتقد است که مارکسیسم در شکل سنتی و کنونی آن به این نکته توجه نکرده است و به همین علت این وظیفه اگزیستانسیالیسم است که در دامن مارکسیسم به این پدیده توجه کند.

سارتر بر پایه این اندیشه در مارکسیسم، یکی از بنیادی ترین مقوله های آن، یعنی مفهوم جبر را، تحت عنوان جبرگرایی یا دترمی نیسم مکانیستی، منکر می شود و معتقد است که آن متعلق به خود مارکسیسم نیست بلکه از بیرون وارد این فلسفه کلی و یکپارچه شده است. در نتیجه چنان که خودش می گوید: فهم اگزیستانس چونان بنیاد انسانی انسان شناسی مارکسیستی آشکار می شود.

انسانی که سارتر با او سروکار د ارد در این مرحله دیگر آن خصلتی را ندارد که درکتاب هستی و نیستی به وی نسبت میداد. هستی منفرد انسانی یا به تعبیر دیگر ماهیت انسانی، برای سارتر کنونی چیز دیگری است. وی در جای دیگر این انسانی را که موضوع پژوهش اوست معرفی می کند و می نویسد: درباره طبیعت انسانی اگر بتوانیم آن را تعیین کنیم باید چنین بگوییم: انسان این موجود پژمرده و کوچک، بدریخت، اما سخت جان در برابر رنج که زندگی می کند، برای این که از بانداد تا شبانگاه با وسایل تکنیکی خودش، وسایل ابتدایی، روی زمینی ناسپاس و تهدید کننده کار کند، این چنین انسانی برای سارتر وجودی است منفرد و بدین سان در هر پژوهش تاریخی، باید ویژگی آن را در نظر بگیریم و به تعبیر سارتر: باید بسی پیشتر رفت و در هر مورد، نقش فرد را در رویداد تاریخی در نظر گرفت.

اما هنوز این پرسش باقی است که چرا سارتر مارکسیسک را یگانه راه برون رفت تشخیص داد؟ پاسخ را باید در شرایط زندگی خود سارتر میان هستی و نیستی سال 1943 و اعلام گروش به مارکسیسم در سنجش خرد دیالکتیکی 1960 یافت، شرایطی که دنیا غرب خارج از فرانسه برای درک آن کند شده بود.

اکنون روشن است که سارتر و دوبوآر هنگامی که کار نوشتن خود را آغاز کردند افرادی غیر سیاسی بودند، آنان از طبقه خودشان، بورژوازی، متنفر بودند و امیدوار بودند که آن را به قدرت ادبیات نابود کنند. تنفر سارتر از بورژوازی در طی روبرو شدنش با همکاران کمونیست در جنبش مقاومت زمان جنگ سیاسی شد. سارتر، اگزیستانسیالیست مشهور، در پایان جنگ جهانی دوم به عنوان سخنگوی آزادی، قبلا مورد حمله بی وقفه روشنفکران کمونیست فرانسه قرار می گرفت و آشکارا چونان یک بورژوای ضد انقلابی محکوم شده بود.

با این همه از آنجا که سارتر مدافع اگزیستانسیالیست آزادی وجود آگاه فردی به آرمان انقلابی رانده می شد، حزب بزرگ و با نفود کمونیست فرانسه که بر اندیشه و کنش انقلابی مسلط بود یک بازی موش و گربه با سارتر آغاز کرد و توانست او را در تمامی فعالیت های نوشتاری و سیاسی اش در بقیه عمر خود در حالت دفاعی نگه دارد.

در ادبیات چیست؟ سارتر تردید داشت که آدمی بتواند کمونیست باشد و در عین حال نویسنده باقی بماند. او مشاهده کرده بود آن دسته از دانشوران فرانسه که به حزب کمونیست فرانسه پیوسته بودند ناگزیر شدند از استقلال فکری شان دست بردارند و از هر سیاست حزب بدون انتقاد پشتیبانی کنند.

از سوی دیگر اگر نویسنده ای به حزب نمی پیوست دست او به پرولتارریا نمی رسید که تنها آنچه حزب اجازه می داد میخواند.
ماجرا با اجرای نمایش نامه تازه سارتر، دست های آلوده در 1948 و 1949 به مرحله بحرانی خود رسید. سارتر در این نمایشنامه از کاربرد خشونت برای حل منازعات میان اعضای حزب انتقاد کرده بود.

امانیته ارگان حزب بی درنگ سارتر را به باد دشنام گرفت و حملات به او چنان افزایش یافت که در 1952 سارتر به عبارت نویسنده چپ دیگر منفورترین آدم در فرانسه شده بود. در این شرایط تحمل ناپذیر، سارتر علیه بازداشت ژاک دوکلو رهبر حزب کمونیست فرانسه واکنش نشان داد.

سارتر با شتاب مقاله کمونیست ها و صلح را نوشت که در آن او اصل نوینی را اعلام داشت که حزب کمونیست و اتحاد شوروی باید بدون انتقاد، چونان یگانه نمایندگان ستمدیدگان پذیرفته شوند. حزب کمونیست فرانسه به نوبه خود در پاسخ به این پیمان نامه تسلیم از سارتر تجلیل به عمل آورد و او به عنوان یکی از دانشوران بزرگ مارکسیست پذیرفته شد.

بدین گونه سال 1952 تاریخ گروش سارتر به مارکسیسم است، مدت ها پیش از اعلام آن در نقد 1960. سارتر تا مه 1968 در مناسبات نسبتاً حسنه با حزب کمونیست فرانسه باقی ماند. در این هنگام وی از حزب کمونیست و اتحاد شوروی برای خودداری ایشان از پشتیبانی دانشجویان و کارگران فرانسوی در اعتصاب عمومی و انقلاب برید.

سارتر بعدا در سیاست های فرانسوی چپ مائوئیست های فرانسوی درگیر شد و اصل نوینی را اعلام داشت: دانشوران باید نقش خود را به مصابه روشنفکر ترک کنند و وارد کنش سیاسی در خدکت به توده ها شوند. در این نقطه زندگی سارتر، روشنفکر چپ، میان فعالیت خیابانی رادیکال و بازگشت به نوشتن آثاری کاملاً غیرسیاسی به دو پاره می شود: ابله خانواده در سه جلد زندگی نامه روان شناسی و جامعه شناختی گوستاوفلوبر، نویسنده سده نوزدهمی مادام بواری از آثار این دوره اوست.

تنها در مقابل این پس زمینه مناسبات سیاسی متغیر او با حزب کمونیست است که می توان گروش سارتر را به مارکسیسم درک کرد: از جنبش مقاومت جنگ تا مه 1968 حزب کمونیست گروه مرجع او شده بود، گروهی که داوری و ارزیابی اش برای او یگانه داوری و ارزیابی بود که به حساب می آمد.

بنابراین در مقابل چنین پس زمینه ای است که می توان کارنامه سیاسی حیرت انگیز او را فهمید. سارتر از تصفیه های استالینی روشنفکران و حرفه ای ها در روسیه و اردوهای متمرکز پشتیبانی کرد. او از شورش الجزایر علیه فرانسه و از لحاظ جهانی از کاربرد خشونت ملل استعمار زده برای نیل به استقلال حمایت نمود. او مدافع برجسته جهان سوم علیه غرب شد، او از انقلاب کمونیستی در چین و کوبا پشتیبانی کرد.

او جایزه نوبل ادبیات را در 1964، به این دلیل که به نظر می رسید که پذیرش آن به منزله پذیرش افتخار بورژوایی باشد، پس فرستاد. او به صورت شورانگیزی ضد آمریکایی بود به این دلیل که به نظر او آمریکا به مثابه دشمن اتحاد شوروی و به منزله دژ امپریالیسم سرمایه داری جلوه می کرد.

سارتر در راس یک دادگاه بین المللی ضد جنگ در سوئد قرار گرفت که عمداً صدور کیفرخواست علیه جنایات جنگی امریکایی ها در ویتنام تلقی گردید. در میان آخرین کنش های سیاسی او اعتراضش به توقیف روزنامه های چپ افراطی و فروش آنها در خیابان های پاریس و حمله اش به کمونیست های ویتنام که چنان شورانگیز از آنان در مقابل آمریکایی ها پشتیبانی کرده بود، به دلیل اخراج بی رحمانه قوم چین مقیم ویتنام چشم گیر بود.

سارتر نتوانست فلسفه سیاسی نوینی فراهم آورد که در آن اگزیستانسیالیسم مارکسیسم را انسانی تر سازد . اما در عصر بحرانی آگاهی مدرن، عرصه ای که در آنجا اندیشه سیاسی، روان شناسی، جامعه شناسی، ادبیات و فلسفه به یکدیگر می رسند، سارتر در میان پیشگامان است، او برای این اشتراک معانی در فرهنگ معاصر، مفاهیم و روش های ثمربخشی که باید گسترش می یافت، فراهم آورد و زندگی او سراسر تلاش برای بیان اهمیت و ارزش بغرنج و ظریف این حقیقت بود که هستی آگاه، هستی در جهان است.

سارتر در 5 آوریل 1980 درگذشت. جمعیتی بیش از پنجاه هزار نفر در تشییع جنازه او گرد آودند. روزنامه های فرانسه شماره های ویژه درآوردند و رئیس جمهور و سایر رهبران سیاسی و فرهنگی در فرانسه و سایر نقاط جهان در مورد او سخن ها گفتند.

 

بیشتر بخوانیم:

 اگزیستانسیالیسم و پدیدارشناسی سارتر | بخش نخست

 تحول فلسفه تجربه گرا به پراگماتیسم

 ایده آلیسم بارکلی

 زنون فیلسوف الئایی مبتکر مناظره

 معنای زندگی

 نتیجه گرایی چیست؟ آشنایی با اصالت فایده و نظریه وظیفه شناختی



+ 3
مخالفم - 0

تمام حقوق مادی و معنوی این پایگاه محفوظ و متعلق به تمیم خبر می باشد .
هرگونه کپی و نقل قول از مطالب سايت با ذكر منبع بلامانع است.