امروز: سه شنبه, ۲۸ آبان ۱۳۹۸ برابر با ۲۲ ربيع الأول ۱۴۴۱ قمری و ۱۹ نوامبر ۲۰۱۹ میلادی
چهارشنبه, ۳۰ مرداد ۱۳۹۸ ۱۲:۰۸
۱
PNAZAR
نسخه چاپی

خنده در تاریکی - ولادیمیر ناباکوف

خنده در تاریکی - ولادیمیر ناباکوف
به گزارشتمیم نیوز

خنده در تاریکی اثر ولادیمیر ناباکوف، نویسنده ، مترجم، شاعر استاد ادبیات برجسته ی روس تبار است و از مطرح ترین رمان های این نویسنده به شمار می رود. ناباکوف علاوه بر اعتبار فراوانش به عنوان رمان نویسی طراز اول، در حوزه ی تدریس و نقد ادبی هم از سرآمدان قرن بود. او یکی از چهره های ادبی برجسته ی قرن بیستم به شمار می رود.وی این رمان را در سال 1932 نوشت. در طی هفت دهه پس از نگارش این رمان نقد های بسیاری در مورد آن نوشته شده و فیلمی هم بر اساس آن ساخته شده است. هدف این نوشتار بررسی این اثر با نگاهی جامعه شناسانه است و این نقد و بررسی با تکیه بر مقاله ی "کلان شهر و حیات ذهنی" گئورگ زیمل ، نظریه ی "از خود بیگانگی" مارکس و مقاله "زندگی قهرمانی و زندگی روزمره" مایک فدرستون و نظریات فروید انجام می شود.بدیهی است نگارنده به هیچ وجه خود را منتقد ادبی نمی داند و نقد پیش رو بیانگر دیدگاه های شخصی نویسنده ی درباره ی این اثر بزرگ ادبی است.

 تراژدی سقوط انسان

"خنده در تاریکی" از آن دست داستانهایی که زیاد شنیده ایم و خوانده ایم و شاهد بوده ایم . ناباکوف خود به طنز، دقیقا به همین نکته اشاره می کند که کل داستان را می توان در چند خط شرح داد به جایی هم برنمی خورد :
"روزی روزگاری در شهر برلین آلمان مردی زندگی می کرد به نام آلبینوس او متمول و محترم و خوشبخت بود، یک روز همسرش را به خاطر دختری جوان ترک کرد، عشق ورزید ، مورد بی مهری قرار گرفت و زندگی اش در بدبختی و فلاکت به پایان رسید" (ص 1)
به گفته ناباکوف دو خط بالا کل داستان است و اگر در نقل آن منافع مادی و لذت نبود احتمالا ایشان از آن صرف نظر می کردند.
داستان به شیوه ی دانای کل روایت می شود و نمایانگر طنز سیاه ناباکوف است.او در توصیف شخصیت ها لحنی طعنه آمیز دارد و جای جای داستان که به عنوان راوی حضوری در پرانتز دارد اغلب نکته هایی را با لحنی کنایه آمیز به نقالی خود اضافه می کند که بدبینی او را پررنگ تر نشان می دهد.ناباکوف با نثری ساده و روان و سر راست و به دور از پیچیدگی های فرمی و روایی و با لحنی بدبینانه یا شاید واقع بینانه تلاش می کند که واقعیت های تلخی را به اثبات برساند:
انسانها ، موجودات بدبخت و مفلوکی هستند که برای زجر دادن هم به پا این دنیا گذاشته اند و هر یک در باطن خود جلادی است قسی القلب که حتی از آزار دادن کسانی که دوست شان دارد نیز دریغ نمی ورزد.
آلبینوس - شخصیت اصلی داستان- آن گونه که ناباکوف می گوید، مردی است که "به شکلی ملایم و موقر خوش قیافه و تا حدی کند ذهن"(ص11) او آرزوی یک عشق واقعی با مولفه های شدید جنسی را در دل می پروراند، عشقی که در رابطه با زن های متعدد و اغلب کسل کننده، موفق به تجربه کردن آن نشده است و در ازدواج نیز " با آنکه می شود گفت الیزابت را دوست داشت، این زن نمی توانست آن شور و هیجانی را در او برانگیزد که در حسرتش به جان آمده بود"(ص12)شور و هیجانی که مارگو-معشوقه ی جوانش- در او برانگیخت و در نهایت نیز فرجام تلخی را برایش رقم زد.
آلبینوس که "دیدن منظره ی مردهای دیگر با دوست دختر هایشان همیشه آزارش می داد"(ص 16) از همان ماه های اول ازدواج به "یک معشوق دیگر" فکر می کند و آنقدراین آرزو بر او سلطه دارد که حتی هنگامی که همسرش برای زایمان به بیمارستان می رود دو فکر تیره و تار مثل خوره به جانش افتاد که هر یک تیرگی خاص خود را داشت یکی آن که زنش ممکن است بمیرد، و دیگر اینکه "کاش قدری بیشتر دل و جرات داشت و می توانست دختری صمیمی پیدا کند و او را با خود به اتاق خواب خالی اش بیاورد"(ص14) او عاقبت با اصرار بیمار گونه ای با یک کنترلچی سینما " مارگو پیترز" دوست می شود و عشقی را که همیشه در آرزوی آن می سوخت را ازاو گدایی می کند.
"مارگو پیترز" دختر جوانی است که آلبینوس پس از آنکه به وصالش رسید "دریافت دقیقا به همان چیزی که می خواسته رسیده است"(ص 72) و عاقبت این معشوقه ی جوان "آلبینوس" را به قهقرای تباهی و نابودی می کشاند. ناباکوف در تصویر کردن کودکی و نوجوانی "مارگو" مهارت و ایجازی کم نظیر نشان می دهد.پدر "مارگو" " دربانی است که در جنگ موجی شده است" مادرش "هنوز جوان بود اما خرد و فرسوده شده بود –زنی بود خشن و بی عاطفه"(ص20)و اتو تنها برادر مارگو گارگر کارخانه ی دو چرخه سازی است و تمایل به اوباش گری دارد."مارگو" مانند بیشتر دختران طبقات فقیر در آرزوی ارتباط با ثروتمندان و ثروتمند شدن می سوزد، در شانزده سالگی از خانه می گریزد. "مارگو" دیوانه سینما بود و "همیشه در خیال خود را همچون ستاره ای زیبا با خزهای باشکوه می دید که دربان هتلی زیبا و بزرگ با چتری غول آسا کمکش می کند از اتومبیل پیاده شود"(ص 25). او مدتی مدل نقاشی می شود، پس از آن با مردی آشنا می شود که خود را میلر معرفی می کند و معشوقه او می شود. میلر پس از مدت کوتاهی او را ترک می کند و "مارگو" به خود فروشی رو می آورد. او حتی برای هنرپیشه شدن هم به چند جا سر می زند اما علیرغم زیبایی اش مورد بی اعتنایی صاحبان کمپانی های فیلم سازی قرار می گیرد و به ناچار کنترلچی سینما می شود و با "آلبینوس" در همان سینما آشنا می شود.آلبینوس برای گمشده ای که همیشه آرزوی یافتن آن را در دل داشت آپارتمانی اجاره می کند، اما مارگو که آلبینوس را نردبان ترقی خود می داند می خواهد در خانه ی باشکوهی مانند خانه ی "آلبینوس" زندگی کند، نامه ای به "الیزابت" می نویسد و او را جریان رابطه ی خود و "آلبینوس" قرار می دهد. الیزابت سرخورده "آلبینوس" را ترک می کند و عرصه را برای یکه تازی "مارگو" هموار می کند."مارگو" به سادگی در آپارتمان آلبینوس ساکن می شود اما به این هم راضی نیست و می خواهد "آلبینوس" همسرش را طلاق دهد و با او ازدواج کند. "مارگو" بر آلبینوس سلطه ی جنسی دارد و اغلب او را تحقیر می کند: "تو دورغگو،ترسو و ابلهی"، ناباکوف در اینجا به عنوان راوی دخالت می کند: " صاف و ساده کل شخصیت او را در چند کلمه خلاصه کرد". اما "مارگو" پس از گذشت مدت کوتاهی حوصله اش سر می رود و دلش "سینما، رستوران شیک و موسیقی سیاه پوستی می خواست "(ص 80). "مارگو" در کنار آلبینوس که سنی دو برابر او دارد احساس تنهایی می کند. این رابطه "برایش همواره عشق منهای چیزی دیگر خواهد بود، در حالی که کوچک ترین تماس با نخستین معشوقش همیشه برایش همه چیز بود" (ص99) و خلائ درونی او را پر می کرد.همه دوستان و اطرافیان "آلبینوس" به خاطر رابطه اش با "مارگو" از طرف او پراکنده شدند و در همین هنگام سر و کله " اکسل رکس" یا همان "میلر –اولین معشوق مارگو" در زندگی آنها پیدا می شود.
"اکسل رکس" کاریکاتوریست ،همان کسی که خود را به "مارگو" میلر معرفی کرده بود، آشنایی محدودی هم با "آلبینوس" داشت: قرار بود آلبینوس بر روی تبدیل یکی از طرح های او به فیلم سرمایه گذاری کند.دیدار دوباره و کاملا اتفاقی او و "مارگو" در مهمانی رخ داد که به افتخار ورودش در آپارتمان آلبینوس بر پا شده بود. "رکس" ازآن دست موجوداتی است که "مشکل روانی مخوفی ندارد که اسم پزشکی خاصی داشته باشد" (ص 121)، فقط به غایت کنجکاو و بی تفاوت است.او نمونه آن دست "لمپن هنرمندهایی است که در حاشیه ی هنر زندگی می کنند و با سو استفاده از این و آن و دست انداختن مردم، روزگار می گذرانند". "رکس" فقیر و از همه جا رانده ، دیدار دوباره با "مارگو" و موقعیت تازه ی او را به فال نیک می گیرد. رابطه ی پنهانی بین آن دو آغاز می شود و همان حال "رکس" تلاش می کند تا رابطه ی دوستی با "آلبینوس" برقرار کند و به خانه ی او راه یابد که موفق هم می شود. او دست در دست "مارگو" به "آلبینوس" خیانت می کند، پولش را می خورد و او را دست می اندازد.
فروید وقتی به مقوله ی تمدن می پردازد ، دو اصل بنیادین را در آن دخیل می داند: اصل لذت و اصل واقعیت . بنا بر اصل لذت ما هر آنچه خوشایندمان باشد را طلب کنیم و انجام می دهیم و اصل واقعیت ایجاب می کند لذتمان را تابع باید و نبایدها قرار دهیم و نیروی خود را به سوی دیگری هدایت کنیم و عین حال میل به لذت از بین نمی رود. امیالی که نمی توانند بر آورده شوند در جای خاصی از ذهن- که فروید آن را ناخود آگاه می داند- انباشته یا سرکوب می شوند. فروید معتقد است محتویات ناخود آگاه عمدتا امیال جنسی سرکوب شده است.بنا بر نظریات فروید "خود " حوزه ای از روان است که تحت سیطره ی "اصل واقعیت " قرار دارد."خود" مظهر خرد و مال اندیشی است زیرا تحریکات غریزی را مهار می کند ."نهاد" حوزه ای از روان است که تحت سلطه ی "اصل لذت" است و نقش آن ارضا کردن غرایز لذت طلبانه ی انسان بدون توجه به قیدو بندها و هنجارهای اخلاقی ، اجتماعی است.
سه شخصیتی که داستان "خنده در تاریکی" حول محور آنها شکل می گیرد، به نظر من سه شخصیت منحصر به فرد هستند که می توان آنها مطابق با الگوی فرویدی تحلیل کرد. هر سه موجوداتی "غریزه محور" هستند، البته با درجاتی متفاوت. آلبینوس در عطش عشق-رابطه جنسی پرشوری می سوزد. محدویت های اخلاقی- اجتماعی، ناتوانی در برقراری ارتباط او را بارها در رسیدن به این آرزو ناکام می گذارند. آلبینوس ، شخصیتی که چندان همدلی در خواننده بر نمی انگیزد، او آرزویی را در دل می پروراند که چندان مشروع نیست در عین حال آرزوی عجیب و غریبی هم نیست.آلبینوس در ابتدای داستان درگیر"خود" اجتماعی اش و درگیر با خواست نهادی اش در نهایت به این خواست تسلیم می شود.از میانه های داستان "غریزه " در مقام "عقل عمل می کند.او لذتی را در طلبش بود به دست می آورد و از درون تهی می شود و در آخر می بینیم که به "هیچ" مبدل شده . ناباکوف با مهارتی بی نظیر درون کاوی عمیقی از کاراکتر های رمانش ارائه می کند ، او لایه های پنهان ذهن آنها را به ما نشان می دهد.
اتفاقات داستان در کلانشهر برلین رخ می دهند. "زیمل" حسابگری را از ویژگی های ذهن مدرن انسان می داند :وقت شناسی و حسابگری و دقت نه فقط با اقتصاد پولی و خصلت عقلانی در ارتباط نزدیک هستند، بلکه پیچیدگی و شدت هستی کلانشهری نیز آنها را به زندگی تحمیل می کند. این نشانه ها در عین حال باید محتوای زندگی را رنگ و لعاب بدهندو طرد انگیزش ها و نشانه های غریزی و عقل گریز را تسهیل کنند یعنی آن انگیزی ها و غرایزی که می کوشند شکل زندگی را از درون تعیین کنند و تن به پذیرش زندگی قراردادی و دقیق و عام که از خارج تحمیل شده باشد نمی دهند. زیمل معتقد است اقتصاد پولی بر کلان شهر سیطره دارد.
"مارگو" و "رکس" برخاسته از طبقات پایین اجتماع هستند. هر دوی آنها آینده ای برای خود متصور نیستند، ثبات زندگی را پول تامین می کند.اما آشنایی با آلبینوس نوید تغییر شرایط اسفناک زندگی را به آنان میدهد. آلبینوسی که سرمست از باده ی عشق، خود را در غرق در نور و خوشبختی می بیند. برای او "پول " سرپوشی است برای کمبودهای روانی و شخصیتی. ناباکوف به ما می گوید "آلبینوس" علیرغم اینکه مرد نسبتا خوش قیافه و متمولی است اما تا پیش از آشنایی با مارگو نتوانسته از این "امکانات" برای برقراری ارتباط با زنان و رسیدن به آرزویش بهره ی مناسب ببرد. اما دو نفر دیگر علیرغم اینکه "آلبینوس" را موجود خسته کننده و ابلهی می دانند اما برای رسیدن به ثبات عقل حسابگر حکم می کند او را تحمل کنند. آلبینوس برای آن دو در حکم رفع کننده ی محرومیتی است که همیشه متحمل شده اند. این سه مثلثی را می سازند که هر کدام به منزله "شی" برای رسیدن به خواسته ها برای دیگری عمل می کند: "مارگو" برای" آلبینوس "عامل لذت" است . اما نه لذتی ناب که لذتی سرخوشانه،وجود لذت بخش "مارگو" او را از درون تهی کرد."آلبینوس" جواز ورود "مارگو" است به دنیای دیگری که آرزویش را دارد و وجودش برای مارگو در این دنیای دیگر که او به آن تعلق ندارد ، ضروری و عاملی منزلت بخش است. کلید ورود به این دنیای دیگر و شرط بقا در آن "پول"و در اختیار داشتن امکانات مالی است. آلبینوس امکان هنرپیشه شدن شدن مارگو را با سرمایه گذاری شخصی و از طریق آشنایان منتفذش فراهم کرد. مارگو پیش از آشنایی با آلبینوس بارها به کمپانی های فیلم سازی سر زده بود."رکس" عامل تسکین بخش "مارگو" در کنار او "مارگو" بهتر می توانست "آلبینوس" را تحمل کند. زندگی در کنار آلبینوس علیرغم تمامی مواهبش برای مارگو "عشق منهای یک چیز" بود و با وجود "رکس" این خلائ پر می شد و او امکان یافت زندگی را آن گونه که آرزویش را داشت تجربه کند. اما "رکس" موجودی که پستی نوع انسان به تمام و کمال و با جزییات و ظرایف و کاملا درخشان در او متجلی است عامل سقوط "مارگو" و "آلبینوس" از وجود انسانیشان است. او با بی تفاوتی و کنجکاوی-دو ویژگی شخصیت او که ناباکوف برایمان پررنگ می کند- بازی مرگباری را آغاز می کند. "آلبینوس" و بلاهت بی حدو مرزش مجال بازی کردن را برای او فراهم می کنند. "رکس" با تیزهوشی از همان اولین دیدار پی به شخصیت "آلبینوس" می برد. "آلبینوس" مغرور به سلیقه و طبع والای هنریش "رکس" را فردی تشخیص می دهد که طبع لطیف او را به خوبی درک می کند که خود او هم هنرمند برجسته ای است. رکس به خوبی حقارت و اعتماد به نفس پایین آلبینوس را درک کرده و از این ضعف های بهره ی کافی را می برد.او آلبینوس را که به نظرش "آدم دست و پا چلفتی و احمقی بود با احساساتی ساده و دانش و اطلاعاتی کامل، زیاده از حد کامل، از نقاشی"(ص 156) به خوبی یاری رساند تا به عمق حفره های عمیق وجودش سقوط کند. رکس موجودی که زندگی را آسان می گرفت " تنها حس بشری که تاکنون تجربه کرده بود علاقه ی زیادش به مارگو بود، علاقه ای که سعی می کرد با خصوصیات جسمانی مارگو، رایحه ی پوستش،بافت لب هایش و حرارت بدنش توجیهش کند. اما این توجیه کاملا صحت و حقیقت نداشت. عشق دو جانبه ی آنها بر پیوند عمیق ارواح شان استوار بود، گرچه مارگو دخترک برلینی جلف و بی نزاکتی بود و او هنرمندی جهان وطن"(ص 157).
مارکس هنگامی از "از خود بیگانگی" سخن می گوید به بیگانگی انسان از فرآورده خویش، از خویش خویش، و از جامعه اشاره می کند.
در نگاه مارکس، از خود بیگانگی، فرومایگی شخصیت و تهی کردن انسان از انسانیت خویش است از فرآورده خویش، از خویشتن خویش، از انسان های دیگر و از گونه و نوع خویش.نظریه ی از خود بیگانگی مارکس ریشه در فلسفه ی سرشت بشری و کار – نیروی کار- دارد.ازین رو برای درک نظریه ی او ابتدا باید به این دو ایده نگریست. مارکس مفهوم سرشت بشری را نقطه آغاز قلمداد می کند. از نگاه او تولید به مثابه «فعالیت مستقیم وجود فردی»، منجر به بازتولید خود فرد می شود. به عبارتی دیگر، اشیای تولید شده و فرآورده، در واقع نمود بیرونی کار و نیروی کار اوست. مارکس در دست نوشته های اقتصادی- فلسفی نیز می نویسد که وقتی کار فرد تبدیل به شیء (ابژه) می شود، وجود خارجی به خود می گیرد و آنگاه او بازتابی از خویش را در شی ء تولید شده مشاهده می کند. از طریق اشیای تولید شده، بشر به تأیید، تصدیق و درک فردانیت خویش نائل می شود. تولید به این معنا، نقشی محوری دربرداشت مارکس از سرشت بشری بازی میکند .مارکس همچنین در بشر دو ویژه گی جوهزی دیگر میبیند.در مورد حواس،مارکس فقط به حواس پنجگانه بسنده نمیکند زیرا این حواس تنها برای تامین نیازهای خام به کار میروند و معنای مضیقی دارند.او دریافت که پرورش حواس پنجگانه کار تمام تاریخ گذشته بود. آنچه مارکس با عنوان «حواس انسان اجتماعی» از آن یاد می کند، در واقع چیزی است شبیه به «گوش موسیقایی» یا چشمی که به زیبایی شکل ها حساس است.
"خنده در تاریکی" یک برش از زندگی روزمره ی "آدمهای معمولی" است. ناباکوف زندگی این کاراکتر ها را با تمامی جزییات برای ما نمایش می دهد . در نگاهی فراتر از داستان می توان ادعا کرد که ناباکوف با روایت چنین داستانی در پی آن است تا وضعیت انسانی حاکم بر جوامع در عصر مدرنیته را بازنمایی کند.
زندگی در کلان شهر تحت سیطره فرهنگ مدرن، فرهنگی که با اقتصاد پولی پیوند وثیق غیر قابل انکاری دارد الزاماتی را زندگی انسان مدرن تحمیل می کند. انسان مدرن فردی است که روح عینی بر وجودش حاکم شده است، به تعبیر "زیمل" : "مشخصه ی تحول فرهنگ مدرن سلطه ی به اصطلاح "روح عینی" بر "روح ذهنی" است ".
انسان مدرنی که در کلان شهر می زید فاقد "فردیت اصیل " است. به عبارت دیگر انسانها در جوامع مدرن "تمایز " دارند اما وجود این تمایز صرفا بدین معناست که انسانها با هم متفاوت هستند. گونه گونی سبک های زندگی ، آداب و رسوم اجتماعی این تفاوت را روشن تر نشان می دهند. اما سیطره ی اقتصاد پولی بر کلان شهر و پیوستگی آن با سلطه ی عقل و نگرش واقع بینانه که پیش نیز از آن سخن گفته شد امکان شکل گیری "فردیت اصیل" را از انسان مدرن می گیرد. "زیمل" معتقد است اتکا به عقل و عقل گرایی از حیات ذهنی در برابر قدرت سهمگین زندگی کلان شهری محافظت می کند. در جایی دیگر از مقاله "کلان شهر و حیات ذهنی" "زیمل " اشاره می کند: " فردی که از نظر عقلی پیچیده است به هر نوع فردیت اصیل بی اعتناست، زیرا روابط و واکنشهای ناشی از آن را نمی توان به تمامی با استدلا های منطقی سنجید. به همین صورت فردیت و خاص بودن پدیده ها با اصل پولی جمع پذیر نیست . پول فقط با آنچه مشترک میان همه است سر وکار دارد و طالب ارزش مبادله است. "
"آلبینوس" نیز مانند بسیاری دیگر از کاراکتر های رمان های مدرن شخصیت و منش یک قهرمان به معنای کلاسیک آن را ندارد. تمنایی در وجودش شعله می کشد ، او به این تمنا پاسخ می دهد ، هنجارهای اجتماعی را نادیده می گیرد و در پی خواست نهادی اش روانه می شود. او خسته و دلزده از روند جاری زندگیش و تمنایی که هر لحظه بیشتر و بیشتر وجودش را در بر می گیرد. او هیچ چیز به جز آرزوی قدیمی در دل ندارد. به دنبال شکست های پی در پی عاطفی اعتماد به نفس کمی دارد و می خواهد ، توانایی اش را دست کم برای خودش به اثبات برساند. او به عواقب عملی که انجام میدهد نمی اندیشد و تنها آن تمنا را پیش چشم دارد. "آلبینوس" را با کمی اغراق شاید بتوان "قهرمان مدرن" نامید، او در روند زندگی روزمره اش خللی ایجاد می کند. اگر او هم به مانند بسیاری دیگر از مردان همسرش را ترک نمی کرد و معشوقه های پنهانی متعدد می داشت، اساسا موضوعی هم برای نقالی به دست ناباکوف نمی افتاد. اما او به مخاطره جویی قهرمانانه در عرصه ی زندگی روزمره دست می زند. خانواده اش را ترک می کند و با دختری از طبقه ی پایین اجتماعی دست به ماجراجویی می زند. او به تصور عملی قهرمانانه دست به این کار نمی زند، خطر می کند زیرا تحت سلطه ی نهاد خویش است. نهادی که بی توجه به قید و بند های اجتماعی صرفا لذت را طلب می کند."آلبینوس" با تن دادن به این خطر در واقع شبحی از قهرمان در عرصه ی زندگی روزمره را به نمایش می گذارد.
"مایک فدرستون" در مقاله ی "زندگی قهرمانی و زندگی روزمره" در توصیف زندگی روزمره و تضاد آن با زندگی قهرمانی می گوید: " جهان روزمره ، جهانی است که قهرمان از آن عزیمت می کند، سیطره ی مراقبت و محافظت(زنان ، کودکان و مسن ها)را پشت سر می گذاردفقط به این سبب که چنانچه وظایفش را با موفقیت به انجام برساند، مورد تحسین و تشویق همان زندگی روزمره قرار می گیرد.از این رو تضاد اساسی این است که زندگی قهرمانی سیطره ی خطر و خشونت و به استقبال خطر رفتن است.در حالی که زندگی روزمره سیطره ی زنان و تولید مثل و مراقبت است. زندگی قهرمانی، زندگی ای است که در آن قهرمان می خواهد با نشان دادن شجاعت، خود را به اثبات برساند"
"خنده در تاریکی" روایت سقوط انسان است. سقوط انسان از انسانیت و بیگانگی با خویشتن خویش و با نوع انسان. ناباکوف با بهره گرفتن از درون مایه ی آشنایی همچون "خیانت" تراژدی سقوط انسان ها را به نمایش می گذارد. ارسطو معتقد بود که تراژدی یعنی کنش ، یعنی عملی که در بیرون اتفاق می افتد اما ادبیات مدرنیستی نشان که تراژدی در درون هم می تواند رخ دهد، در درون انسانها و نیز در زندگی "آدم های معمولی".

از همین نویسنده : 

لولیتا - ولادیمیر ناباکوف



+ 1
مخالفم - 0

تمام حقوق مادی و معنوی این پایگاه محفوظ و متعلق به تمیم خبر می باشد .
هرگونه کپی و نقل قول از مطالب سايت با ذكر منبع بلامانع است.

طراحی سایت خبری