امروز: شنبه, ۲۳ تیر ۱۴۰۳ برابر با ۰۷ محرّم ۱۴۴۶ قمری و ۱۳ ژوئیه ۲۰۲۴ میلادی
سه شنبه, ۰۵ شهریور ۱۳۹۸ ۱۱:۴۱
۲
PNAZAR
نسخه چاپی

تحلیل خودخواهی و دگرخواهی

تحلیل خودخواهی و دگرخواهی
به گزارشتمیم نیوز

خودخواهی را یا می توان به عنوان خودپسندی نظام مند تعریف کرد یا به منزله نظیه ای که اخلاق را بر مصلحت شخصی مبتنی می کند.

دگرخواهی را یا می توان به عنوان فداکاری نظام مند، یعنی اصل زیستن برای خیر دیگران مبتنی می کند، یعنی نقطه مقابل خودخواهی نظری.

هر تعریفی از دو بخش تشکیل شده است. بخش نخست بر انگیزش (خودپسندی یا فداکاری) و خصوصیت شخصی (بسته به مورد خصوصیت برانگیخته شدن منظم به واسطه خودپسندی یا فداکاری) دلالت دارد. بخش دوم بر نظریه فلسفی دلالت دارد که اخلاق را (بسته به مورد) بر مصلحت شخصی یا بر مصلحت دیگران مبتنی می کند. این نظریه ها هستند که مورد توجه فلسفه می باشند نه ویژگی ها و خصوصیات شخصی.

چهار نوع نظریه فلسفی وجود دارد که با خودخواهی ارتباط دارند و آنها را نظریه های خویشتن خواهی می نامیم.

نخستین نوع نظریه خویشتن خواهی بر آن است تا توصیفی تجربی از طبیعت انسان ارائه دهد. این نظریه خویشتن خواهی را کلبی گری نام می نهیم.

نوع دوم نظریه خویشتن خواهی به طور پیش پا افتاده ای لفظی است، یعنی به تعاریف مبهمی از کلمات آرزوها، خواهش ها و امیال وابسته است. این نظریه را نظریه خویشتن خواهی سخن پردازانه، یا زبان پردازی می نامیم.

نوع سوم نظریه خویشتن خواهی بیان می کند که تنها انگیزه های خودخواهانه معقول هستند. این نظریه را نظریه خویشتن خواهی عقل بنیاد یا عقلانیت می نامیم.

نوع چهارم نظریه خویشتن خواهی تاکید دارد که خودخواه بودن خوب و از خودگذشتگی بد است، چون اصطلاح مناسبی برای این مورد سراغ نداریم، این نظریه را نظریه خویشتن خواهی نیچه ای خواهیم خواند.

نظریه های خویشتن خواهی : کلبی گری 

نظریه خویشتن خواهی تجربی می کوشد تا طبیعت انسان را توصیف کند. این نظریه دو نوع فرعی را شامل می شود، یعنی کلبی گری متعارف و کلبی گری نظری.

کلبی گری متعارف عبارت از این نظر است که انسان ها با تمام وجود خود خواه اند. به نظری کلبی مشربان حتی اعمال به ظاهر دگرخواهانه نیز باطناً خودپسندانه اند. اینان معتقدند که اگر به حد کافی تامل کنید به خودپسندی نهفته در پس هر عمل انسانی پی خواهید برد.

دیدگاه فوق دست کم این مزیت را دارد که ما را وا می دارد تا انگیزه های مان را دقیق تر بررسی کنیم. اما این دیدگاه در نهایت امر باید بر واقعیاتی مبتنی باشد و به نظر نمی رسد که واقعیات مؤید آن باشند. در واقع رفتار انسان غالباً خودخواهانه است ولی فداکارانه هم می تواند باشد، مثل ایثار قهرمانانه.

نمونه های قهرمانان و قدیسان بی شمار نیستند، ولی ظاهراً آنها نشان می دهند که هر رفتاری که از انسان سر می زند ناشایست نیست. به نظر می رسد که بیشتر مردم خودخواهی و دگرخواهی را با هم جمع می کنند، جمع دقیق این دو به اوضاع و شرایط فراوانی بستگی دارد.کلبی مشربان این امر را انکار می کنند، ولی انکار جزم گرایانه آنها ضرورتاً شواهد را نادیده می گیرد.

ظاهراً این تلقی که انسان ها ذاتاً خویش کام، غیر اجتماعی، جاه طلب و پرخاشگرند از سوی یکی از فیلسوفان بسیار بزرگ، یعنی توماس هایز تایید می شود. وی استدلال می کند که مردم صرفاً به دلایل خودخواهانه با یکدیگر تشریک مساعی می کنند. این تفسیر به خصوص هایز ،بر فلسفه اخلاقی و سیاسی انگلستان و آمریکا تاثیراتی داشته است. با این حال دلیلی برای این تصور وجود دارد که هایز واقعاً معتقد نبود که مردم کاملاً خودخواه اند، او صرفاً تصور می کرد که چنین اعتقادی دارد.

جان اوبری حکایتی به شرح زیر درباره هایز نقل می کند. یکی از دوستان هایز او را در حال صدقه دادن به فقیری دید و از او دلیل این کارش را پرسید. او در بیان سبب عمل ظاهراً ایثارگرانه خود گفت که صدقه نه تنها رنج و اندوه  فقیر را از بین می برد، بلکه اندوه خود هایز را نیز که به جهت دیدن رنج فقیر بود فرو نشاند. به عبارت دیگر، هایز مدعی بود که برای بخشش دلیلی خودخواهانه داشت، یعنی تسکین ناراحتی خودش.

ممکن است بپرسیم که آیا تبیین هایز واقعاً عمل دگرخواهانه اورا به خودخواهی تقلیل می دهد. آیا ممکن نیست بیشتر حاکی از این باشد یا دادن صدقه دگرخواهی او خودش را در همان واقعیت رنج و اندوهی که می کشد نشان دهد؟ هایز نگفت به این جهت پول داد که پولش را بعداً پس بگیرد یا به این دلیل که دیگران را تحت تاثیر قرار دهد یا طبق امر دیگری یا ترس از تنبیه الهی. این ها همه دلایل خودخواهانه خواهند بود. ولی گفته او نشان از زدودن رنج و اندوه خود و فقیر را داشت.

آیا این خودخواهی است؟ بی تردید دگرخواهی است. یقیناً رنج و اندوه کشیدن به خاطر دیگری احساس دگرخواهانه تمام عیار است. اگر این را انکار کنیم تنها می تواند در مقام لفظ و گفتار باشد، تنها می تواند به این دلیل باشد که ما از دگرخواهی شمردن رنج بردن از رنج دیگری امتناع می ورزیم. درچنین موردی قلمرو شناخت تجربی طبیعت انسانی را ترک گفته و وارد حوزه زبان پردازی خواهیم شد.

کلبی گری نظری برچسب عمومی خوبی است برای آموزه های روان شناختی و روان کاوانه ای مانند برنهاد اصالت لذت، مضمون این اصل عبارت از آن است که زیر لفافه دگرخواهی هر شخص انگیزه طلب لذت نهفته است. کلبی گری نظری را، همانند کلبی گری متعارف می توان به محک شواهد تجربی کشید و ممکن است، مثل کلبی گری متعارف، در این آزمون شکست بخورد.

در دوران جدید این تصور که انسان ها خودخواه اند بیشتر مورد شک و تردید واقع شده است. این سبب آن است که امروزه کل مساله با نظریه به اصطلاح ژن خودخواه در هم آمیخته است. طبق این نظریه ژن تنها چیز واقعا خودخواه است. انسان ها بسته به اوضاع و احوال گاهی اوقات خودخواهانه فداکارانه رفتار می کنند. بیشتر رفتار انسان یا حیوان تحت تاثیر خودخواهی ژن هایشان می باشند که هدف آن تلاش برای بقای ژن هاست.

به طور کلی، وقتی وضعیت به گونه ای است که فداکاری یک فرد بهترین فرصت بقا را برای ژن ها فراهم آورد در این صورت فرد رفتار دگرخواهانه انجام داده و به خاطر دیگران خواهد مرد. در شرایط دیگر ممکن است خودخواهی فرد شانس بقای ژن هایش را بهتر فراهم کند، در چنین حالاتی او خودخواهانه رفتار خواهد کرد.

نظریه ژن خودخواه با شور و هیجان بیان می شود ولی توام با ابهام است. خودخواهی بر انتخاب آگاهانه و خودآگاهی دلالت دارد ولی ژن خودآگاه نیست. مابایدکلمه خودخواه را صرفاً به معنای مجازی به کار بریم.

اگر نظریه ژن خودخواه درست باشد بر هر تصور تجربه بنیادی که می گوید انسان ها همواره به واسطه خودخواهی و خودپسندی برانگیخته می شوند خط بطلان می کشد، یعنی نادرستی هر دو نظریه خویستن خواهی کلبی گری را ثابت می کند. معلوم می شود که دگرخواهی در قالب از خودگذشتگی حقیقی متغلق به گنجینه مسئولیت های طبیعی و ذاتی انسان است.

نظریه های خویشتن خواهی : زبان پردازی

نظریه خویشتن خواهی لفظی بر درک نادرست از زبان مبتنی است. این نظریه کمابیش به شرح زیر است :
اگر شما به این جهت به شخص دیگری کمک می کنید که دوستش دارید و بنابراین می خواهید که کمکش کنید یا برای اینکه معمولاً دوست دارید فرد مفیدی باشید یا به این دلیل که خیر دیگران را آرزو می کنید، این نیز خودپسندی است. ادعا می شود که هر غم و اندوهی، چه هنگام رنج کشیدن خود شخص، چه حین رنج کشیدن دیگری، همواره غم و اندوه شخص بوده و بنابراین در ذات و ماهیتش خودخواهانه است، هر آرزویی حتی آرزوی خوشبختی و سعادت شخص دیگر، همواره آرزوی خود شخص است.

ایراد این نظریه آن است که احساس رنج کسی یا داشتن آرزویی با محتوای آن رنج و اندوه یا محتوای آن میل و آرزو یکی نیست. محتوا با متعلق رنج و اندوه همان چیزی است که رنج و اندوه درباره آن  است. دقیقاً متعلقات تمایلات افراد مختلف با یکدیگر فرق دارند، البته هرچند در هر مورد آن شخص واحد همان شخصی باقی می ماند که دارای میل و آرزو است.

نظریه خویشتن خواهی لفظی این حقیقت را که میل، خواهش، رنج و غیره باید متعلق به شخصی باشد که آن ها را احساس می کند با این تصور کاملاً متفاوت و کاذب خلط می کند که میل، خواهش و رنج همگی و همواره درباره شخصی است که آنها را احساس میکند.

نظریه خویشتن خواهی عقل بنیاد

نظریه خویشتن خواهی عقل بنیاد می گوید اعمالی که محرک شان مصلحت شخصی است عقلانی تر از اعمالی هستند که محرک شان دگرخواهی است.

ظاهراً عقل بنیادی برتر مصلحت شخصی را فیلسوفانی که به آن معتقدند بدیهی تلقی کرده اند. آن ها تصدیق می کنند که اعمال فداکارانه در ساخت انسانی امکان پذیر است، ولی با این حال مدعی اند که تنها مبنای عقلانی عمل مصلحت شخصی است.

از آن جا که این آموزه بدیهی فرض شده است دلیلی برایش نیاورده اند، بلکه بیشتر آان را به گونه ای تلقی کرده اند که گویی مسلم و اصل موضوعی است. به محض این که چنین اصل موضوعی پذیرفته شود مساله امکان دگرخواهی فوق العاده دشوار میشود.

متقاعد ساختن مردم درباره اینکه ممکن است آن چه بدیهی می انگارند اساساً بدیهی نباشد چندان آسان نیست. اگر فیلسوفانی بگویند که عقلانیت عمل خویش کامانه کاملا درست است آیا می توان به آن ها ثابت کرد که چنین نیست؟ تلاش برای اثبات این که خودخواهی نفعی در بر ندارد کارساز نیست، زیرا این گونه استدلال اصل موضوع بودن آن ها را باطل نمی کند بلکه بیشتر آن را می پذیرد.

از سوی دیگر از روی همان ملاحظات می توان پی برد که خویش کامگی اگر عقلانی باشد، عقلانی بودنش صرفاً و فقط در چارچوب خودش صادق است. آن عقلانی است زیرا نتایج خوبی برای خود شخص به همراه می آورد.

اگر شما بر این باورید که سود رساندن به خویشتن مسلماً امری معقول و سود رساندن به دیگران مسلماً امری نامعقول است در این صورت این واقعیت که اعما ل خودخواهانه در جهت سود رساندن به خود شخص اند نه دیگران دلیلی برای رها کردن نظریه خودخواهی نیست. فرد خودخواه می گوید: من ذاتاً و طبیعتاً به دیگران یاری نمی رسانم –دلیلش چیست؟ چون من بر اساس تعریف خودم از عقلانیت موجود ی عاقل هستم، پس من نیز بر مبنایی متکی هستم که از لحاظ فلسفی استوار است.

در این جا فهم عرفی چه حرفی برای گفتن دارد؟ آن دو چیز می گوید. فهم  عرفی قبل از هر چیز به ما می گوید فردی که بدون دلیل قابل قبولی از سعاد ت خویش صرف نظر می کند، مثلاً کسی که عمداً خود ویرانگر است، احتمالاً به بیماری و اختلال ذهنی مبتلا است. فهم عرفی در مورد طرف افراطی دیگر قضیه نیز می گوید فردی که همواره می کوشد کاملاً به نحو خودخواهانه رفتارکند عملش کاملاً غیر عقلانی است. در حقیقت بنا به فهم عرفی و عقل سلیم به طور دائم خودخواهانه رفتارکردن معیار و ملاک نابخردانگی به شمار می آید.

فهم عرفی خویش کامگی تمام عیار را در اساس نابخردانه می داند. فهم عرفی رویه دگرخواهی کامل را به دیده مقبول می نگرد ولی احتمالاً آن را غیر ضروری و آرمانی می شمارد. فی المثل، دگرخواهی ای که اهداف دست نیافتنی داردآرمانی و رویایی است.
فهم عرفی راهبرد خود ویرانگری را احمقانه می شمارد ولی خط مشی ویرانگری دیگران نیز چنین است.

برخی از مردم ادعا می کنند که خویش کامگی و دگرخواهی با یکدیگر سازگارند. از این رو اغلب گفته می شود که دگرخواهی حقیقی که از اعماق جان بر می خیزد بهترین راه نیل به سعادت شخصی است. از سوی دیگر، آزادی خواهان جناح راست تاکید می کنند که خویش کامگی باعث مفیدتر شدن فرد برای جامعه می شود. بدین ترتیب مدافعان نظریه دگرخواهی در باطن تصدیق می کنند که سعادت و خوشبختی خود شخص مطلوب و پسندیده است.

اینک به تصور خردپسندی یا معقولیت نظری دیگر می افکنیم :
عقلانیت یا بخردانگی تقریباً به معنای طریقی از عمل کردن و اندیشیدن است که به عنوان ابزاری برای دست یابی به غایات مورد نظر موثر خواهد بود. با این حال هم چنین می توانیم بپرسیم که چه غایاتی معقول هستند، هرچند پاسخ دادن به این پرسش آسان نیست.این نیز روشن است که انتخاب و تعقیب غایات غیرقابل دسترس، یا غایاتی که می دانید غیر قابل دسترس اند کاری است نامعقول.

در زندگی واقعی اهداف رویه خویش کامگی محض به راستی غیر قابل دسترس اند. خویش کامگی محض، دائمی و خالص نمی تواند به اهدافش دست یابد. برای فردی که به نوع موجودات اجتماعی تعلق دارد غیر ممکن است که همیشه اهداف خودخواهانه محض داشته باشد یاهمواره در پی چنین اهدافی باشد مگر اینکه به تنهایی در جزیره ای متروک زندگی کند.
به نظر می رسد که گویا دگرخواهی دائمی و بلند مدت تحقق پذیرتر از خودخواهی بلند مدت است ولی ما نمی توانیم در این باره کاملاً یقین داشته باشیم.

این نظر که نظریه خودخواهی مسلماً عقلانی تر از نظریه دگرخواهی است برای فیلسوفان جدید جاذبه بسیاری داشته است. ولی اعتقاد آنها به عقلانیت برتر نظریه خودخواهی مبنای تجربی نهفته ای دارد. تا آن جا که آنها با امکان پذیر بودن دگرخواهی از لحاظ تجربی موافقت دارند، ادعا می کنند که آن نتیجه و معلول آموزش وپرورش خلاف طبیعت است. این نشان می دهد که آن ها خودخواهی را عقلانی می دانند زیرا باطناً معتقدند که آن طبیعی تر از دگرخواهی است.

نظریه عقلانی بودن دگرخواهی نیز مبنایی نهفته دارد. پشتوانه نهانی دگرخواهی فلسفی عبارت است از ارتباط مفروض میان بخردانگی و عینیت. آشکار است که خویش کامگی به معنای کاملاً متعارف کلمه ذهنی است (یعنی با سوژه یا موضوع شناسایی ارتباط دارد) و دگرخواهی به معنای کاملاً متعارف کلمه عینی است (یعنی با مردمی غیر از موضوع شناسایی مرتبط است).مبنای نظری که می گوید دگرخواهی عقلانی است احتمالاً این اعتقاد می باشد که عینیت عقلانی تر از ذهنیت است.

نظریه خویشتن خواهی نیچه ای 

این نظریه عبارت از این نظر است که گرچه اخلاق رایج مبتنی بر خویش کامگی نیست، ولی بهتر می بود که چنین باشد.
مهمترین و جالب توجه ترین هوادار  این نوع خودخواهی فلسفی نیچه است. او در طول حیات خویش کوشید تا موضع ناظری شکاک را درباره انسانیت اختیار کرده و تحت تاثیر عقاید مردم عادی قرار نگیرد یعنی آزاده جان باشد.

نیچه احکام  ارزشی خود را با شور و شوق و مهارت ادبی فراوان بیان می کند. ارزش های او شدیداً بر ضد مسیحیت و یهودیت است، مردم سالاری را چیزی نمی داند جز روایت دنیوی شده و تحقیر آمیز ادیانی که از آنها متنفر است. نیچه به خاطر اعتقاداتی که با شور و حرارت به آنها ایمان دارد فیلسوفی است که خوانندگان آثارش یا از او نفرت دارند یا به او عشق می ورزند.

نیچه حقیقت را از منظر نسبیت می نگرد و معتقد است که نظریه ها تا بدان حد صادق اند که از نظر زیستی برای نوع انسان یا مهم تر برای نوع خاص و برتر انسان سودمند باشند. نیچه فمینیست نبود و لازم به ذکر است که وقتی او از انسان یا انسان ها سخن می گوید منظورش جنس مذکراست نه نژاد  انسانی. او با تقسیم بندی انسان ها به برتر و پست، زنان را طرد می کند زیرا به نظر او زنان ذاتاً برده صفت اند.

نیچه می گوید اخلاق وسیله حفظ اجتماع است. ولی هم چنین تاکید می کند که دو نوع اخلاق متضاد وجود دارد. یک نو ع اخلاق بردگی  است، که احمالا حافظ اجتماع است، گرچه فقط به طور موقت. نوع دیگر اخلاق سروری است که به اهداف افراد برجسته و ممتاز تحقق می بخشد.اهداف افراد برجسته هرگز اجتماعی یا دگرخواهانه نیست.متاسفانه چندان روشن نیست که اهداف مثبت مفروض آنها، اصلاً  اگر چنین اهدافی در کار باشد، چیستند.

در اخلاق بردگی خوب به معنای سودمند، مفید، مهربان، دلرحم و دلسوز و دگرخواهانه است. این محاسن نیازها و اهداف عملی همه اعضای جامعه از جمله ضعیف ترین ها را ترفیع می دهد. در اخلاق بردگی، بد به معنای خودخواه، ناسازگار، نامهربان، سنگدل وظالم است. به نظر نیچه اخلاق بردگی نتیجه احساس آزردگی و خشم انسان های پست نسبت به انسان های برتر است. این اخلاق بر حسادت، خقارت و ضعف دلالت دارد. دلیل اصلی این که چرا او مسیحیت و یهودیت را محکوم می کند این است که در آنها اخلاق بردگی غالب است.

در اخلاق سروری، خوب به معنای اشرافی، آزادانه و فردگرایانه است و بد به معنای بردگی، نفرت انگیر و دلسوزی و مربوط به عوام الناس. اخلاق سرور بیانگر تکریم خویشتن، فردیت و نبوغ است و آزادی مرهون انسان های برجسته دارای نفوس سالم است.

نوع برتر انسان اخلاق خاص خود را می آفریند. نبوغ پست انسان اخلاق عوام ا لناس را می پذیرد زیرا آن برای میان مایگان و ضعفا مفید است. بالاخره این که اخلاق برتر و پست نمی توانند با هم وجود داشته باشند زیرا اخلاق پست اساساً کلی است و آزاده جان و انسان نابغه و حقانیت خودخواهی یا حق آفرینش اخلاقیات جدید را بر نخواهد تافت.

نیچه می گوید اصول اخلاقی به دودسته اصلی تقسیم می شوند و شاید هر دودسته برای کسانی که به آنها ایمان دارند پندار ضروری باشد. اما این هرگز بدان معنا نیست که به گمان او هیچگونه ارزش های نهایی وجود ندارد. او معتقد است که خود اصول اخلاقی دارای ارزش اند، احتمالاً  نوع خاصی از ارزش غیر اخلاقی. اصول اخلاقی را می توان به بهتر و بدتر درجه بندی کرد. در پایین جدول آن اصولی جای دارند که بر دگرخواهی، ترحم، سومندی و فداکاری تاکید می کنند، در بالای جدول اصولی قرار دارند که فضایل یهودیت و مسیحیت را محکوم کرده و به جای آن بر نبوغ، اشرافیت دیدگاه، تکریم خویشتن و آزادی فردبرجسته مبتنی هستند.

نیچه در کتاب فراسوی نیک و بد توضیح می دهد که : فراتر از نیک و بد رفتن به معنای فرارفتن است از اخلاق عوام الناس برای اختراع اخلاق خاص خودتان، اما شما باید نوع عالی تر انسان باشید تا در این کار موفق شوید. البته زنان به جهت آنکه بیش از حد برده صفت اند اساساً از انجام چنین کاری عاجزند، از این رو کوشش های آنها به معنای دقیق کلمه فراسوی نیک و بد نخواهد رفت. چنین  انسان هایی صرفاً بزهکار خواهند بود. برای عوام الناس تنها اخلاق عوام الناس امکان پذیر است.

مفاد و مضمون اخلاق برتر نیچه دقیقا چیست؟ همان طور که در بالا اشاره کردیم، جزئیات آن مبهم و عمدتاً سلبی است. اخلاق برتر ضد دگرخواهی، ضد ترحم، ضد همسان گری؛ ضد مردم ضعیف و معمولی و ضد فضایل سنتی است که در تعلیمات مذاهب غربی توصیه شده است.

نیچه را همانند پیامبر توصیف کرده اند. او جملات پیامبرانه و پیش گویانه ای بیان کرده است که به طور خیره کننده ای صحیح اند. او پیش بینی کرده که کمی بعد از مرگش نوع بشر وارد یک رشته جنگ های ایدئولوژیکی خواهد شد که کره زمین را خواهد لرزاند. او در سال 1900 در گذشت، از آن زمان به بعد جهان در حقیق از درگیری های ایدئولوژیکی فراوانی آسیب دیده است.

او همچنین پیش بینی کرد که بعد از مرگش علیه عقلانیت علمی قرن نوزدهم واکنشی انجام خواهد شد، انفجاری از نیروهای وحشی. در مورد واپس نگری میتوانیم تا حدودی موافق باشیم هر چند بربریت های قرن بیستم واقعا به واسطه استفاده آن ها از  علم وتکنولوژی وحشیانه تر شده است.

نیچه معتقد بود که فرهن قردن 19 خودپسندانه، از روی سستی مسیحی، مطمئن از پیشرفت و متمال به دموکراسی و میان مایگی بود. او می گفت بربریت جدید همه آنها را واژگون کرد. ولی نهایتاً ارزش های برتر غلبه خواهند کرد. انفجار بربریت ضروری است و راه را برای نوع برتر انسان هموار خواهد کرد.

از امور تاسف بار برای آوازه نیچه پس از مرگش این است که هیتلر یکی از بزرگ ترین ستایندگان او بود. نازی ها مدعی بودند که برنامه های جنگی و قوم کشی آن ها به آرمان های نیچه ای تجسم بخشیده است. ولی مدافعان نیچه تاکید می کنند که او هیتلر را یکی از همان بربرهایی می دانست که می گفت پیش از اخلاق برتر و ظهور ابر انسان خواهند آمد.

آیا می توان میان آرمان های نیچه و آرمان های نازیسم فرق قائل شد؟ پاسخ به این پرسش تا حدودی بستگی دارد به این که ما چه تصوری از انسان برتر داریم. انسان برتر مانند چیست؟ ابر انسان آینده به چه کسی شباهت دارد؟

موضع نیچه نسبت به فیلسوفان دیگر همواره توأم با احترام نبود. او سقراط را زیاد مهم نمی شمرد و تمجیدش از شوپنهاور به تدریج کم شد وقتی که پی برد بزرگ ترین بدبین به نواختن فلوت علاقمند است. گرچه می توانیم بپذریم که فیلسوفان گذشته مسلماً مردانی نابغه، کاملا یکه و بسیار و غیرعادی و گاه به طرز حیرت آوری بسیار باهوش و زیرک بودند ولی باید پذیرفت که تعداد ناچیزی از آنها، آن هم اگر پیدا شود خودخواهی را تبلیغ می کردند و بعضی از آنها با قاطعیت هوادار دگرخواهی بودند. بنابراین به نظر می رسد که نیچه بایست بگوید که ابر انسان مانند فیلسوفان بزرگ نخواهد بود.

پس انواع برتر نیچه چه کسانی هستند؟ آیا دقیقاً آن انسان هایی هستند که اخلاقیات خشک و خشن خود را می آفرینند؟ نباید در صفوف فیلسوفان به جستجوی آنها پرداخت، حتی نباید در میان نقاشان و شاعران به دنبال آنها گشت (هرچند برخی از این ها، مخصوصا نقاشان تا حدودی از رمان های نیچه ای درباره زندگی بوهمی تاثیر پذیرفته اند) اشاعه دهندگان اخلاقیات جدید خشک و خشن را بیش تر باید در میان دیکتاتورها جستجو کرد.

پس برای هوادارن نیچه دفاع از قهرمانان شان ساده نیست. شاید تنها بتوان با این استدلال از نیچه دفاع کرد که او به رغم حمله دائمی اش به مردم سالاری و میان مایگی و گذشته از تجربه شخصی جنگی اش، نهایتاً انسانی بود غیرسیاسی که هیچ نظری درباره این که زندان های سیاسی و ژنرال های پروسی و دیکتاتورها یو حاکمان مطلق العنان دیگر در زندگی واقعی چیستند نداشت و هیچ پیشنهاد مهمی در این خصوص نداد که چگونه می توان اندیشه هایش را به زبان سیاسی ترجمه و تفسیر کرد.

 

بیشتر بخوانیم:

 آنتی نومی ها یا تناقضات عقل ناب

اگزیستانسیالیسم و پدیدارشناسی سارتر

 تبارشناسی و قدرت حیاتی

شروع مکتب تجربه گرایی (امپریسیسم) با فرانسیس بیکن

فلسفه دکارت

فلسفه هگل



+ 2
مخالفم - 2

تمام حقوق مادی و معنوی این پایگاه محفوظ و متعلق به تمیم خبر می باشد.
هرگونه کپی و نقل قول از مطالب سايت با ذكر منبع بلامانع است.