امروز: شنبه, ۱۱ تیر ۱۴۰۱ برابر با ۰۳ ذو الحجة ۱۴۴۳ قمری و ۰۲ ژوئیه ۲۰۲۲ میلادی
شنبه, ۱۵ شهریور ۱۳۹۹ ۱۰:۵۹
۰
PNAZAR
نسخه چاپی

پدیدار شناسی رنگ در نقاشی|رنگ و رسانه

پدیدار شناسی رنگ در نقاشی|رنگ و رسانه
به گزارشتمیم نیوز

رنگ یکی از اساسی ترین ارکان های هنر نقاشی است. پدیدار شناسی رنگ تلاشی است برای توصیف وجوه گوناگون ادراکی کاربرد رنگ در نقاشی.

رنگ را میتوان از دو منظر تحلیل کرد: 1- مفهوم؛ 2- پوشش سطوح؛ که پدیدار شناسی، رنگ را در حالت اخیر بررسی می کند و به این می پردازد که رنگ چگونه در نقاشی باز صورت بندی می شود و در ساختار آگاهی مخاطب قوام می یابد.

آنچه در این میان اهمیت دارد وجه بدن مند کاربرد و دریافت رنگ در نقاشی است. آنچه در نقاشی پدیدار می شود مفهوم سفیدی و قرمزی و مانند آن نیست، بلکه رنگ سفید و قرمز است آنگونه که چشم نقاشی و بیننده آن را مشاهده می کند.

نقاشی همانا تجسد رنگ هاست. به همین سبب آنچه روی بوم دیده می شود فرآیند مرئی شدن رنگ است یعنی سطوح رنگی در تابش های مختلف نور و از زوایای مختلف به شکلی متفاوت در آگاهی بیننده قوام می یابند و گویی اشکال به این واسطه از نو شکل می گیرند.

دیدن و اندیشیدن، احساس و ادراک در همین فرایند یکپارچه می شوند و رنگ بافت هستی شناختی جهان را پیش چشم متمثل می کند، بافتی که با شناخت ما از جهان نسبت یک به یکی ندارد.

به دلیل پایداری رنگی، رنگ اشیا در نورهای مختلف ثابت و پایدار است اما نقاشی به واسطه رویکرد پدیدار شناسانه بنیادینش به جهان، اشیا را همان گونه که در تابش های مختلف نور در برابر چشم پدیدار می شوند به تصویر می کشد. این همان شیوه ای است که امپرسیونیست ها به کارش گرفتند و کوشیدند تداخل رنگ سایه های مختلف را کنار هم به تصویر بکشند. پس میتوان امپرسیونیست را پدیدار شناسی نقاشانه جهان دانست.

رنگ و رسانه

اگر به گذشته های دور به یونان باستان برگردیم و روایت های اساطیری پیدایش نقاشی را بررسی کنیم درمی یابیم که در آن روزگار، نقاشی و رنگ اساساً نسبت مستقیمی با یکدیگر نداشته اند. براساس یکی از این روایت ها، پیدایش نقاشی منسوب است به دختری از اهالی کرینتوس؛ که محبوبش مجبور می شود برای مدتی طولانی شهر را ترک کند، دختر برای کاستن از درد دوری، با نور فانوس سایه مرد را بر دیوار می افکند و خطوط کناری نیمرخ او را روی دیوار خانه اش ترسیم می کند. یونانیان این روش را سایه نگاری نامیدند.

یونانیان برای اصطلاحات گوناگونی را برای نقاشی به کار می بردند؛ مثلاً جاندارنگاری صرفا محدود بود به نقاشی از موجودات زنده به ویژه انسان؛ آیکونوگرافیا موضوعی بود که تمامی اشیا را در برمیگرفت.

به لحاظ تکنیکی آدمی دانش و مهارت زیادی نیاز داشت تا بتواند به رنگ دست یابد، می باید رنگ دانه ها کشف،پالایش و تثبیت می شدند، وسایل ترکیب و استفاده از آن ساخته می شد، بستری برای رنگ فراهم می آمد تا رنگ را روی خود حفظ و ثبات و درخشش را تضمین کند.

حضور و ظهور رنگ است که نقاشی را از هنری مانند پیکرتراشی و حتی طراحی متمایز می کند. دنی دیدرو می گوید: طراحی به موجودات شکل می بخدش اما رنگ به آنها جان می دهد.

براساس تعریفی که امروزه در بیشتر واژه نامه ها به چشم می خورد، رنگ غالبا ویژگی اختصاصی هنر نقاشی در نظر گرفته می شود. با نگاهی گذرا به واژه هایی که در زبان های مختلف برای اشاره به نقاشی به کار می رود، درمی یابیم واژه نقاشی غالبا از واژه رنگ مشتق شده و معمولا میان هر دوی این واژگان نوعی همبستگی دیده می شود.

لئوناردو داوینچی، رنگ را رکن بنیادگذار نقاشی می دانست و از همین رو نوشت: چشم نقاش باید چون آیینه باشد وخود را به رنگ چیزها مبدل کند.

نقاشی انتزاعی را می توان تبلور بازگشت ظفرمندانه رنگ به نقاشی دانست. هم نقاشان کلاسیک و هم فلاسفه، قرن ها طراحی را بر رنگ آمیزی مرحج می دانستند و معتقد بودند آنچه نقاشی را به ذهن نزدیک می کند طراحی است و رنگ، درست در مقابل صرفاً با حواس سروکار دارد و حتی بود و نبودش علی السویه است.

نقاشان قرن 20 مساعی خود را به رنگ معطوف کردند زیرا کیفیت بیانگرانه آن را بسیار نیرومندتر از طراحی می دانستند. این توجه به رنگ تا حذف طراحی پیش رفت و اکسپرسیونیسم انتزاعی نقاشی بماهو نقاشی را با تمرکز همه جانبه بر رنگ پدید آورد تا آنجا که بارنت نیومن میگوید: من هرگز رنگ را دست مایه قرار نداده ام بلکه کوشیده ام رنگ بیافرینم.

نگاه فلسفی به رنگ و نقش بنیادین آن در نقاشی در درسگفتارهای زیباشناسی هگل حضور چشمگیری دارد و چه بسا نخستین رویکرد فلسفی به هنر نقاشی است. هگل شخصاً به نقاشی  علاقمند بود. او معتقد بود آنچه نقاشی را از سایر هنرها متمایز میکند رنگ است زیرا بنیاد و بنیان نقاشی یکسره بر رنگ استوار است: شکل، بُعد، کرانه ها، خطوط دورگیر و خلاصه تمامی نسبت های مکانی و تمایزات اعیان هویدا در مکان صرفاً از طریق رنگ در نقاشی به وجود می آیند.

هگل درونمایه نقاشی را نمود ناب زندگی معنوی درونی می داند و معتقد است فقط در هنر نقاشی است که معنویت درونی در قالب نمود پدیدار می شود و فقط رنگ است که می تواند این درونیت معنوی را پدیدار کند؛ صرفا به واسطه استفاده از رنگ است که نقاشی به زندگی روح حقیقتاً نمود بیرونی زنده می بخشد.

هنر نقاشی به کمک رنگ می تواند مرئیت را معنویت ببخشد. همین معنویت نقاشی است که آن را به هنری رمانتیک مبدل می کند. نقاشی از دید هگل، بازتاب روح است و هیچ یک از هنرهای تجسمی به این مرتبه دست پیدا نمی کنند.

این مرتبه والای نقاشی ثمره حضور نور و رنگ است. نور از مادیت عاری و خالی است و همین ویژگی متافیزیکی نقاشی را به جاودانگی نور مبدل می کند. نور اگرچه دیده نمی شود، دیدن و دیده شدن یکسره وابسته به اوست.

در هنر نقاشی است که ماده بذات ظلمانی از عنصر درونی و ایده آلی بهره مند می شود همانا نور است. همه این ویژگی های یگانه نقاشی، به نحوی از انحاء در رنگ ریشه دارد.

رنگ است که نور نامرئی را مرئیت می بخشد، ماده را با معنویت نور منور و مشعشع میکند و حضور ناپیدای آن را پیش چشم بیننده می آورد. هگل این ویژگی را جادوی رنگ یا جادوی تلألو می نامد و معتقد است نقاشی به همین واسطه ظهور معنویت درونی روح را مقدور و میسر میکند.

به اعتقاد هگل رنگ در نقاشی کارکردی شبیه نت های موسیقی دارد به نحوی که وقتی از نزدیک به تابلو نگاه می کنیم فقط تاش های رنگی را می بینیم اما وقتی از اثر فاصله می گیرم و کلیت هماهنگ آن را می نگریم، رنگ ها مثل نت ها با یکدیگر ترکیب می شوند و چیزی را به وجود می آورند که هگل آن را موسیقی عینی می نامد.

تشبیه نقاشی به موسیقی که انتزاعی ترین هنرهاست نشان می دهد که هگل چگونه زمینه های فلسفی ظهور نقاشی انتزاعی را طرح ریزی می کند: بازی نمودهای ناب و انتزاعی شکل دهنده نقطه اوج رنگ پردازی است؛ آمیزش رنگ ها، درخشش بازتابها و تلألو شان در یکدیگر که چنین زیبا و گریزنده روح را پدیدار می کنند و به جهان موسیقیایی قدم می گذارند.

 

بیشتر بخوانیم:

پدیدار شناسی رنگ در نقاشی| رنگ به منزله پدیدار

پدیدار شناسی رنگ در نقاشی| مرئیت رنگی جهان

پدیدار شناسی رنگ در نقاشی| دیدن و بازآفریدن



+ 0
مخالفم - 0

تمام حقوق مادی و معنوی این پایگاه محفوظ و متعلق به تمیم خبر می باشد .
هرگونه کپی و نقل قول از مطالب سايت با ذكر منبع بلامانع است.