امروز: شنبه, ۰۸ آذر ۱۳۹۹ برابر با ۱۳ ربيع الآخر ۱۴۴۲ قمری و ۲۸ نوامبر ۲۰۲۰ میلادی
دوشنبه, ۱۴ مهر ۱۳۹۹ ۱۲:۵۴
۰
PNAZAR
نسخه چاپی

لوکیانوس؛ روشن بین انتقادی عهد باستان

لوکیانوس؛ روشن بین انتقادی عهد باستان
به گزارشتمیم نیوز

لوکیانوس، یک سوریه جهان وطنی بود که در حوالی 120 میلادی زاده شد که حرفه اش درس گفتن سیّار بود. در هنگام مرگش در خزانه داری امپراتوری در مصر مقام بالایی داشت. جهان مدیترانه ای سده دوم میلادی رومی-یونانی، آرام و متحد شده بود و در محافل بالایی اش تنعم و ادبیت موج می زد.

گرچه وی درباره نقاشی، سفر به ماه و موضوع هایی متنوع می نوشت، فراوردهای اصلی اش، گفتگوهای طنزآمیز کوتاه، هجو خدایان، ریشخند زندگی از راه افشای شیادان دین فروش از چاچول بازان تمام عیار تا مومنان راستین، هو کردن ادعاهای مکاتب گوناگون فلسفه بود. او در کاربرد طنز چونان سلاحی علیه دروغ و دغلبازی یادآور دیدرو بود. انگلس او را ولتر عهد باستان خوانده است.

یکی از صفات برجسته لوکیانوس، همدردی شورانگیز برای طبقات پایین، برای میلیون ها نفری که در مزارع و در خانه های استیجاری زندگی می کردند، پیشه وران، زحمت کشان، ملوانان و فواحش بود. بی عدالتی در زندگی انسانی او را می آزرد، او محلات کثیف را حتی در نمایش های خنده آور می کاود.

لوکیانوس مردی خود ساخته از پدر و مادری فقیر بود که تصمیم گرفته بود در پانزده سالگی نزد عموی مادر خود که یک سنگتراش بود شاگردی کند. پس از کتک خوردن به سبب شکستن تصادفی قطعه ای سنگ مرمر، از نزد استاد خود فرار کرد و خود را برای حرفه نویسندگی و سخنوری آماده ساخت. لوکیانوس پابرهنه جوان با فقر و جهل آشنا شد.

در جهان مردگان لوکیانوس جامعه وارونه نقش های طبقات معکوس شده است. ثروتمند و متنفذ، بی پول و حقیر می شود و مردم معمولی علیه قدرتمندان قانون می گذرانند.

رویکرد خشماگین او نسبت به ثروتمندان در یکی از مناظرات مردگان او دیده می شود که در آن مجمع خلق جهان مردگان فرمان هایی را علیه دولتمداران توانگر صادر می کنند، مانند: در صورتی که دولتمداران یک رشته از نابرابری ها را در زندگی بر اثر غارت، بر اثر خشونت و به هر طریقی که کاملاً تحقیر کننده فقراست ادامه دهند، توسط سنا و خلق مقرر می شود که هنگامی که آنان مردند، اجساد آنان در معرض کیفر قرار گیرد، درست به همان گونه که آنان با توده های فقیر چنین می کنند اما ارواح شان به بالا فرستاده می شوند و سپس به زندگی بر می گردند و منتها این بار به صورت الاغ، تا پس از آنکه دویست و پنجاه سال در چنین وضعی ماندند یعنی الاغ شدن از نسلی به نسل دیگر و بار کشیدن و رانده شدن به دست زحمت کشان فقیر، آنگاه اجازه داده می شود که سرانجام به درک واصل شوند.

لوکیانوس با لحنی تمسخرآمیز خطاب به خدایان می گوید: آه، الهه ای که از فقرا متنفر و مطیع ثروتمندانی و از همه بهتر می دانی که چگونه در تمام اوقات خوب زندگی کنی، چه کفش هایی از نمد به پا کنی و از چه مرهم هایی برای معالجه ات استفاده نمایی، با حلقه های گل به استقبالت می شتابند و از اطعمه و اشربه های ماکول سیرابت می کنند اما این چیزها هیچ گاه و هرگز برای فقرا وجود ندارد...

دین آماج دیگر طنز اوست. او تیرهای خود را نه فقط به سوی دین فروشان بلکه به سوی خدایان رها می کند. در مناظرات خدایان او المپوس، سکونت گاه آنها را به یک خانه مجللی تشبیه می نماید که در آنجا هرای حسود با شوهرش زئوس بر سر بی وفایی اش با پسران و نیز با زنان مشاجره می کند.

در مناظره دیگری او شورای اضطراب انگیزی را وصف می کند که در انجا خدایان چونان اشراف ترسویی نگران خلع شدن از مقام خود هستند. زئوس وحشت زده به مجمع می گوید که خدایان را شامل بربرها می داند، آنها احتمالاً از گرسنگی خواهند مرد زیرا قربانی هایی که به آنها تقدیم شده کفایت آنها را نمی کند. او شکایت دارد که یک ناخدای کشتی که نذر کرده بود اگر کشتی او به صخره ها اصابت نکند ضیافتی بدهد ولی به عوض آن در برابر شانزده نفر از خدایان که دعوت کرده بود، خروسی گذاشته بود، پیر و مبتلا به ذکام.

زئوس آموزش های خداناباوران را برای این متلک های زیرکانه نکوهش می کند: در آن حال که من درگیر این افکار بودم به پورتیکو رسیدم و در آنجا جماعت کثیری را دیدم در حال مشاجره با یکدیگر، من به درستی حدس زدم که اینان فیلسوفانی از نوع محارب هستند ، ایستادم که به سخنان شان گوش بسپارم. مایه نفاق شان ما بودیم. دامیس خداناباور معتقد بود که ما وجود نداریم. تیموکلس در طرف ما بود. او مطیعانه سرشت بصیر حکومت ما را نشان داد و قدرت الاهی ما را ستایش کرد اما خسته شد و به سرفه افتاد، اکثریت به بی دینی گرایش داشتند. من متوجه خطر شدم و دستور دادم شب فرا رسد و جلسه بهم خورد.

آنگاه در شخص ماموس، خدای شوخی و استهزا، صدای خود لوکیانوس، همدردی اش برای ستمدیدگان به گوش میرسد. او منابع اجتماعی رویگردانی اش را به خدایان نشان می دهد. ماموس می گوید: من برای شما سوگند می خورم که ما نیازی به سرزنش فیلسوفان به دلیل اشاعه خداناباوری نداریم، چه انتظاری از انسان ها می توان داشت وقتی همه زندگی امروزه را وارونه می بینند. نیکی نادیده گرفته شده، با فقر، مرض و بردگی آمیخته شده، وقتی اراذل نفرت انگیزند قدر بینند و بر صدر نشینند، در ثروت غلت زنند و بهترین چیزها را برای خود فراهم کنند، غارتگران معبد پیدا نشوند و بی مجازات بمانند، در عوض بی گناهان دائماً به صلیب کشیده شوند و به فلک بسته شوند؟ با این شواهد طبیعی است که آنان وجود ما را به سادگی مورد انکار قرار دهند.

اگر لوکیانوس خدایان و پیشگویی های دروغ آنهارا هجو می کند، اعتمادی هم به هیچ نحله فلسفی نشان نمی دهد. گرچه او با اپیکوریان احساس نزدیکی می کند. او مدعی است تمامی نحله ها و فرقه ها متضاد یکدیگرند. هیچ یک عامل حقیقت نیست و از آنها چیزی نمی توان آموخت. او در یکی از مناظره های فلسفی دوستی به نام هروتیموس را که بیست سال فلسفه تحصیل کرده بود مورد استهزا قرار می دهد چرا که او به رواقی گری گراییده بود به این دلیل که مردم پسندترین عقیده بود. با این همه هنوز به خوشبختی یا حقیقت نرسیده بود. هروتیموس نمی تواند لوکیانوس را به حقانیت گزینش خود متقاعد کند و با اوقات تلخی از او می پرسد: چرا چیزی که من می گویم را نمی پذیری؟
-برعکس آقای عزیز این تو هستی که چیزی را که من می پذیرم، نخواهی گفت.

در پایان بحث شان لوکیانوس می گوید: من نمی دانم به کدام مسافر اعتماد کنم زیرا هر یک از آنان از یک راه سفر کرده است. این که او حقیقت را می گوید یا نه، من وسیله دانستن آن را ندارم. این که او هدفی داشته است و شهری را دیده است، شاید بپذیرم اما این که او راه درست را دیده، هنوز نامعلوم است.
دوست او پاسخ می دهد: این درست راه توست. تو می خواهی برای من کرکری بخوانی و از فلسفه نفرت داری.

لوکیانوس جواب می دهد که: من نمی توانم به تو بگویم حقیقت چیست به همان گونه که خردمندانی نظیر تو و استاد تو نمی توانند اما یک چیز را در مورد حقیقت میدانم و آن این است که برای گوش خوش آیند نیست، دروغ بیشتر مورد قبول است، زیباتر و بنابراین خوش آیند تر است، در حالی که حقیقت، آگاهی از خلوص آن، مردم را می رنجاند، اینجا هم موردی از آن است؛ تو از من رنجیده ای زیرا کشف کردم که این موضوع واقعاً چگونه است و نشان دادم که هدف مشترک به سختی قابل وصول است. انگار که شما عاشق تندیسی بودی و فکر میکردی انسان است و وقتی من به شما هشدار دادم آن تنها یک شی و تندیس است مرا دشمن خود پنداشتی!
هروتیموس می گوید: حتی یکی از آنها هم درست نبود؟

لوکیانوس پاسخ می دهد: من نمی توانم بگویم، تو فکر میکنی که غیرممکن است که آنها همه توهم باشند و حقیقت را هنوز هیچ یک از آنها پیدا  نکرده است؟
با این علامت سوال روی تمام فلسفه ها برماتریالیسم جهان یونانی-رومی جهان پرده می افتد. خنده تمسخرآمیز لوکیانوس به خدایان و شک گرایی وی  نسبت به فیلسوفان نشان میدهد که دین نسبت به دوران هومر تا چه اندازه از چشم افراد فرهیخته افتاده بود و چگونه فلسفه از هنگام تولدش در ایونیا و بلوغ آن در آتن ضعیف تر شده بود.

در باور هومر، خدایان و مقدرات در فرمان روایی عالم و سرنوشت انسان ها تعیین کننده بودند، در نظر لوکیانوس آنها آماج تمسخری شدند که فقط شخص معقول به تحقیر و استهزا آنها خواهد پرداخت.

در ایونی فلسفه چونان رقیب دین ارتقاء می یابد و با اتم گرایان چ.نان تبیین عالم و تاریخ از آن پیشی می گیرد، با لوکیانوس اما این ایقان عقلی که به سختی مبتنی بر مدارک تجربی است راه را بر ندانم گویی و شک گرایی می گشاید. نحله های فلسفی رهنمودی بهتر و مطمئن تر از رقیبان دینی فراهم نمی کنند. دوران انحطاط خدایان شامل فیلسوفان نیز می شود.

تفکر عقلانی همراه با فلسفه ماتریالیستی به کوچه بن بستی رسیده بود متوقف مانده بود در نتیجه تمدن رومی و جهان باستان جاپایی برای پیشرفت بعدی پیدا نکرد. نیروهای اجتماعی در مراکز شهری که فلسفه را از نوزادی تا جوانی اش پرورش داده بودند، آخرین منابع عقیدتی شان را خرج کرده بودند. در دوران انحطاط جامعه برده داری، طبقات بالا و پایینی نبودند که مشعل لرزان خردگرایی را کاملاً روشن نگهدارند. با لوکیانوس آن مشعل واپسین دم حیات خود را می گذراند و آنگاه خاموش گشت.

 

بیشتر بخوانیم:

نتیجه گرایی چیست؟ آشنایی با اصالت فایده و نظریه وظیفه شناختی

سوفسطاییان، پروتاگوراس و گرگیاس/ ریشه واژه سفسطه



+ 0
مخالفم - 0

تمام حقوق مادی و معنوی این پایگاه محفوظ و متعلق به تمیم خبر می باشد .
هرگونه کپی و نقل قول از مطالب سايت با ذكر منبع بلامانع است.

طراحی سایت خبری