امروز: سه شنبه, ۱۷ تیر ۱۳۹۹ برابر با ۱۶ ذو القعدة ۱۴۴۱ قمری و ۰۷ ژوئیه ۲۰۲۰ میلادی
یکشنبه, ۲۵ خرداد ۱۳۹۹ ۱۱:۳۹
۰
PNAZAR
نسخه چاپی

سوفسطاییان، پروتاگوراس و گرگیاس/ ریشه واژه سفسطه

سوفسطاییان، پروتاگوراس و گرگیاس/ ریشه واژه سفسطه
به گزارشتمیم نیوز

ایونیا (کوچ نشین یونانی در آسیای سغیر) که مفهوم فلسفه (چونان عشق به خرد (خرد نسبی بشری) برای نخستین بار در آنجا شکل گرفت، در عین حال زادگاه پنداشت فلسفی دیگری، اساساً متفاوت از معنا و منظور فلسفه گشت که در سیر آتی اندیشه فلسفی تاثیری بنیادی بر حای نهاد و آن سوفسطاییان اند.

واژه سوفیست از همان ریشه سوفیا (خرد) و سوفوس (خردمند) که به معنای صنعتگر یا هنرمند نیز هست، مشتق شده است.
سوفسطاییان نخستین کسان در تاریخ فلسفه بودند که به آموزگاران خرد شهرت یافتند و بدین گونه در رد آن پنداشت از فلسفه که به فیثاغورس برمیگشت، کوشیدند. اینان نخستین اصحاب دائره المعارف جهان باستان اند. ایشان نه چونان دانشمند، بلکه چونان آموزگار به آموزش ریاضیات، نجوم، فیزیک و دستور زبان می پرداختند و در ازای آن دستمزد می گرفتند.

سوفسطاییان در عین حال پایه گذار فن سخنوری بودند و این فن را همچون جزء ضروری آموزش شهروندان آزاد شهر-دولت می دانستند که می باید به نیروی واژه ها، استدلال و فصاحت به تعقل، نفی و اثبات و خلاصه به دفاع از منافع خود برخیزند.

سوفسطاییان خرد را با دانش، با توانایی اثبات آنچه در نظر آدمی ضروری، سودمند و پرهیزگارانه می نمود، مترادف می شمردند.

افلاطون در کتاب تیئه تئوس آنجا که سقراط، پروتاگوراس سوفیست را متهم می کند که وی با تعریف شناخت چونان نتیجه ادراک حسی، انسان را تا حد غوکان و سایر جانوران پایین می آورد؛ پاسخ پروتاگوراس را در تعریف خرد چنین شرح میکند: من هیچگاه خردمندان را در شمار غوکان نمی آورم بلکه من در مورد اندام انسانی و گیاهان، طبیبان و کشاورزان را خردمند می دانم زیرا اینان هستند که به درخت و انسان بیمار، تندرستی را بازمیگردانند. گروهی همه چیز را از آسمان و جهان نادیدنی ها به پایین می کشند و به روی زمین می آورند و صخره ها و درختان را با دو دست محکم می گیرند و فقط به آنها اعتماد می کنند و می گویند تنها درباره چیزی می توان گفت هست که بتوان لمس کرد و با دو دست گرفت یعنی جسم و هستی را یکی می دانند و اگر یکی از افراد گروه دیگر به اینان بگوید چیزهایی هم هستند که جسم ندارند به سخن او اعتنا نمی کنند و از او روی برمیگردانند.من خود نیز به چند تن از آنان برخورده ان و باید بگویم که مردمانی سرسخت اند. از این رو مخالفان ایشان از عالم بالا و جهان نادیدنی ها با احتیاط تمام از خود دفاع می کنند و می گویند هستی راستین خاص ایده های بی جسم است که فقط از طریق تعقل می توان دریافت. اینان اجسام یعنی چیزهایی را که گروه دیگرحقیقی می دانند، حقیر می شمارند و درباره آنها به جای هستی به نوعی شدن متحرک قائل اند. بدین سان میان آن دوگروه بر سر این مساله همواره نبرد سهمگینی جریان داشته است.

اهالی آتن بی شک بدین دانش و توانایی برای شرکت در جلسات عمومی، محاکمات، مذاکره، داد و ستد و بازرگانی و جز آن نیاز داشتند. سوفسطاییان با کوشش های خود به منزله استادان فن سخنوری،با ارائه نظرات خود که حقایق ظاهراً تغییرناپذیر را دگرگونه می ساخت و نظریه های جدید غیرعادی را بر کرسی می نشاند، به پیشبرد تفکر منطقی و انعطاف پذیری مفاهیم کمک شایان کردند. نظرات آنها این امکان را می داد که چیزهایی که در نخستین نگاه کاملاً ناسازگار می نمودند، وحدت و انسجام منطقی یابند.

دلیل منطقی چونان شرط اساسی حقیقت پذیرفته گشت ولی قابلیت انعطاف مفاهیم که برای نخستین بار در فلسفه سوفیست ها بروز کرد، به گونه ای محسوس، خصلتی ذهنی داشت. معنای آن اثبات، متقاعد کردن و ترغیب کردن بود. سوفیست ها به این باور رسیدند که اثبات هر آنچه ایشان برای اثبات کردن برگزینند امکان پذیر است و این به آنجا کشید که واژه های سوفیست و سوفیسم و سوفسطایی گری برای هر آدم دانا با دشنام و اهانت مترادف گشت.

سوفیست ها معمولاً ذهنیت و نسبیت مدارک حسی را تاکید نموده و هرنوع قیاسی از آنها به عمل می آوردند. ایشان نخستین کسانی بودند که این حقیقت را که امروزه چنین بدیهی مینماید، درک کردند که به یاری استدلال می توان هر چیز را به اثبات رساند. آنان این حقیقت را تا اندازه ای با روح شکاکیت و نسبی گرایی افراطی و تا اندازه ای به صورت قبول امکان حقیق داشتن احساس ها، تصورات و داوری های متضاد تعبیر می نمودند.

به عبارت بهتر سوفیست ها این شیوه اندیشیدن را می آموختند که آدمی نباید به هر فرضیه مطلق و نامشروطی تسلیم گردد مگر فرضیه هایی که انسان برای نیل به هدفی که در برابر خود مینهد به آن نیاز دارد. آنان کوشیدند تصورات و مفاهیم متباین و مغایر را به صورت عادی و بدیهی درآوردند و بر ناسازگاری آنها که به مرور ایام و کثرت استعمال بر اذهان استوار شده بود غلبه کنند. در این راه برخی سوفیست ها چنین نتیجه گرفتند که میان خیر و شر تنها تضادی نسبی وجود دارد و نیز باورهای دینی توهمی بیش نیستند. دیگر اینکه ایشان برخلاف اکثر مردم آن روزگار، این عقیده را نادرست می دانستند که تضاد میان بردگان و آزادگان ناشی از نظام طبیعت است.

برخی سوفیست ها اندیشه پردازان دموکراسی و برخی دیگر در صف مخالفات آن بودند لیکن هر دو سو فلسفه را به منزله خردگرایی دنیوی می شناختند و دانش را چونان فن سخنوری می پنداشتند که با کمک آن دانشوران می توانستند بر توده مردم رجحان یابند آنان به استناد اینکه سخنان فیلسوفان ایونی همه متناقض یکدیگرند، جهان شناسی را به کلی کنار گذاشتند و آموزش علم سیاست و سخنوری را تشویق کردند.

سوفیست ها نخستین کسانی بودند که کوشیدند این جهانی بودن خرد را اثبات کنند و آن را برای هر کس که در پی تحلیل دانش بود دست یافتنی می دانستند ولی این گرایش دموکراتیک سوفیست ها همراه بود با ساده کردن افراطی فلسفه، بی اعتنایی به کوشش فلسفه برای شناخت جوهر و کل در ذات موجودات، شناخت آنچه در زندگی و برای زندگی از هر چیز مهمتر بود.
این صفت وجه مشترک دو سوفسطایی بزرگی است که ذکرشان در آثار افلاطون آمده و آشنایی ما با آنان از رهگذر همین آثار به دست آمده است:

1-پروتاگوراس آبدرالی(411-481 ق.م) که در حدود 440 شهرت داشت و به سبب بی اعتقادی به هست و نیست خدایان مغضوب اهل آتن گشت. گفته می شود که بر اساس برخی اسناد و مدارک وی زیرنظر دموکریتوس که او هم آبدرایی بود، آموزش دیده است. به هر صورت اندیشه های وی شباهت بسیار به نظرات دموکریتوس دارد. در پرواگوراس افلاطون آمده است که به نظر پروتاگوراس، انسان مقیاس همه چیز است: مقیاس هستی چیزهایی که هست و مقیاس نیستی چیزهایی که نیست.

فرهنگ فلسفه پروتاگوراس را چونان فیلسوف یونانی و سوفیست بزرگی توصیف می کند که به جهت ناباوری اش به خدایان از آتن تبعید گشت و کتاب وی درباره خدایان سوزانده شد. به خلاف نظر برخی از پژوهندگان نظرات پروتاگوراس حاوی عنصری از انسان گرایی ماتریالیستی است. این با این اظهار سکتوس امپریکوس نیز توافق دارد که برای پروتاگوراس، ماده تغییرپذیر است و علل اصلی تمامی اشیا درون ماده است.

2-گرگیاس لئونتیومی، سیسیلی (375-483ق.م) که به سال 427 به مقام سفات شهر خود در آتن رسید و شاگردان آتنی او نظیر ایسکراتس وتوسیدوس گرچه فیلسوف نبودند از نویسندگان به شمار می رفتند. به نوشته فرهنگ فلسفی او به پیروی از مکتب الئاییان که در کتاب خود درباره طبیعت یا درباره آنچه نیست کوشید اثبات کند که هیچ چیز وجود ندارد، اگر هم چیزی وجود داشته باشد، آن را نمی توان شناخت، اگر هم چیزی هم قابل شناخت باشد، قابل بیان برای دیگران نیست.

این جنبش فکری که به آسانی می توان به اهمیت آن پی برد سرانجام خوشی کسب نکرد. در اواخر سده چهارم ق.م از یک سو کارش به کلبی مآبی در سیاست کشید و از سوی دیگر به آنجا رسید که هواداران آن تنها در لفاظی مهارت یافتند. مصداق کلبی مآبی در سیاست مشی سیاسی اشرافی منشان آتن نظیر کریتیاس و الکبیادس بود. توسیدوس در تاریخ جنگ پلوپونزی بارها از این خط مشی سخن رانده و افلاطون با توصیف احوال کالیکلس در رساله گرگیاس ذکرآن را بر دوام ساخته است.

در واقع تعلیم سخنوری به صورتی که گورگیاس متداول کرده بود به آنجا رسید که کسانی مانند کالیکس پدید آیند که جز در پی تحصیل قدرت نباشند و قدرت را نیز برای برآوردن شهوات نفسانی بخواهند و از این راه هم در اخلاق و هم در سیاست به تباهی گرایند.

با این همه هیچ کدام ازمحاسن و فواید فعالیت بزرگان این مکتب یا مکاتب گذشته از جمله مکتب طبیعت شناسان ملطی یا خردگرایی فیلسوفان ایتالیایی جنوبی یا مشرب فلسفی-دینی امپدوکلس و فیثاغورسیان یا آراء سوفسطاییان مبنی بر اصلت دادن به فهم انسانی از میان نرفت و در آیین فلسفی افلاطون که اعظم فیلسوفان یونان است ادغام شد و از زوال و فنا مصون ماند.

سوفسطایی گری در فرهنگ فلسفه چنین تعریف شده است:
سوفیست ها، آموزگاران سرگردان سخنوری و فلسفه در یونان باستان بودند که در سده پنجم ق.م به پیدایی آمدند و به شهرت رسیدند. آنان مکتبی تشکیل ندادند ولی در نظرات مشترکی سهیم بودند، خدایان را نفی می کردند و از پدیده های طبیعی تبیین عقلانی به عملمی آوردند و بهنسبیت گرایی اخلاقی و اجتماعی باور داشتند. گروه اصلی سوفیست ها هوادار دموکراسی بودند.

به طورکلی آنان از طبیعت درگی ماده گرایانه داشتند، نمایندگان این گروه (پروتاگوراس، هیپیاس، پرودیکوس، آنتیفون) نخستین اصحاب دایره المعارف بودند که اندیشه های روشنگرانه این دوره را مجسم می ساختند و توجه آنان برمسائل شناخت متمرکز بود.

برخی از سوفیست ها مثلا گورگیاس در مورد هستی و شناخت آن نتایج بدبینانه گرفتند. سوفیست های متعلق به اردوی اشرافیت، کریتیاس، هیپوداموس به ایده آلیسم فلسفی جلب شدند.

سوفیست ها در مباحثه به روش هایی متوسل می شدند که بعدها به سفسطه معروف شد. این گرایش به ویژه در میان سوفیست های  متاخر نیرومند بود که به گفته ارسطو به آموزگاران خرد تخیلی تبدیل گشتند.

این وجوه اساسی آموزش سوفیست ها از سوی سقراط و به ویژه افلاطون، که بار دیگر فلسفه را به ماورای دسترس توده مردم کشانید، به شدت مورد انتقاد قرار گرفت.

 

بیشتر بخوانیم:

مکتب بقراط

مساله شناخت

نظر فلاسفه در مورد آزادی اجتماعی



+ 0
مخالفم - 0
منبع: مکاتب فلسفی

تمام حقوق مادی و معنوی این پایگاه محفوظ و متعلق به تمیم خبر می باشد .
هرگونه کپی و نقل قول از مطالب سايت با ذكر منبع بلامانع است.

طراحی سایت خبری