امروز: پنج شنبه, ۰۹ تیر ۱۴۰۱ برابر با ۰۱ ذو الحجة ۱۴۴۳ قمری و ۳۰ ژوئن ۲۰۲۲ میلادی
شنبه, ۱۶ شهریور ۱۳۹۸ ۱۲:۱۱
۲
PNAZAR
نسخه چاپی

قتل و خودکشی در چه صورت مجاز است؟

قتل و خودکشی در چه صورت مجاز است؟
به گزارشتمیم نیوز

برخی از قدیمی ترین مسائل فلسفه با سوالاتی درباره مرگ و زندگی ارتباط دارند. در مابعد الطبیعه امکان جاودانگی نفس یا بدن (بعد از رستاخیز) و فرضیه تناسخ زمینی، دست کم به مدت دو هزار سال موضوع تحقیق فسلفی بوده است. در فلسفه اخلاق درباره خطا بودن یا خطا نبودن قتل و خودکشی و بِه کشی(قتل ترحمی، کشتن یک نفر به دلیل نجات وی از رنج) و سقط جنین و مردم را در حال جان کندن رها کردن در حالی که می توان آن ها را نجات داد، سوالاتی مطرح می شود.

قتل چیست؟

قتل، کشتن است ولی نه دقیقاً هر کشتنی. آن عبارت است از کشتن عمدی انسان ها توسط انسان ها. بنابراین، نابودی حیوانات غیر انسان، چه به وسیله حیوانات دیگر، چه توسط انسان ها، البته به معنای دقیق کلمه قتل محسوب نمی شود. در ثانی، کسی که مرتکب قتل می شود یا باید بداند عمل مستقیم او موجب مرگ خواهد شد یا اگر از این حقیقت آگاهی ندارد در این صورت باید خود جهل او از سر تقصیر باشد. البته قتل تا حدی مفهومی حقوقی است : این که موارد قتل بر اساس قانون چیست، تا اندازه ای در بین کشورهای مختلف فرق می کند.

کودکان خردسال را نمی توان به قتل متهم کرد زیرا آنها نمی دانند مرگ و علت و معلول چیستند. اما کودکان بزرگتری که چیزهایی درباره مرگ و قتل می دانند قادر به این جنایت هستند. این ادعای فرد بالغ عاقل که نمی دانست اسلحه خطرناک است یا نمی دانست که قتل کار خطایی است، مورد قبول نیست.

آیا قتل انواع مختلفی دارد؟ آیا جنگ نوعی قتل است؟ آیا دفاع از خود اساساً قتل محسوب می شود؟

به نظر می رسد که بیش از یک نوع کشتن جنایت بار وجود داشته باشد. در قانون امریکا قتل ها به درجه اول، درجه دوم و سوم طبقه بندی می شوند، این طبقه بندی حاکی از تفاوت هایی است که تا حدی بستگی به زمینه ای دارد که بر طبق آن زمینه ها قتل ها از روی عمد هستند. در قانون انگلیس قتل نفس هایی که ناشی از قصورند به قتل عمد و قتل غیرعمد طبقه بندی می شوند. قتل عمد یا از روی قصد و غرض است یا از روی بی مبالاتی. قتل غیر عمد تنها در نتیجه بی مبالاتی است. هر نوعی از قتل نفس می تواند به جهات مخففه روی دهد. بعضی از موارد قتل غیرعمد انگلیسی در آمریکا به عنوان قتل درجه دوم یا سوم به حساب می آید.

ما همچنین می توانیم قتل ها را شامل موارد اصلی و فرعی بدانیم. موارد اصلی عبارتند از قتل های عمدی و غیرتدافعی انسان ها در دوران صلح توسط انسان های عاقلی که تحت فشار و اجبار نیستند. موارد فرعی عبارتند از ک بعضی قتل های ناشی از بی احتیاطی، بعضی از قتل های قضایی و بعضی از اعمال در طول جنگ. بعد از مورد فرعی، قتل غیرعمد قرار دارد و بعد از آن قتل های عمدی انسان ها و حیوانات دیگر. قتل درجه اول بر اساس تعریفی که در آمریکا شده است در شمار موارد اصلی خواهد بود در حالی که قتل درجه دوم و سوم از نوع فرعی محسوب خواهند شد. 

سنت های یهودی و مسیحی می گویند که کشتن عمدی مردن بی گناه همواره قتل به حساب می آید. البته از این سخت نتیجه نمی شود که فقط کشتن مردم بی گناه قتل محسوب می شود. در نتیجه معلوم می شود که تمایز میان بی گناه و مجرم همیشه ما را قادر به متمایز ساختن قتل ها از انواع دیگر کشتن نمی سازد. مثلاً ممکن است فردی شخصی را که اتفاقاً دزد است بکشد، البته نه در حال دزدی و نه به جهت سرقتی که در گذشته انجام داده است، بلکه صرفا به دلیل خاص شخصی، چنین  عملی در صوری که سایر شرایط یکسان باشد، حداقل در نظام قضایی غرب قتل خواهد بود، ولو قربانی انسان بی گناهی نباشد. شاید تبیین سنتی بتواند عبارت را چنین تغییر دهد: قتل عبارت است از، از بین بردن عمدی افرادی که مرتکب جنایت یا عمل دیگری نشده اند که مجوز لازم برای کشتن آنها باشد. 

قتل و جنگ 

ایده بی گناهی، مسائل و مشکلات دیگری دارد. در مورد جن غیرعادلانه ادعا شده است که هیچ یک از سربازان فراخوانده شده و داوطلبان بی گناه نیستند؛ اگر جنگ غیرعادلانه است همه آنها یا قاتل اند یا چیزی شبیه به قاتل. این آموزه ما را قادر می سازد تا اثبات کنیم که عذر و بهانه ای از این دست که «من فقط بر اساس دستورات مافوق عمل کردم» اساساً عذر موجهی نیست. ولی از سوی دیگر آموزه جرم  عمومی آنچه را که ممکن است در بعضی از موارد، فشار غیر قابل تحمل به نظر آید در ذیل تمایز مهمی می گنجاند که میان اعمال انجام شده از روی قصد و اراده و اعمال انجام شده در تحت فشار و اجبار قائل می شود.

بخشی از نکته آموزه بالا درباره گناه و بی گناهی باید راه خارج کردن بیشتر انواع اعمال جنگی را از مقوله قتل ارائه دهد. آموزه قرون وسطایی عدالت در جنگ به نحو کاملاً قابل قبولی ادعا می کند که جنگ دفاعی مجاز است مگر اینکه ابزارهای به کار گرفته شده شیطانی باشند. شرط لازم ابزارهای شیطانی شامل این می شود که هدف گیری عمدی افراد عادی و غیر نظامیان توسط ارتش هرگز مجاز نیست و چنین کاری یا عین قتل است یا چیری به بدی قتل.

این آموزه همچنین بیان می کند جنگ تهاجمی ای که به دلیل موجه جریان یابد مجاز است (هرچند با  همان شروط جنگ دفاعی). تفاسیر دیگر می گویند که عملیات نظامی تهاجم خیانت کارانه نخواهد بود به شرط این که یا شما در طرف حق باشید یا ندانید که در طرف باطل هستید. این تفسیر از معنای بی گناهی تعلیم سنتی درباره جنگ عادلانه را از توش و توان می اندازد. زیرا اگر مهاجمان کاملاً جاهل و خودفریب باشند، این تفسیر هرگونه خشونت بین المللی ومیان نژادی را مجاز می داند. البته در دنیای مدرن نیاز مبرم به تبیین و احیای مجدد درباره عدالت و ظلم در جنگ دارد و تا آن زمان بیان صریح رابطه میان جنگ و قتل دشوار است.

قتل و دفاع از خود

بیشتر فیلسوفان خصوصاً توماس هابز حق دفاع از جان خود را حق بی قدی و شرطی می دانند. هابز می نویسد: انسان نمی تواند از حق مقاومت و دفاع در برابر کسانی که با خشونت به او تاخته و قصد جانش را کرده اند محروم شود و میثاقی که می گوید با خشونت نمی توان جلوی خشونت را گرفت باد هواست. او می گوید که فرد مجرم نباید به جهت فرار از زندان با حمله به مامور اعدام مجازات شود. از سوی دیگر همه حکومت ها عملاً شرایط سختی در این مورد وضع می کنند که یک شهروند کِی می تواند در دفاع از خود مرتکب قتل شود.

حکومت ها ادعا می کنند که دفاع شخصی جایش را به نظم و ترتیب حاصل از نیروی انتظامی و ساز و کارهای حقوقی داده است. با تمام اینها حتی قضات و سیاست مداران تصدیق می کنند که اگر بتوان ثابت کرد که نمی توان به حمایت از محافظت نیروهای دولتی امید بست، شهروند حق دارد برای دفاع از جان خود، در صورت لزوم مرتکب قتل شود.

اما در نظام قضایی اروپا و انگلیس محاکم خیلی به ندرت می پذیرند که وجود چنین وضعیتی محرز شده باشد. از سوی دیگر به نظر می رسد که در آمریکا عکس این فرض شود.

تعلیم غربی درباره دفاع شخصی مبتنی بر این فرض است که هر انسانی حق طبیعی حیات دارد، حقی که در عین حال تابع محدودیت های معینی است که از نیاز اجتماع برای وضع مجازات هایی که ممکن است شامل مرگ باشد، برای جرائم سنگین سرچشمه می گیرد. حق حیات با حق دفاع از جان خود در برابر حمله مستقیم توام است به شرط این که ابزارهای دفاعی شیطانی نباشند. انگیزه شخص باید محافظت از خود باشد نه صدمه زدن به فرد مهاجم. کشتن فرد مهاجم در صورت امکان فرار، محاز نیست. حق کشتن هنگام نجات دادن شخص دیگر از حمله مستقیم نیز تابع همین شرایط و حدود است.

در حوزه قضایی غرب کشتن مهاجم مستقیم وقتی که شخص واقعا هیچ راه دیگری برای حفظ جانش نداشته باشد قتل محسوب نمی شود.

چرا قتل بد است؟

وقتی تلاش هایی برای توجیه بعضی از اعمال به خصوص قتل یه عمل می آید تمایلی هست برای دادن نام جدیدی به این عمل، مثلاً قتل ترحمی، ترور سیاسی. تمایل به نام گذاری جدید قتلهایی که احساس می شود موجه اند، ظاهرا این نظر را تایید می کند که قتل طبق تعریف بد است؛ گرچه این نتیجه گیری به هیچ وجه رضایت بخش نیست. باور به اینکه قتل عملی رذیلانه است یقیناً مبنایی محکم تر از ملاحظات لفظی صرف دارد.

دلایلی که قتل در کشورهای متمدن محکوم است شامل : ارزش ذاتی، ارزش شخص بنیاد و حقوق طبیعی است.

سقراط می گوید بعضی چیزها و اوضاع امور واقع به منزله ابزارهایی برای نیل به اهداف خوبند، بعضی چیزهای دیگر ارزش ذاتی دارند و هم چنین بعضی چیزها هم به عنوان ابزار ارزشمندند هم به عنوان غایات. همه انسان ها اعم از اینکه خودشان بدانند یا نه، با بعضی چیزها و بعضی اوضاع امور واقع به منزله غایات برخورد می کنند. یافتن نمونه های این ها مشکل نیست. در هر جایی اعتقاد بر این است که سلامتی و خوشبختی ذاتاً خوبند، احتمالاً زیبایی و قدرت نیز همین حکم را دارند. بیشتر مردم معتقدند که دانش و معرفت و تجربه ارزش ذاتی دارند.

خود زندگی ذاتاً ارزشمند است. این تصور محلی است که در کل، زندگی انسان صرفاً به این جهت خوب است که ابزار مفیدی برای نیل به اهداف دیگری می باشد. یقیناً هیچ کسی درباره زندگی خود یا زندگی کسانی که دوست شان دارد چنین تصوری ندارد. ارزش ذاتی زندگی انسان امری مبتنی بر عقل و فهم عرفی است. اگر زندگی انسان ذاتاً خوب نبود بسیار بی ارزش تر نیز می توانست باشد، شاید اصلا هیچ ارزشی نداشت.

طبق سنت در مورد ارزش ذاتی زندگی انسان تبیین و توضیح دینی ارائه شده است و به همین دلیل گاهی اوقات گفته می شود که زندگی مقدس است. البته ارتباط این مساله با دین از داستان آفرینش کتاب مقدس است. در سفر تکوین گفته می شود که خدا انسان را به صورت خود آفرید. با این حال در ک و فهم ارزش ذاتی و ارزش ذاتی زندگی انسان بدون اعتماد به تبیین دینی امکان پذیر است.

اصطلاح ارزش شخص بنیاد با این حقیقت ارتباط دارد که هر فرد انسانی معمولاً ارزش زیادی برای زندگی خود قائل است. البته بعضی از مردان و زنانی که ظاهراً برای شان مرگ و زندگی یکسان است از این قاعده مستثنی هستند. 
و اما در مورد حقوق طبیعی باید بدانیم، توماس هابز استدلال می کند که نمی توان از حق زندگی  صرف نظر کرد، آن غیر قابل انتقال است. جان لاک که تصور می شود آراء سیاسی اش بنیادهای عقلانی انقلاب فرانسه و آمریکا را تشکیل می دهد تاکید می کند که هر انسان حق طبیعی زندگی، آزادی و دارایی دارد. بدیهی است که حق زندگی باید اساسی تر باشد زیرا بهره مند شدن از حقوق طبیعی دیگر در وهله اول بستگی به این دارد که شخص زنده باشد. قتل این اساسی ترین حق انسانی را زیر پا می گذارد.

خودکشی چیست؟

ادعا شده است که خودکشی می تواند عملی شریف و یا حتی پارسایانه باشد! گاهی اوقات در تایید این نظر به مرگ سقراط استناد می کنند یا مرگ کاپیتان اوتس که در سفری اکتشافی بخاطر نجات جان همراهنش از چادر اشتراکی خارج شد اما کمی بعد همه پس از او جان دادند ولی غرض وی عالی را دانسته اند.

این نمونه یا نمونه های آشنای دیگر ثابت نمی کنند که بعضی از خودکشی ها تحسین آمیز هستند بلکه بیشتر حاکی از آن اند که همه اعمال خود ویرانگرانه، خودکشی نیستند. دوست داشتن فعالیت های خطرناک مثل صخره نوردی یا حتی حضور در ارتش و قربانی کردن خود در راه نجات دیگران فی نفسه نشانه تمایلات خودکشانه نیست. 

برای اینکه عملی خودکشی محسوب شود به مرگ منجر شدن آن عمل کافی نیست، حتی اگر آن عمل متضمن انتخاب آگاهانه مرگ هم باشد برای این منظور کفایت نمی کند.

آیا خودکشی همیشه خطاست؟

عقایدی که در مورد خودکشی ابراز می شود نوعاً متمایل به قاعده همه یا هیچ اند. در تعالیم مسیحیت و یهودیت سنتی، شریعت موسوی علیه قتل بی قید و شرط است و عموماً تصور می شود که خودکشی را هم شامل می شود. در مقابل و در طرف تفریط، این نظر وجود دارد که یا اساساً خودکشی هرگز خطا نیست یا فقط وقتی خطا است که عواقب بدی دربردارد.

بدین سان فایده باوران معتقدند که خودکشی تنها وقتی محکوم خواهد بود که موجب غم و اندوه یا فقر بازماندگان شود، گروهی دیگر استدلال می کنند که چون زندگی من از آن خود من اس می توانم هر کاری که دلم خواست با آن بکنم، هرچند ممکن است آثار مرگ من برای کسانی که بعد از من زنده اند ناگوار باشد.

خودکشی در مواقع اضطراری 

مواردی از خودویرانگری وجود دارد که می تواند خودکشی به شمار آید و بیشتر مردم آنها را خودکشی می دانند، حتی اگر فرد مرگ را برای فرار از موقعیتی سخت انتخاب کند. در زمان جنگ با نازی ها افسران انگلیس کپسول های زهری به همراه داشتند که به محض دستگیری برای اجتناب از شکنجه قورت شان می دادند، معقول است چنین مرگ هایی را خودکشی موجه بنامیم و به نظر میرسد می توان چنین موقعیت های اضطراری را توجیه کرد.

زندگی من از آن خود من است

زندگی انسان دارای ارزش است و هر فرد انسان منحصر به فرد می باشد. آیا مالکیت، حق مطلقی برای از بین بردن چیزهایی که ارزشمند و منحصر به فرد هستند را اعطا می کند؟

زندگی ما نه یکسره و نه حتی مجازاً مال ما نیست، در واقع زندگی ما تا حدی متعلق به جامعه ای است که در آن متولد شده ایم و در آن پرورش یافته ایم. 

در ژاپن خودکشی عمل مذمومی به شمار نمی رود. اگر یک بازرگان ژاپنی به واسطه تقلب در معرض خطر رسوایی باشد، خودکشی را راه شرافتمندانه ای برای عذرخواهی از دیگران می داند و با مرگ به صورت نمادین جبران خسارت می کند در حالی که برای مثال ممکن است روی آوردن به موسیقی فرصت جبران بیشتری را فراهم آورد. 
پس می توان نتیجه گرفت که گریختن از ننگ مجازات، از نظر اخلاقی مبنایی عقلانی برای خود کشی نیست.

خودکشی و فایده بخشی

موضع فرد فایده باور درمورد خودکشی تقریباً از این قرار است: بدبختی شدید دلیل کافی برای خودکشی را در اختیار می گذارد به شرط این که هیچ کس دیگری از مرگ فردی که خودکشی می کند آسیب نبیند.
این موضع یک اشکال اساسی دارد؛ تجربه مشترک ما حاکی از این است که بدبختی های شدید نیز موقتی هستند.

نتیجه گیری

نه قتل طبق تعریف بد است نه خودکشی. دلایل این که چرا این اعمال بد هستند،  اولاً با ارزش ذاتی زندگی انسان ارتباط دارند، ثانیاً با ارزش شخص بنیاد زندگی انسان و ثالثاً دست کم در مورد قتل، با مفهوم و تصور حقوق طبیعی.

به احتمال ضعیف قابل تصور است که قتل ممکن است گاهی اوقات بدی اش کمتر از گزینه دیگر باشد. حتی به احتمال زیاد خودکشی نه همیشه غیرعقلانی است نه همیشه بد. 

حق با فایده باوران است که تاکید می کنند، ملاحظات مربوط به غم بازماندگان می تواند اهمیت بیشتری در برابر هرگونه تمایل برای خودکشی داشته باشد.

این تصور که من مالک جان خودم هستم تصور غریبی است. هیچ کس واقعاً مالک جان و زندگی هیچکس نیست. مالکیت در این سیاق در بهترین شکل، استعاره ای برای قدرت یا قانون یا حق است و قدرت و قانون و حق مستلزم مبنا و دلیل اند.

هم فهم عرفی و هم تجربه حاکی از آن اند که مردم ناراضی و غمگین همیشه نمی توانند میزان بدبختی و ناکامی را به درستی ارزیابی کنند. خوشبخی و بدبختی چیزهای هستند که تقریباً همه در زندگی تجربه می کند و این حقیقت فی النفسه دلالت بر این دارد که خودکشی، وقتی که واقعا از روی ترس نباشد، بیشتر اوقات نامعقول است.

 

بیشتر بخوانیم:

 سوفسطاییان، پروتاگوراس و گرگیاس/ ریشه واژه سفسطه

 تکوین اجتماعی اگزیستانسیالیسم

علیت چیست؟

 تحول فلسفه تجربه گرا به پوزیتیویسم

 پیدایش مارکسیسم

مکتب اسکولاستیک

 هابرماس آخرین بازمانده مکتب فرانکفورت و نظریه انتقادی

 فلسفه تحلیلی ویتگنشتاین



+ 2
مخالفم - 1

تمام حقوق مادی و معنوی این پایگاه محفوظ و متعلق به تمیم خبر می باشد .
هرگونه کپی و نقل قول از مطالب سايت با ذكر منبع بلامانع است.