امروز: دوشنبه, ۲۶ مهر ۱۴۰۰ برابر با ۱۲ ربيع الأول ۱۴۴۳ قمری و ۱۸ اکتبر ۲۰۲۱ میلادی
دوشنبه, ۰۱ شهریور ۱۴۰۰ ۱۲:۰۶
۲
PNAZAR
نسخه چاپی

هابرماس آخرین بازمانده مکتب فرانکفورت و نظریه انتقادی

هابرماس آخرین بازمانده مکتب فرانکفورت و نظریه انتقادی
به گزارشتمیم نیوز

آخرین بازمانده مکتب فرانکفورت یورگن هابرماس متولد 1929 است. وی نه تنها درصدد احیا و اعتبار نظریه انتقادی و بازسازی آن برآمد بلکه مصمم بود تا ایم مهم را در چارچوب سنت مارکسیستی صورت دهد.

حوزه علائق هابرماس فلسفه اجتماعی، هرمونتیک، تفکر مدرنیته رهایی بخش، نظریه ارتباطات (نظریه کنش کلامی، نقد تاریخی، اجتماعی-سیاسی) است. اندیشه های وی ملهم از نظرات کانت، فیشته، هگل، شلینگ، مارکس، دیلتای، وبر، آدورنو، هورکهایمر، لوکاچ، فلسفه مارکسیستی و فلسفه زبان شناسی سنت انگلیسی و آمریکایی است. هابر ماس از سال 1984 در مقام استاد ممتاز فلسفه تاریخ در دانشگاه فرانکفورت به تدریس مشغول شد.

او بدون تردید از برجسته ترین شخصیت هایی است که وارث مکتب فرانکفورت و فلسفه اجتماعی و نظریه انتقادی آن به شمار می رود.

به عقیده هابرماس، نظریه پرداز انتقاد به جای ابراز توجه یا دل نگرانی های خاص به پرولتاریای جهانی باید نوع بشر را به عنان یک کل مورد خطاب قرار دهد. این موضع گیری تا حدودی ریشه در این بحث جدلی وی دارد که امکان یک اجماع اخلاقی جهانی در نفس ساختار زبان بشری نهفته است و در واقع وجود این اجماع ذاتی ساختار زبان بشری به شمار می رود.

به نظر هابرماس رسالت عمده ماتریالیسم  تاریخی بازسازی شده عبارت است از تشریح و تبیین تکامل اخلاقیات از قدیمی ترین و ابتدایی ترین اشکال گرفته تا نظام های اخلاقی نوینی که بر اهمیت عقلانیت و استقلال تمام افراد انسانی تاکید دارند. برنامه رهایی بخشی در این زمینه باید درصدد گسترش عرصه تعامل اجتماعی تحت کنترل اصول اخلاقی عام و جهان شمول باشد.

پرسشی که پیش می آید این است که آیا این احتمال وجود دارد که اصول اخلاقی مذکور در شکل جدیدی از سازمان سیاسی جهانی بیان گردد. هابرماس در پاسخ به این پرسش همان تز قدیمی مارکس را تکرار می کند که سرمایه داری مسئول کشاندن تمام جوامع به درون جریان واحدی از تاریخ جهانی است.

در دنیای نوین اکثریت انسان ها از وابستگی متقابل اعضای نوع بشر به همدیگر و ناتوانی خود در کنترل نیروها و عواملی که سبب به وجود آمدن این شرایط گشته اند به خوبی آگاه اند. اینک در روند توسعه همزمان، شهروندان نوین هویت اخلاقی دو گانه یا چندگانه ای دارند. از یک سوی به عنوان شهروندان یک دولت مستقل خاص، حقوق، امتیازات، تکالیف و وظایف مخصوص به خود دارند. از سوی دیگر انسان هایی هستند دارای اخلاقیاتی که با هویت شهروندان جهانی تناسب بیشتری دارد تا با شهروندان یک دولت خاص که مجبور است در مقابل دیگر دولت ها از خود دفاع نماید.

هابرماس معتقد است که مجموعه ای از بحران های جهانی به هم پیوسته ممکن است سبب خدشه دار شدن حس وفاداری افراد نسبت به دولت هاشان گردد. از جمله این بحران ها نحوه اداره و مدیریت نظام اقتصاد بین المللی است در این میان دولت ها همچنان به توجیه اعمال خود بر اساس معیارهای خاص نظیر تهدید فزاینده علیه سیستم اکولوژیک و تهدید ابزار نوین قهر و خشونت علیه شرایط زیستی و تداوم حیات انواع ادامه می دهند. در نتیجه برای نخستین بار شرایطی به وجود آمده است که کل جهان را موضوع تصمیمات سیاسی قرار داده است.

به نظر هابرماس ایده وحدت نوع بشر، یکی از عمده ترین پیشرفت های فلسفه تاریخ حتی در سده بیستم نیز بی اعتبار نشده است. در واقع باید گفت که تنها در سده حاضر است که ایده مذکور تا حدودی صورت حقیقت به خود یافته است.

وی بر این باور است که نظریه پرداز انتقادی باید از آرمان وحدت نوع بشر دفاع نماید و به سرانجام خود برسد. با این همه هابرماس با مشخص ساختن شرایطی که جنبش های اجتماعی جهانی می توانند به وجود آورند، نشان داده است که نظریه انتقادی معاصر می تواند بر بن بست های ظاهراً ناگزیری که هورکهایمر و آدورنو را مجبور به ترک برنامه هایی رهایی بخشی ساخت غلبه نماید. در این مورد او در خصوص اهمیت درک زبان، فرهنگ و اخلاقیات تاکید دارد.

هابرماس از یک سو تحت تاثیر انگیزه های مارکسیستی قرار دارد و از سوی دیگر می کوشد نشاندهد که آنچه مربوط به ماتریالیسم تاریخی است، در شرایط نوین تکامل اجتماعی و فرهنگی جوامع پیشرفته صنعتی دیگر اعتبار ندارد. او در همان کتاب نظریه و کردار می گوید که بینش تاریخی و اجتماعی مارکس دیگر کهنه شده است. هابرماس این تجدیدنظر در بینش بنیادی مارکس را بر پایه مشاهدات عینی، در پهنه شرایط عینی کنونی جامعه های پیشرفته صنعتی غربی قرار می دهد.

یکی از نظرات اساسی هابرماس این است که تولید اقتصادی سرمایه داری کنونی موفق شده است که خود دانش و دستاوردهای آن و نیز تکنیک را در شمار مهم ترین و شاید تنها افزار تولید و نیروهای مولد درآورد. گسترش روزافزون دانش ها و تبلور آنها به شکل فنآوری، به عقیده هابرماس ضرورت اجتناب ناپذیر کار انسانی را کم کرده و بر آن است که در آینده از میان بردارد. سرمایه داری متاخر و شیوه تولید آن، در پهنه ذهنی و معنوی موفق شده است که آگاهی انتقادی انسان ها را از میان بردارد و گونه ای ایدئولوژی و جهان بینی تکنوکراتیک جانشین آن سازد. نتیجه نهای این جریان جلوگیری از هرگونه بلو یا رشد عقلانی و هرگونه روشنگری واقعی است و نیز سرمایه داری نوین توانسته است که تضاد میان کار و هم کنشی و تضاد میان تکنیک و کنش را در پهنه آگاهی انسانها بیرون راند.

هابرماس برآیند این جریان را عامه سلب سیاست شده می نامد. از دیدگاه هابرماس گسترش و افزایش نیروهای مولد دیگر نمی تواند نیرویی و توانی ممکن برای آزادسازی انسان ها باشد بلکه خود وسیله ای است برای توجیه و مشروع ساختن نابسامانی و تضادهای کنونی، بدین سان هابرماس می خواهد نشان دهد که خصلت اجتماعی تولید دیگر نمی تواند، آنگونه که مارکس می گفت، معتبر باشد و سرانجام بنیاد مادی طبقات اجتماعی و پیکارهای طبقاتی، آنگونه که در مارکسیسم یافت می شود، دیگر نمی تواند دارای اعتبار باشد.

بدین گونه هابرماس نیز مانند سایر نمایندگان مکتب فرانکفورت به جای پژوهش انتقادی از بنیادهای عینی مشخص و انگیزه های عینی و مشخص تکامل سرمایه داری کنونی تنها به پژوهش درباره پدیده های روبنایی و فرهنگی زاییده شرایط کنونی اکتفا می کند.

مقصود از جامعه یا عامه سلب سیاست شده این است که تکامل تکنیک و صنعت و دانش ها، در وابستگی شان به شرایط عینی اجتماعی کنونی، انسان هایی را که در این جامعه ها زندگی می کنند از هر گونه امکان آگاهی سیاسی و سرانجام کوشش در راه دگرگون کردن وضع موجود محروم کرده است.

بدین ترتیب هابرماس نیز مانند سایر نمایندگان مکتب فرانکفورت و همه تجدیدنظرکنندگان در مارکسیسم، دچار گونه ای آرزواندیشی است. وی نیز جهانی آرمانی در نظر دارد اما هرگز نمی تواند نشان دهد که آن را چگونه می توان و باید ساخت. در جامعه آرمانی هابرماس، واپسین هدف، پیدایش یک کلیت انسانی است که در آن مباحثه آزاد یافت شود و سعادت انسانی در جامعه جست و جو می شود که انسان ها بتوانند در آن از بحث آزاد برخوردار شوند. آیا این آن چیزی نیست که در کشورهای پیشرفته صنعتی و دارای دموکراسی صوری بیش و کم یافت می شودد؟ در اینجاست که هابرماس هرگونه امکان عملی و عینی دگرگونی را از نظریه خود حذف می کند.

 

بیشتر بخوانیم:

 آشنایی با پوزیتیویسم ویتگنشتاین

 تحول فلسفه تجربه گرا به پراگماتیسم

 فلسفه کلاسیک آلمانی

 محدودیت های شناخت انسانی در تجربه گرایی لاک

 ماتریالیسم مکانیکی توماس هابز/اهمیت هندسه در فلسفه هابز

 مکتب شک گرایی در باستان و نمایندگان برجسته آن

 نظر فلاسفه در مورد آزادی اجتماعی

 سوفسطاییان، پروتاگوراس و گرگیاس/ ریشه واژه سفسطه



+ 2
مخالفم - 0

تمام حقوق مادی و معنوی این پایگاه محفوظ و متعلق به تمیم خبر می باشد .
هرگونه کپی و نقل قول از مطالب سايت با ذكر منبع بلامانع است.