امروز: یکشنبه, ۰۶ مهر ۱۳۹۹ برابر با ۱۰ صفر ۱۴۴۲ قمری و ۲۷ سپتامبر ۲۰۲۰ میلادی
دوشنبه, ۰۶ مرداد ۱۳۹۹ ۱۲:۱۲
۰
PNAZAR
نسخه چاپی

فشار آزادی و احساس تنها ماندن در جهان

فشار آزادی و احساس تنها ماندن در جهان
به گزارشتمیم نیوز

تز اصلی نوشته های فروم این است که انسان ها از طبیعت دور افتاده اند با این حال بخشی از دنیای طبیعی می مانند و مانند سایر حیوانات در معرض همان محدودیت های فیزیکی قرار دارند.

انسان ها به عنوان تنها موجوداتی که از خودآگاهی، تخیل و عقل برخوردارند «عجایب گیتی» هستند. عقل هم اسباب بدبختی است هم نعمت. عقل مسبب  احساس های انزوا و تنهایی است، اما در ضمن فرآیندی است که انسان ها را قادر می سازد دوباره به دنیا بپیوندند.

از لحاظ تاریخی زمانی که افراد ازادی اقتصادی و سیاسی بیشتری به دست آورند، احساس کردند بیشتر منزوی شده اند. برای مثال در طول قرون وسطی مردم آزادی شخصی نسبتاً کمی داشتند. آنها به نقش های تجویز شده در جامعه متکی بودند، نقش هایی که امنیت، خاطر جمعی و مطمئن بودن تامین می کردند.

بعداً زمانی که آنها آزادی بیشتری برای تحرک اجماعی و جغرافیایی بدست آوردند، دریافتند که امنیت موقعیت تثبیت شده خود را در دنیا از دست داده اند. آنها دیگر به یک منطقه جغرافیایی، یک نظم اجتماعی، یا یک شغل وابسته نبودند. آنها از ریشه های شان کنده و از یکدیگر جدا شدند.

تجربه مشابهی در سطح شخصی وجود دارد، زمانی که بچه ها از مادرشان مستقل می شوند برای نشان دادن فردیت، جابجا شدن بدون نظارت، انتخاب کردن دوستان، لباس ها و غیره، آزادی بیشتری ندارند. این فشار آزادی در سطح اجتماعی و فردی به اضطراب بنیادی منجر می شود یعنی احساس تنها بودن در جهان.

مکانیزم های گریز

چون اضطراب بنیادی احساس ترسناک انزوا و تنهایی ایجاد می کند، افراد می کوشند از طریق انواع مکانیزم های گریز از آزادی بگریزند. فروم در کتاب گریز از آزادی سه مکانیزم گریز اساسی را مشخص کرد: خودکامگی، ویرانگری و پیروی. برخلاف گرایش های روان رنجور هورنای، مکانیزم های گریز فروم هم در سطح فردی و هم جمعی، نیروهای محرک در افراد بهنجار هستند.

خودکامگی

فروم، خودکامگی را به این صورت تعریف کرد: گرایش فرد به دست کشیدن از استقلال خودش و یکی شدن با کسی یا چیزی بیرون از خود، به منظور کسب توانمندی ای که فرد فاقد آن است.

این نیاز به متحد شدن با همسری قدرتمند می تواند شکل مازوخیسم یا سادیسم بگیرد.

مازوخیسم از احساسات بنیادی ناتوانی، ضعف و حقارت ناشی می شود و هدف آن وصل کردن خود به شخص یا سازمانی قوی تر است. تلاش های مازوخیستی اغلب به صورت عشق یا وفاداری تغییر شکل می یابند، اما این تلاش ها برخلاف عشق و وفاداری واقعی هرگز نمی توانند به استقلال و اصالت کمک کنند.

سادیسم در مقایسه با مازوخیسم، روان رنجورتر و از لحاظ اجتماعی زیان بارتر است. هدف سادیسم نیز مانند مازوخیسم کاهش دادن اضطراب بنیادی از طریق متحد شدن با فرد یا افراد دیگر است. فروم سه نوع گرایش سادیستی را مشخص کرد که همگی کم و بیش با هم دسته بندی می شوند.

گرایش اول، نیاز به وابسته کردن دیگران به خود و اعمال قدرت بر کسانی است که ضعیف هستند.

گرایش دوم، وسواس استثمار کردن دیگران، سوءاستفاده کردن از آنها و استفاده کردن از آنها برای نفع یا لذت شخصی است.

سومین گرایش سادیستی، میل به دیدن رنج و عذاب جسمانی یا روانی دیگران است.

ویرانگری

ویرانگری هم مانند خودکامگی در احساس های تنهایی، انزوا و ناتوانی ریشه دارد. با این حال ویرانگری برخلاف سادیسم و مازوخیسم به رابطه مستمر با فرد دیگر وابسته نیست، بلکه هدف آن از میان برداشتن دیگران است.

افراد و ملت ها هر دو می توانند از ویرانگری به عنوان مکانیزم گریز استفاده کنند. فرد یا ملت، با نابود کردن افراد و اشیاء تلاش می کنند احساسات قدرت از دست رفته را بازگرداند. قاتلان زنجیره ای اغلب آدم های تنهایی هستند که متحد شدن با فردی دیگر را می جویند. با این حال تماس آنها با قربانیان شان معمولاً کوتاه است و به نابودی انسانی ختم می شود که شاید صمیمیت و وحدت تامین می کرد.

بدیهی است که ویرانگری خودشکن است زیرا فرد با نابود کردن، دیگر نمی تواند متحد شود. با این حال افراد ویرانگر مجذوب نوعی انزوای بیمارگون می شوندکه فقط در صورتی که بتوانند دنیای بیرونی را از میان ببرند، به دست می آید.

پیروی

فروم معتقد بود رایج ترین وسیله گریز در جامعه آمریکا، پیروی است. افرادی که پیروی می کنند می کوشند با دست کشیدن از فردیت و تبدیل شدن به هر چیزی که دیگران از آنها می خواهند، از احساس تنهایی و انزوا بگریزند. بنابراین آنها آدمهای ماشینی می شوند و به صورت قابل پیش بینی و ماشینی به هوس های دیگران واکنش نشان می دهند. آنها به ندرت نظر خودشان را بیان می کنند، به معیارهای قابل پیش بینی رفتار می چسبند و اغلب بی حرکت و ماشینی به نظر می رسند.

افراد در دنیای مدرن از بسیاری تعهدات بیرونی فارغ هستند و آزادند تا طبق میل خودشان عمل کنند اما در عین حال نمی دانند چه می خواهند، چه فکر یا احساسی دارند. آنها مانند ربات از صاحبان قدرت گمنامی پیروی نموده و خودی را اختیار می کنند که اصیل نیست.

آنها هرچه بیشر پیروی کنند، احساس عجز و ناتوانی بیشتری می کنند و هرچه بیشر احساس ناتوانی کنند، بیشتر باید پیروی کنند. افراد می توانند این چرخه پیروی و ناتوانی را فقط با دستیابی به خودپروانی یا آزادی مثبت قطع کنند.

آزادی مثبت

پیدایی آزادی سیاسی و اقتصادی لزوماً به انزوا و ناتوانی منجر نمی شود. انسان می تواند آزاد باشد و در عین حال تنها نباشد، نکته سنج باشد و با این حال آکنده از تردیدها نباشد، مستقل باشد و با این حال بخشی از نوع بشر باشد. افراد می توانند این نوع آزادی را که آزادی مثبت نامیده می شود با استعدادهای عقلانی و هیجانی خود انگیخته شان به دست آورند.

فعالیت خودانگیخته را می توان در کودکان و در هنرمندانی یافت که به پیروی کردن از آنچه دیگران از آنها توقع دارند، گرایش ندارند. آنها طبق ماهیت بنیادی شان و نه مطابق با قواعد عرفی عمل می کنند.

آزادی مثبت بیانگر حل و فصل موفقیت آمیز تنگنای انسان در بخشی از دنیای طبیعی بودن و با این حال، جدا بودن از آن است. افراد از طریق آزادی مثبت و فعالیت خود انگیخته، بر وحشت تنهایی غلبه می کنند، به وحدت خود با دنیا دست می یابند و فردیت خویش را حفظ می کنند.

فروم معتقد بود عشق و کار دو عنصر آزادی مثبت هستند. انسان ها از طریق عش و کار، بدون فدا کردن یکپارچگی خودشان، با یکدیگر و با دنیا متحد می شوند. آنها بی همتایی خودشان را ابه عنوان افراد مستقل تایید می کنند و به تحقق کامل استعدادهای شان می رسند.

 

بیشتر بخوانیم:

خصومت بنیادی و اضطراب بنیادی

دوگانگی های وجودی انسان و فرض های اساسی فروم

کاربردهای روان شناسی فردنگر



+ 0
مخالفم - 0

تمام حقوق مادی و معنوی این پایگاه محفوظ و متعلق به تمیم خبر می باشد .
هرگونه کپی و نقل قول از مطالب سايت با ذكر منبع بلامانع است.

طراحی سایت خبری