امروز: جمعه, ۱۲ آذر ۱۴۰۰ برابر با ۲۸ ربيع الآخر ۱۴۴۳ قمری و ۰۳ دسامبر ۲۰۲۱ میلادی
چهارشنبه, ۲۲ ارديبهشت ۱۴۰۰ ۱۱:۵۹
۲
PNAZAR
نسخه چاپی

واحدهای شناختی-عاطفی

واحدهای شناختی-عاطفی
به گزارشتمیم نیوز

میشل در سال 1973 پنج متغیر شخصی نسبتاً پایدار و هم پوش را معرفی کرد که برای تعیین رفتار با موقعیت تعامل می کنند. تقریباً 30 سال پژوهش باعث شد که میشل و همکارانش برداشت خود را از این متغیرها که آنها را واحدهای شناختی-عاطفی می خوانند، گسترش دهند.

این متغیرهای شخص به جای تاکید بر آنچه شخص دارد یعنی صفات کلی، بر آنچه شخص در موقعیت خاصی انجام می دهد تاکید دارند. آنچه شخص انجام می دهد چیزی بیش از اعمال را شامل می شود، یعنی ویژگی های شناختی و عاطفی مانند تفکر، برنامه ریزی، احساس و ارزیابی را دربرمیگیرد.

واحدهای شناختی-عاطفی تمام جنبه های روان شناختی، اجتماعی و فیزیولوژیکی افراد را که باعث می شوند به صورت نسبتاً متغیر با محیط شان تعامل کنند، دربرمیگیرند. این واحدها عبارتند از 1- راهبردهای رمزگردانی افراد، 2- توانمندی ها و راهبردهای خودگردانی آنها، 3- انتظارات و عقایدشان، 4- اهداف و ارزش های شان و 5- پاسخ های عاطفی آنها.

راهبردهای رمزگردانی

یکی از واحدهای شناختی-عاطفی مهن که در نهایت بر رفتار تاثیر می گذارد، سازه های شخصی و راهبردهای رمزگردانی افراد است، یعنی نحوه ای که آنها اطلاعات دریافتی از محرک های بیرونی را طبقه بندی می کنند. افراد برای تبدیل این محرک ها به سازه های شخصی، از جمله خودپنداره شان، نظرشان درباره دیگران و نحوه ای که به دنیا می نگرند، از فرآیندهای شناختی استفاده می کنند.

افراد مختلف رویدادهای یکسانی را به صورت های متفاوت رمزگردانی می کنند که همین تفاوت های فردی در سازه های شخصی را توجیه می کند. برای مثال وقتی به کسی توهین می شود ممکن است با عصبانیت واکنش نشان دهد، در حالی که امکان دارد فرد دیگری ترجیح دهد همین توهین را نادیده بگیرد. علاوه بر این امکان دارد فرد واحدی رویداد واحدی را در موقعیت های مختلف به صورت متفاوتی رمزگردانی کند. برای مثال خانمی که معمولاً ارتباط تلفنی دوست صمیمی اش را تجربه خوشایندی می داند شاید در موقعیتی آن را مایه دردسر بداند.

درون دادهای محرک به وسیله توجه انتخابی افراد، نحوه ای که تجربیات شان را  تعبیر می کنند و روشی که این درون داده ها را طبقه بندی می کنند، به مقدار یاد تغییر می یابند. میشل و دانشجوی سابق دکتری، برت مور، دریافتند که کودکان می توانند با تمرکز کردن بر جنبه های انتخابی درون دادهای محرک، رویدادهای محیطی را تغییر شکل دهند. در این تحقیق خشنودی درنگیده، کودکانی که با تصاویر پاداش ها (غذاهای سبک و پول) مواجه شدند توانستند برای دریافت این پاداش ها از کودکانی که ترغیب شده بودند پاداش های واقعی را هنگام دیدن تصاویر تجسم کنند، طولانی تر منتظر بمانند.

تحقیق قبلی نشان داده بود کودکانی که در مدت انتظار، با پاداش های واقعی مواجه شده بودند، در مقایسه با آنهایی که با هیچ پاداشی مواجه نشده بودند، مشکل تر می توانستند منتظر بمانند. نتایج این دو تحقیق حاکی از آن بود که حداقل در برخی موقعیت ها، تغییر شکل شناختی محرک ها می تواند تقریبا همان تاثیر محرک  های واقعی را داشته باشد.

توانمندی ها و راهبردهای خودگردان

اینکه چگونه افراد پاسخ دهند تا اندازه ای بستگی دارد به رفتارهای بالقوه ای که دراختیار آنهاست، عقایدشان درباره اینکه چه کاری می توانند انجام دهند ،برنامه ها و راهبردهای شان برای اجرا کردن رفتارها و انتظارات آنها برای موفقیت.

اعتقاد افراد به آنچه می توانند انجام دهند با توانمندی های آنها ارتباط دارد. میشل برای اشاره به مجموعه اطلاعاتی که افراد درباره دنیا و رابطه خود با آن کسب می کنند، از اصطلاح توانمندی ها، استفاده کرد. افراد با دیدن رفتار خودشان و دیگران، یاد میگیرند در موقعیت خاصی چه کاری می توانند و چه کاری نمی توانند انجام دهند.

میشل با بندورا موافق بود که افراد به همه محرک های موجود در محیط شان توجه نمی کنند بلکه آنها به صورت گزینشی برداشت خودشان را از دنیای واقعی می سازند یا به وجود می آورند بنابراین افراد معمولاً بدون عملکرد واقعی، عقایدی را درباره توانایی عملکردشان کسب می کنند. برای مثال یک دانشجوی ممتاز با اینکه هرگز در آزمون GRE شرکت نکرده است امکان دارد معتقد باشد که قابلیت گذراندن آن را دارد.

توانمندی های شناختی، مانند قابلیت گذراندن GRE از لحاظ زمانی و در موقعیت های مختلف از سایر واحدهای شناختی-عاطفی پایدارتر  هستند، یعنی نمرات افراد در آزمون توانایی ذهنی، معمولاً از یک زمان به زمان دیگر یا از موقعیتی به موقعیت دیگر، چندان نوسان ندارد. در واقع میشل معتقد است یکی از دلایل ثبات ظاهری صفات، پایداری نسبی هوش است که صفت بنیادی زیربنای تعدادی از آمادگی هاست.

او اظهار می دارد که توانمندی های شناختی، به صورتی که توسط آزمون های توانایی ذهنی ارزیابی می شوند، پیش بینی های خوبی برای سازگاری اجتماعی و میان فردی هستند و بنابراین به صفات اجتماعی و میان فردی، ظاهر پایداری می دهند.

خودگردانی یعنی که افراد به وسیله آن رفتارشان را از طریق خودنگری، قضاوت شخصی و واکنش هایی مانند تقویت کردن یا تنبیه کردن خود کنترل می کنند. میشل نیز معتقد است که افراد برای کنترل کردن رفتارشان از طریق اهداف خودخواسته و پیامدهای تولید شده توسط خودشان، از راهبردهای خودگردانی استفاده می کنند. افراد برای شکل دادن رفتارشان به پاداش ها و تنبیه های بیرونی نیاز ندارند، آنها می توانند بسته به اینکه رفتارشان آنها را به سمت آن هدف ها پیش می رانند یا نه خودشان را تقویت یا سرزنش کنند.

سیستم خودگردانی افراد آنها را قادر می سازد حتی زمانی که حمایت محیطی ضعیف است یا وجود ندارد رفتارهایی را برنامه ریزی و آغاز کنند و آنها را ادامه دهند. افرادی نظیر آبراهام لینکلن و ماهاتما گاندی قادر بودند در محیطی که حمایت کننده نبود و حتی خصمانه بود، رفتارشان را تنظیم کنند اما فقط در صورتی فرد می تواند بدون حمایت محیط استقامت به خرج دهد که اهداف و ارزش های قدرتمندی داشته باشد. با این حال اهداف نامناسب و راهبردهای بی ثمر، اضطراب را افزایش می دهند و به شکست منجر می شوند. برای مثال افرادی که اهداف انعطاف ناپذیر و اغراق آمیز دارند شاید سعی کنند به این اهداف تحقق بخشند اما فقدان توانمندی انها و عدم حمایت محیط اجازه نمی دهند که به این اهداف برسند.

انتظارات و عقاید

هر موقعیتی تعداد زیادی پتانسیل رفتار در بردارد، اما اینکه افراد چگونه رفتار کنند به انتظارات و عقاید آنها درباره پیامدهای هر یک از امکانات رفتاری مختلف بستگی دارد. فرضیه ها یا عقاید افراد درباره پیامد هر موقعیت، بهتر از آگاهی آنها در مورد توانایی عمل کردن، رفتار را پیش بینی می کند.

افراد از تجربیات قبلی و با مشاهده کردن دیگران، یاد می گیرند رفتارهایی را انجام دهند که انتظار دارند پیامد باارزشی به بار خواهند آورد. زمانی که افراد نمی دانند چه انتظاری باید از یک رفتار داشته باشند رفتارهایی را انجام می دهند که در موقعیت های مشابه گذشته بیشترین تقویت را به بار آورده اند.

برای مثال دانشجویی که هرگز در آزمون GRE شرکت نکرده است با این حال تجربه آماده شدن برای سایر آزمون ها را داشته است. کاری که این دانشجو برای آزمون هایی قرار دارد که نتایج باارزشی به بار آورده اند. دانشجویی که قبلاً جهت آماده شدن برای امتحانات از فنون آرمیدگی استفاده کرده و نتایج خوبی به دست آورده است، انتظار دارد که همین فنون به او کمک خواهند کرد GRE را با نمره عالی بگذراند.

میشل این نوع انتظار را انتظار رفتار-پیامد نامید. افراد معمولاً انتظارات رفتار-پیامد را در قالب اگر-در این صورت تعبیر می کنند. اگر از روش های آرمیدگی استفاده کنم، در این صورت می توانم انتظار داشته باشم که در GRE موفق شوم یا اگر به رئیسم بگویم واقعا درباره او چه نظری دارم در این صورت ممکن است کارم را از دست بدهم.

میشل نوع دیگری از انتظار را نیز مشخص کرد: انتظارات محرک-پیامد که منظور از آن، شرایط محرک متعددی است که بر پیامدهای احتمالی هر الگوی رفتاری تاثیر میگذارد. انتظارات محرک-پیامد به فرد کمک می کنند پیش بینی کند بعد از محرک های خاص چه رویدادهایی واقع خواهند شد.

شاید بدیهی ترین مثال انتظار صدای بلند و ناخوشایند رعد بعد از دیدن برق (محرک) در آسمان باشد. میشل باور دارد که انتظارات محرک-پیامد واحدهای مهمی برای آگاهی یافتن از شرطی سازی کلاسیک هستند. برای مثال بچه ای که شرطی شده است درد را با پرستاران در بیمارستان تداعی کند، وقتی پرستاری را می بیند که سرنگ در دست دارد، شروع به گریه می کند و می ترسد.

میشل معتقد است یک دلیل برای بی ثباتی رفتار، ناتوانی فرد در پیش بینی رفتار دیگران است. ما در مورد نسبت دادن صفات شخصی به دیگران تردید کمی داریم، اما وقتی متوجه می شویم که رفتار دیگران با آن صفات ننمی خواند، درباره اینکه چگونه به آنها واکنش نشان دهیم، دچار تردید می شویم. رفتار تا حدی د رموقعیت های گوناگون ثابت است که انتظارات ما تغییر نکنند اما انتظارات ثابت نیستند بلکه تغییر می کنند، زیرا که در هر موقعیت مشخصی می توانیم چندین تقویت کننده بالقوه را تشخیص دهیم و ارزیابی کنیم.

اهداف و ارزش ها

افراد به صورت منفعل به موقعیت ها واکنش نشان نمی دهند بلکه فعال و هدف گرا هستند. آنها اهداف را تدوین می کنند، برنامه هایی را برای رسیدن به هدف های خود ابداع می کنند و تا اندازه ای موقعیت های خودشان را به وجود می آورند. اهداف و ارزش ها و ترجیحات افراد چهارمین واحد شناختی-عاطفی را نشان میدهند.

برای مثال امکان دارد دو دانشجو توانایی تحصیلی و انتظار برابری برای موفق شدن در دوره فوق لیسانس داشته باشند با این حال اولی برای وارد شدن به بازار کار بیشتر از ادامه تحصیل ارزش قائل است، در حالی که دومی ترجیح می دهد به جای اینکه شغلی را دنبال کند به تحصیلات خود ادامه دهد. این دو نفر ممکن است هنگامی که در کالچ درس می خواندند انتظارات مشابهی داشتند اما چون اهداف متفاوتی دارند تصمیمات بسیار متفاوتی گرفته اند.

ارزش ها، اهداف و تمایلات همراه با توانمندی ها، از جمله پایدارترین واحدهای شناختی-عاطفی هستند. یکی از دلایل این ثبات ویژگی های هیجان برانگیز این واحدهاست. برای مثال امکان دارد کسی برای غذای خاصی ارزشی منفی قایل باشد زیرا یک بار هنگام خوردن آن دچار تهوع شده است. احتمالاً این بیزاری، به علت هیجان منفی نیرومندی که این غذا فراخوانده است، بدون شرطی سازی تقابلی ادامه خواهد یافت. همین طور ارزش هیا میهن پرستانه می توانند یک عمر دوام داشته باشند زیرا با هیجان های مثبتی چون امنیت، دلبستگی به خانه و عشق به مادر تداعی شده اند.

پاسخ های عاطفی

در اوایل دهه 1970 نظریه میشل عمدتا شناختی بود. نظریه او بر این فرض استوار بود که افکار و سایر فرایندهای شناختی افراد برای تعیین رفتار با موقعیتی خاص نعامل می کنند. اخیراً میشل و شودا پاسخ های عاطفی را به لیست واحدهای شناختی-عاطفی مهم اضافه کرده اند. پاسخ های عاطفی عبارتنند از هیجان ها، احساسات و واکنش های فیزیولوژیکی. میشل و شودا پاسخ های عاطفی را از شناخت ها جداناشدنی می دانند و معتقدند واحدهای شناختی-عاطفی متصل به هم از سایر واحدهای شناختی-عاطفی اساسی ترند.

بنابراین پاسخ های عاطفی به تنهایی وجود ندارند. نه تنها آنها از فرآیندهای شناختی جداناشدنی اند، بلکه بر سایر واحدهای شناختی-عاطفی تاثیر می گذارند. برای مثال نظر فرد درباره خودش، احساسات مثبت و منفی را دربردارد: من خودم را دانشجوی روان شناسی شایستهای می دانم و این خوشحالم می کند. من در ریاضیات قابلیت ندارن و آن را دوست ندارم.

همین طور توانمندی ها و راهبردهای مقابله کردن افراد، عقاید و انتظارات شان و اهداف و ارزش ها آنها تحت تاثیر پاسخ های عاطفی شان قرار دارند. میشل و شودا اظهار می دارند که:

بازنمایی های شناختی-عاطفی، واحدهای مجزای منفصلی نیستند که صرفا به صورت پاسخ های مجزایی فراخونده شوند. این بازنمایی های شناختی و حالت های عاطفی به صورت پویشی در تعامل هستند و به صورت متقابل بر یکدیگر تاثیر می گذارند و همین سازمان روابط بین آنهاست که هسته ساختار شخصیت را تشکیل می دهد و تاثیرشان را هدایت و محدود می کند.

 

بیشتربخوانیم:

 نظر میشل در خصوص سیستم شخصیت شناختی-عاطفی

 روش های تحقیق اریکسون چه بود؟

 نظر سالیوان در خصوص تنش های نیاز و اضطراب

 سایق های وسواسی- گرایش های روان رنجور

 روش های درمانی فروید - تداعی آزاد و تحلیل رویا

 بررسی فرد و علم ساخت زایی

 



+ 2
مخالفم - 0

تمام حقوق مادی و معنوی این پایگاه محفوظ و متعلق به تمیم خبر می باشد .
هرگونه کپی و نقل قول از مطالب سايت با ذكر منبع بلامانع است.