امروز: شنبه, ۲۳ تیر ۱۴۰۳ برابر با ۰۷ محرّم ۱۴۴۶ قمری و ۱۳ ژوئیه ۲۰۲۴ میلادی
یکشنبه, ۱۳ تیر ۱۴۰۰ ۱۲:۰۰
۴
PNAZAR
نسخه چاپی

بن مایه های اگزیستانسیالیسم

بن مایه های اگزیستانسیالیسم
به گزارشتمیم نیوز

بن مایه هایی که در وصف کسانی که خود را اگزیستانسیالیست می خوانند آمده است بدین قرار است:

1- نخست دیدگاه پایه ای اگزیستانسیالیستی است، دیدگاهی که به موجب آن وجود بر ماهیت مقدم است، انسان فاعلی آگاه است نه چیزی که قابل پیش بینی یا دست کاری است، او چونان موجودی با شعور وجود دارد و نه مطابق هر تعریف، جوهر، تعمیم یا نظام. اگزیستانسیالیست می گوید من چیزی نیستم جز وجود آگاه خودم.

2- بن مایه دوم اگزیستانسیالیستی این است که دلهره یا نگرانی، ناراحتی تعمیم یافته، ترس یا هراسی است که به چیز خاصی رهنمون نمی شود. دلهره، هراس از پوچی وجود انسانی است. این مضمون از زمان کرکه گور به اگزیستانسیالیسم وارد شده و حاکی از آن است که نگرانی و دلهره شرط بنیادی نافذ و عام وجود انسانی است.

اگزیستانسیالیسم با جریان های معینی از تفکر در یهودیت و مسیحیت که وجود انسانی را در حال سقوط و آلوده به گناه، رنج، دلهره و نگرانی می بینند توافق دارد. این تصویر تیره  بدشگون زندگی انسان اگزیستانسیالیست ها را به انکار ایده هایی نظیر خوشبختی، خوش بینی روشنگرانه، حس رفاه، صفای رواقی گری سوق می دهد، زیرا به زعم آنان این ها می توانند فقط بازتاب یک فهم سطحی از زندگی یا یک طریق ساده نگرانه و احمقانه انکار صحنه نومیدانه و تراژیک وجود انسانی باشند.

3- بن مایه سوم اگزیستانسیالیستی بیهودگی و پوچی است. اگزیستانسیالیسم می گوید، قبول دارم که من وجود خودم هستم اما این وجود بیهوده است. وجود داشتن چون وجودی انسانی، تبیین ناپذیر است و کلاً بیهوده. هر یک از ما صرفا اینجاست، به این زمان و مکان پرت شده است. کرکه گور پرسی: اما چرا اکنون؟ چرا اینجا؟ بی هیچ علت، بدون پیوند ضروری، فقط به طور احتمال و بنابراین زندگی من، داده احتمالی بیهوده است.

بیان موثر بیهودگی را می توان در این کلمات پاسکال، ریاضی دان و فیلسوف فرانسوی زمان دکارت یافت که در ضمن نخستین پیشگام اگزیستانسیالیست است. او می گوید: هنگامی که عمر کوتاه خود را در نظر می آورم که ابدیت از پس و پیش آن فروبلعیده است، وقتی فضای کوچکی را که من پر کرده ام و حتی فضایی که در دیدرس من است در نظر می آورم که در گستره بیکران فضایی که من از آن بی خبرم و او از من بی خبر است محصور شده، هراسان و مبهوت می شوم که چرا در اینجا هستم و نه جای دیگر، چرا اکنون آمده ام و نه وقت دیگر؟

4- بن مایه چهارمی که اگزیستانسیالیسم می پراکند نیستی یا پوجی است. اگر هیچ ماهیتی یا جوهری، مرا تعریف نمی کند و اگر چونان یک اگزیستانسیالیست من تمامی فلسفه ها، علوم، نظریه های سیاسی را مردود می شمارم و ادیانی که از بازتابیدن وجود من چون وجود آگاه ناتوان اند و می کوشند ساختار ماهیت گرای خاصی را به من و جهان من تحمیل کنند، پس چیزی نیست که جهان مرا بسازد.

من از رهنمود کرکه گور تبعیت کرده ام. من خودم را از همه ساختارهای نپذیرفتنی، ساختارهای دانش، ارزش اخلاقی و رابطه انسانی تهی ساخته ام و من در لبه ورطه با دلهره ایستاده ام. من وجود خودم هستم اما وجود من هیچ است. پس من بدون چیزی که وجود من و جهان مرا بسازد زندگی می کنم، من درون خود خالی بودن و پوچ بودن را می نگرم، بر فراز ورطه ای در ترس و زندگی هراس آمیز به این سو و آن سو می لغزم.

5- مضمون هیچی و پوچی در رابطه با مضمون اگزیستانسیالیستی مرگ است. هیچ بودن، به صورت مرگ که نیستی نهایی من است، مانند شمشیر داموکلس در هر لحظه زندگی ام بالای سر من آویزان است. من در اوقاتی که به خودم اجازه می دهم که از آن آگاه باشم مملو از دلهره ام.

مارتین هایدگر منتفذترین فیلسوف اگزیستانسیالیست آلمانی می گوید در آن لحظات تمام وجود من به نظر می رسد که به نیستی رانده میشود. شخص ناآگاه می کوشد زندگی کند تو گویی مرگ واقعی نیست. او می کوشد از واقعیت بگریزد. هایدگر اما می گوید که مرگ من اصلی ترین و مهم ترین لحظه گنجایش شخصی من است که من به تنهایی باید تحمل کنم و اگر من مرگ را درون زندگی ببرم، آن را تصدیق کنم و صمیمانه با آن روبرو شوم، خودم را از دلهره مرگ و تنگی زندگی خلاص خواهم کرد و آنگاه آزاد خواهم بود که خودم بشوم.

اما در اینجا ژان پل سارتر، اگزیستانسیالیست فرانسوی، درخواست دیگری دارد. او می پرسد مرگ چیست؟ مرگ نابودی کلی من است. مرگ که به همان اندازه تولد بیهوده است لحظه نهایی و اصلی زندگی من نیست. مرگ چیزی جز خشک شدن و نابود شدن وجود من چونان وجودی آگاه نیست. مرگ فقط شاهد دیگری بر بیهودگی وجود انسانی است.

6- بیگانگی یا از خودبیگانگی ششمین بن مایه ای است که اگزیستانسیالیسم را توصیف می کند. از خود بیگانگی مضمونی است که هگل برای جهان مدرن در بسیاری از سطوح و در صوری زیرکانه گشوده است. بدین گونه روح مطلق از خودش چنان که فقط در تکامل روح محدود یا متناهی در زمان تاریخی وجود دارد، بیگانه می شود.

اما روح متنهای، در بیگانگی از آگاهی حقیقی به سمت آزادی خویش به سر می برد که آن را فقط در دیالکتیک تاریخ به آهستگی به دست می آورد. در جامعه نیز بیگانگی وجود دارد: بیگانگی از موجودات انسانی منفردی که تمایلات خود را در بیگانگی از کارکردهای نهادی واقعی جامعه شان تعقیب می کنند که تخت کنترل عقل حیله گرد است. آنان با بیگانه شدن از نظام اجتماعی نمی دانند که تمایلات آنها تعین یافته از سیستم و تعیین کننده سیستم است. نوعی بیگانگی کسانی نیز وجود دارد که با نهادهای جامعه شان یکی نمی شوند و جامعه خودشان را تهی و بی معنا می یابند.

برای هگل در جامعه مدنی میان طبقه ثروتمند کوچک و نارضایی روز افزون طبقه کثیر کارگران فقیر نیز بیگانگی پیدا شده است. عمیق ترین بیگانگی کلی در تفکر هگل بیگانگی میان آگاهی من و متعلقات آن است که در ان من از دیگری بودن شیء آگاهم و درصدد یافتن راه هایی برای غلبه بر این بیگانگی ام با تسلط بر آن، با برگرداندن آن به طریقی در  خودم.

پس اگزیستانسیالیست ها چگونه از مفهوم از خود بیگانگی استفاده می کنند؟ آنان می گویند جدا از وجود آگاه خود من، دیگری هست که من از آن بیگانه ام. ما به وسیله دنیای اشیایی که بر ما نامعلوم اند اما نمی توانیم به آنها پی ببرین احاطه شده ایم. وانگهی خود علم ما را از طبیعت به وسیله جاری شدن مفاهیم بسیار تخصصی و ریاضی مند، قوانین، نظریه ها و فناوری هایی که برای آدم های کارناشناس غیرمفهوم هستند، بیگانه می کند.

این فرآورده های علم اکنون میان ما و طبیعت قرار دارند. چنان که مارکس به ما آموخته است انقلاب صنعتی کارگر را از محصول کار خویش بیگانه کرده و او را جزئی مکانیکی در نظام تولیدی ساخته است.

اگزیستانسیالیست ها می گویند، ما از نهادهای انسانی، حکومت دیوانسالار، دولت و سطوح محلی و احزاب سیاسی، شرکت های بزرگ تجاری، سازمان های دینی، همه این نهادهایی که ظاهراً منابع گسترده و غیرشخصی قدرت اند که هر کدام زندگی خود را دارند نیز بیگانه ایم.

ما به عنوان افراد نه احساس می کنیم که جزئی از آنها هستیم و نه می توانیم از کارکردهای آنها سردربیاوریم. ما در بیگانگی از نهادهای خودمان به سر می بریم. وانگهی اگزیستانسیالیست ها می گویند ما پشت در ماندگان تاریخ هستیم. ما دیگر نه حس ریشه داشتن در گذشته معنادار را داریم و نه خودمان را به عنوان حرکت کننده به سوی آینده ای معنادار می بینیم. در نتیجه ما نه به گذشته تعلق داریم و نه به حال و نه به آینده.

سرانجام اگزیستانسیالیست ها خاطر نشان می کنند که تمامی پیوندهای انسانی شخصی ما با احساس از خودبیگانگی از هر دیگری مسموم شده اند. از خودبیگانگی و دشمنی درون خانواده، میان اولیا کودکان، میان همسران، میان کودکان به وجود آمده است. از خود بیگانگی بر تمامی روابط کاری و اجتماعی اثر می گذارد و ظالمانه ترین آن بیگانگی بر مناسبات عشقی نیز تسلط می یابد.

این ها بن مایه های آشفته کننده و تحریک کننده ای هستند که می توان در اگزیستانسیالیسم معاصر یافت. اما اکنون باید بپرسیم،  اگر این وضع واقعی انسانی است، اگر این وضع واقعی انسانی است، اگر این تصویر راستین از جهانی است که در آن فاعل انسانی خود را در آن بیهوده می داند، چگونه ممکن است به زندگی در آن ادامه داد؟ آیا هیچ راه برون رفتی از این دلهره و نومیدی، این پوچی و بیهودگی، این ماندگاری بیگانگی، این پرپر زدن بر لبه ورطه وجود ندارد؟ آیا آدم اگزیستانسیالیستی وجود ندارد که بتواند به ما بگوید که چگونه در چنین جهان بیهوده و بی امیدی زندگی کنیم؟ آیا یک اخلاق اگزیستانسیالیستی، یک فلسفه اخلاقی هست که به ما بگوید خوبی چیست؟ در چنین جهان بی معنا چه چیز را می توان درست یا نادرست خواند؟

 

بیشتر بخوانیم:

 چرا دست نوشته های مارکس ممنوع بود؟

 نظریه دیالکتیک هگل

 فلسفه دین از منظر هیوم

 باروخ اسپینوزا، بنیان گذار روش هندسی در فلسفه، استنتاج از تعاریف اصل های بدیهی

 فلسفه در قرون وسطا با مکتب اسکولاستیک یا مدرسیان

 علیت چیست؟



+ 4
مخالفم - 1

تمام حقوق مادی و معنوی این پایگاه محفوظ و متعلق به تمیم خبر می باشد.
هرگونه کپی و نقل قول از مطالب سايت با ذكر منبع بلامانع است.