امروز: جمعه, ۰۹ خرداد ۱۳۹۹ برابر با ۰۶ شوّال ۱۴۴۱ قمری و ۲۹ مه ۲۰۲۰ میلادی
سه شنبه, ۱۹ فروردين ۱۳۹۹ ۱۳:۲۳
۱
PNAZAR
نسخه چاپی

توماس هابز و اثر جنجالی وی؛ لویاتان

توماس هابز و اثر جنجالی وی؛ لویاتان
به گزارشتمیم نیوز

توماس هابز، فیلسوف قرن هفدهم که نمی توان کسی را مانند وی از این بابت که توانسته موجبات رنجش این همه افراد مخلف را فراهم کرده باشد، تحسین کرد.
اهالی پارلمان از بابت این مدعای او که پادشاه باید مطلق العنان باشد به خشم آمدند و سلطنت طلبان نیز این که او ریشه این قدرت را الهی نمی دانست بلکه آن را در نزد مردم جستجو می کرد، زنجیده خاطر شدند. هابزمصراً مدعی بود که معجزه کرده است. در مقابل انتقادات سهمگین ریاضی دانان ایستادگی کرد و آنها را به خشم آورد. او با ارائه انتقاداتی عمیق نسبت به دیدگاه های دکارت، اندکی پیش از آنکه تأملات خود را منتشر کند، وی را آزرده خاطر ساخت. هابز با بیان موضع خود درباره اختیار، دست کم یک اسقف را از خود رنجاند و در این خصوص تا پایان عمر در ملأ عام و گهگاه با شدت و حدت بسیار به مجادله با او پرداخت. او کلیسا را با اظهارات گوناگون و از همه مهمتر اعلام صاحب نظر بودن پادشاه در تفسیر کتاب مقدس، به خشم آورد و هنگامی که به اشتباه خیال می کرد در حال مرگ است، در مراسم عشای ربانی شرکت کرد و بدین ترتیب ملحدان را از خود ناامید کرد. اگر ثابت می شد که فلان سخنران به هابیزم می پردازد، واژه ای که در زمانه خود هابز هم معادل کفر و الحاد بود، او را اخراج می کردند. حتی زمانی این بحث به طور خیلی جدی مطرح بود که احتمالاً هابز حتی خدا را هم رنجانده است. پس از وقوع آتش سوزی بزرگ و همچنین طاعون بزرگ، پارلمان به این فکر افتاد که نکند نوشته های هابز عذاب الهی را برانگیخته باشد و این مصایب بر سر لندن آمده باشد. کمیته ای در این خصوص تشکیل شد و در نهایت از هابز خواستند دیگر چیزی ننویسد.
اما هابز همه مردم را هم نیازرد. او از جمله دوستان و حامیان کسانی همچون گاسندی، ویلیام کاوندیش و دست کم یک پادشاه بود. او در میان حلقه فکری ابه مرسنه (حلقه فکری که در پاریس تشکیل شد و مرکزیت علم و ریاضیات در نیمه نخست قرن هفدهم را داشت. هابز در حین مسافرت هایش به قاره اروپا با این گروه آشنا شد و به عضویت آن درآمد) مورد استقبال قرار گرفت. مربی چارلز دوم بود، با فرانسیس بیکن روابط حسنه ای داشت و با گالیله به مکاتباتی صمیمانه می پرداخت و البته که هم و غمش نیز آزردن مردمان نبود. او را به حق پدر فلسفه تحلیلی مدرن نامیده اند و بی تردید فلسفه سیاسی مدرن و نظریه اجتماعی به شکلی که امروز می شناسیم، مرهون کوشش های اوست. چرا که این هابز بود که از دیدگاه های سنتی و افسانه وار در باب منشأ قدرت سیاسی روگردان شد و برای تبیین آن به خردورزی روی آورد.
داستانی هست که نشان می دهد او خود نیز برای زنده ماندن تقلای زیادی کرده است. مادرش وقتی خبر حمله کشتی های اسپانیایی را شنید، از ترس او را زودتر از موعد به دنیا آورد. پدرش کشیشی بود که به دنبال نارضایتی عمومی به خاطر دست داشتن در نزاعی در کلیسای محلی، با خانواده اش گریخت. سرپرستی هابز جوان را عموی ثروتمند و منتفذش پذیرفت که به تربیت او همت گماشت و او را به آکسفورد فرستاد. برای هابز درس های دانشگاه خسته کننده بود اما پس از فراغت از تحصیل این بخت را یافت که مربی فرزند ویلیام کاوندیش شود و لذا این فرصت برایش فراهم شد که هم از کتابخانه عظیم وی بهره بگیرد و هم به مسافرت بپردازد.
هابز در حین مسافرتش به اروپا، مجذوب هندسه و دیدگاه های طرفداران گالیله درباره حرکت شد و هر دو را در بطن اندیشه های خود جای داد. او مدعی شد که با اتخاذ روشنی برگرفته از برهان های هندسی، یعنی با آغاز کردن از چیزهای کوچک و حقایق ساده، می توان گام های بلندی برداشت. از این گذشته امیال و احساسات آدمی و همچنین فعالیت های انسان در مقیاس وسیع را می توان در پرتو حرکت اجزای کوچکتر فهم کرد. نه تنها قوانین طبیعت، بلکه قوانین طبیعت انسان را نیز می توان صورت بندی کرد. اوج تفکر هابز در این زمینه را می توان در اثر معروف او یعنی لویاتان، که درست پس از اعدام چارلز اول منتشر شده بود، مشاهده کرد. وقتی که هابز از فرانسه به انگلستان بازگشت، مراکز قدرت درلندن به جدال درباره قدرت، که موضوع مرکزی همین کتاب بود، مشغول بودند. هابز در این خصوص موضعی صریح و کاملاً مرتبط اتخاذ کرده بود، از همین رو کتابش خوانندگان بسیاری داشت.

 

لویانان
شهرت عمده این کتاب به سبب تبیین الزام وجود حکومت است و این کار را از طریق تامل در این موضوع پی می گیرد که اگر این امر وجود نمی داشت زندگی انسان به چه وضعی دچار می شد. برداشت هابز از این وضعیت، که او آن را وضع طبیعی، نامیده، نشان دهنده بدبینی عمیق وی درباره ماهیت انسان است. ویژگی های وضع طبیعی عبارت است از آزادی و مساوات از نوع بسیار تیره و تاریک آن. همه در وضع طبیعی آزادی مطلق دارند و به نظر می رسد این آزادی دو مولفه داشته باشد: یعنی هم شامل این امر است که انسان آزاد است هرچیزی را که بتوان مالک شد، داشته باشد و هم شامل این که انسان آزاد است برای حفظ خود و دارایی های خود هر کاری می خواهد انجام دهد تا هر چه را که می خواهد یا می تواند به چنگ آورد، از آن بهره بگیرد و لذت ببرد. هیچ محدودیت طبیعی در آزادی انسان وجود ندارد و حتی هابز به انسان در وضع طبیعی، حق کشتن را نیز می دهد.به علاوه در وضع طبیعی همه از نظر قدرت برابرند تا آنجا که هرکسی می تواند کس دیگری را بکشد، حتی ضعفا هم می توانند با هم جمع شوند و دسته جمعی بر فرد قوی غلبه کنند.
مردم در وضع طبیعی دشمن هم می شوند، درست همانطور که اجسام فیزیکی از قوانین حرکت تبعیت می کنند. کالاها، وسایل رفاهی و منابع طبیعی قاعدتاً محدود یا کمیاب است بنابراین رقابت برای به دست آوردن آنها بسیار شدید است. هابز معتقد است در این حالت بی اعتماید طبیعی، نیز شدید است و خود عبارت است از احساس ترس یا ناامنی، که از مختصات زندگی انسان در وضع طبیعی است یعنی به وضع طبیعی هیچ اعتمادی نمی توان داشت. به عبارت دیگر زندگی انسان ها در وضع طبیعی، یعنی انسان های بدون حاکم، عبارت است از جنگ هر شخص علیه شخص دیگر. زندگی در وضع طبیعی لذت بخش نیست و تنها یادآوری این نکته انسان را تسکین می دهد که این رنج کشیدن ها زیاد دوام نخواهد آورد چرا که اساساً خود انسان نیز در چنین شرایطی زیاد زنده نخواهد ماند. چنانکه هابز میگوید در وضع طبیعی، از دانش درباره این کره خاکی هیچ خبری نیست، هیچ تصوری از زمان وجود ندارد، هیچ هنر، نوشتار و جامعه ای درکار نیست و از همه بدتر حضور مداوم ترس و خطر مرگ است، به دردناک ترین شکل ممکن و زندگی انسان، تها و در انزوا، فقیر و پست، زشت و نفرت انگیر، خشن و حیوانی و کوتاه است.

 

قوانین طبیعت
اما چگونه می توان این وضع را تغییر داد. شاید تنها کورسوی امیدی که در این برداشت تاریک و دهشتناک از ماهیت انسان به چشم می خورد عبارت است از سه قانون طبیعت که هابز به آن اشاره می کند. به قول هابز این قوانین از خرد سرچشمه می گیرد یا نتایجی است که انسان در وضع طبیعی به راحتی به آن ها دست پیدا می کند. اولین و بدیهی ترین قانون این است که انسان باید به دنبال صلح باشد. عقلانیت دوشادوش با ترس از مرگ، الزاماً مردم را وادار می سازد تا بکوشند خود را از وضع طبیعی نجات دهند و زندگی بهتر و تا اندازه ای هم امنیت به دست آورند. دو قانون دیگر درست همانند برهان های هندسی، از این قانون به دست می آید.
اگر کسی به دنبال صلح باشد آنگاه ناچار است بخشی از حق طبیعی خود یعنی آزادی خود را از دست بدهد. اگر همه آزادی یکسانی داشته باشند و نسبت به همه چیز و به ابزار های دست یابی به آن چیزها نیز حق یکسانی داشته باشند، آنگاه امکان رسیدن به صلح وجود ندارد. بنابراین قانون دوم طبیعت در نزد هابز این است که هرکسی این حق طبیعی را از خود سلب می کند و به داشتن همان میزان آزادی در برابر دیگران قناعت می کند که اجازه می دهد دیگران در برابر او داشته باشند. این امر مستلزم وجود توافق میان همه کسانی است که به دنبال حفظ خود هستند و این همان قرارداد اجتماعی است که در واقع آزادی مطلق را از افراد گرفته و به یک فرد یا گروه می دهد و در نتیجه آن فرد مسئول استفاده از این قدرت برای حفظ صلح و امنیت برای همه است. چنانکه هابز می گوید: مثل این است که هر شخص به شخص دیگری بگوید، من حق حاکمیت خودم را به این فرد یا این گروه تفویض می کنم به این شرط که تو هم چنین کنی و به همین ترتیب تمام رفتارهایش را نیز بپذیری.
قانون سوم طبیعت از نظر هابز این است که مردم نباید پیمان شان را بگسلند. هابز می گوید اما این الزام عقلانی کفایت نمی کند چرا که پیمان بدون شمشیر، چیزی جز مشتی حرف نیست. برای ایمن شدن از ترس های موجود در وضع طبیعی، شمشیری برنده لازم است و هابز از این سخن به این نتیجه می رسد که حاکم باید مطلق العنان باشد. تنها راه مطمئن برای خروج از وضع طبیعی عبارت است از تسلیم بی قید و شرط در مقابل قدرتی واحد و مطلق العنان. بنابراین قرارداد اجتماعی است که لویاتان بزرگ یا اگر بخواهیم مؤدبانه تر بگوییم، آن خدای میرا که پس از خداوند نامیرا، صلح و امنیت را مدیون او هستیم، پدید می آورد.
جا دارد که در این جا نکته مهمی را یادآور شویم.این خود مردم هستند که با یکدیگر قرارداد می بندند، یعنی قرارداد اجتماعی میان مردم و حاکم منعقد نمی شود، بلکه مردم هدیه بی منتی، که بخشی از حقوق خودشان است به حاکم اعطا می کنند و با یکدیگر شرط می کنند که از او اطاعت کنند. بنابراین پادشاه نمی تواند پیمان بگسلد چرا که اصلاپیمانی نبسته است. با این حال، مقتضای خردمندی این است که او از ناسپاسی بپرهیزد و هیچ بهانه ای به دست مردم ندهد تا مردم این هدیه را از او باز پس گیرند. بنابراین او ناچار است به اامنیت آنها بیشترین اهمیت را بدهند. ممکن است احساس کنید که این موضوع قید و بند چندان محکمی بر دست پادشاه نزده است و برای محافظت مردم نیز بنیان استواری فراهم نکرده است و البته حق با شماست. از طرف دیگر این تبیین برای سلطنت طلبان نیز اندکی نگران کننده است. مردم دقیقاً در چه صورتی می توانند این هدیه را از او باز پس بگیرند؟ اگر قدرت پادشاه بر توافق میان افراد تحت حکومت وی استوار باشد، آیا امکان این وجود ندارد که چنین توافقی ازمیان برود؟

 

انتقاداتی بر هابز
به نظر می رسد آنچه که به قدرت مطلق حکومت، مشروعیت می بخشد آرزوی دیرین انسان برای گریز از وضع طبیعی است. ترس، که همزاد  هابز است نیز در بطن این قضیه جای دارد. هابز مدعی است که خرد ما را به قوانین طبیعی رهنمون می شود اما در نهایت این ترس از مرگ و ناامنی عمومی است که موجب می شود ما از آزادی خود دست بشوئیم. خوب است بپرسیم که آیا ترس به راستی می تواند ما را متقاعد کند که ممکن نیست کسی پیدا شود که صرفاً قدرت تضمین صلح ما را داشته باشد بلکه فقط قدرت برتر و مطلق می تواند چنین کند؟ ممکن است شماهم مانند جان لاک، بپرسید که اصلاً طرح چنین مسئله ای برای توده مردمی که زود هراسان می شوند فکر خوبی است و یا حتی منطقی است؟ اگر کسی حتی از اطرافیان خودش هم می ترسد آیا منطقی است که به خاطر این ترس پدیده ای را خلق کند که دائماً از او بترسند؟ لاک ناباورانه می پرسد: آیا مردمان آنچنان ابلهند که همواره دل نگران ریان دیدن از روبهان و راسوان باشند اما خرسندند اگر نگویین ایمن، که شیران آنها را بدرند؟ گیریم که آرای هابز را در زمینه الزام وجود حکمت پذیرفتیم اما دلیلی ندارد که به ورطه مطلق گرایی بیفتیم.
اما بسیاری حرف های هابز را پذیرفته انند ولو بخشی از آن را و مدعی شده اند که الزام وجود حکمت بر نوعی پیمان استوار می شود و نظریه قرارداد اجتماعی امروزه هم پیشینه و هم هواخواهان بسیاری دارد. امروزه برخی این قرارداد را ضمنی و تلویحی می دانند و استدلال کهن سقراط را یادآور می شوند که بهره مندی از مزایا و امنیت ناشی از حکومت، آنقدر هست که فرد را وادارد از آن تبعیت کند یا به عبارت دیگر، همان قدر شیرین و دلچسب است که امضای یک قرارداد. جان راولز هم داستانی را البته نه درباره وع ظبیعی بلکه درباره وضع نخستین، بازگو می کند و از آن مبانی گوناگون آزادی و مساوات را نتیجه میگیرد. اما بی تردید این قوانین بر خلاف آرای هابز، مطلق گرایانه نیست. ممکن است به این فکر بیفتید که اگر هابز این مطلب را می شنید خودش هم آزرده خاطر می شد!

 

مهم ترین آثار
درباب شهروندی: به رغم شهرت بیشتر لویاتان این اثر است که شاید بهترین و روشن ترین تقریر از دیدگاه های اخلاقی و فلسفه سیاسی هابز را ارائه کند.
لویاتان: بی تردید فلسفه هابز کامل ترین تبیین خود را در این اثر می یابد که شاهکار وی در زمینه فلسفه اخلاق و فلسفه سیاست است.
این کتاب با ذکر برداشت مادی گرایانه عامی درباره ماهیت انسان و شناخت و  همچنین برداشتی جبرگرایانه از اختیار و اراده آدمی آغاز می شود. اما چشم گیر ترین موضع آن، دیدگاه بدبینانه ای است که از وضع طبیعی انسان بدست می دهد.
هابز این وضع طبیعی را عبارت می داند از جدال دائمی انسان علیه هم نوعانش، او می گوید برای گریز از این سرنوشت شوم است که به یک ملت مبدل می شویم و حقوق فردی را به حاکمی مطلق العنان وا می گذاریم و او نیز در عوض امنیت و آسودگی خاطر ما را فراهم می آورد. پس از نظر هابز، اطاعت فرد از یک حکومت، ولو تحمیلی، از این حیث ضروری است که بتوان بر شر بزرگتری که عبارت است از وضع دائمی جنگ، پیش دستی کرد. هابز می گوید اگر این راه را انتخاب نکنیم و به یک ملت مبدل نشویم آنگاه زندگی انسان تنها و در انزوا، فقیر و پست، زشت و نفرت انگیز، خشن و حیوانی و کوتاه است.
لویاتان البته بخش دومی هم دارد که غالباً از آن چشم پوشی می شود و هابز بخاطر آن به دردسر افتاده است. این بخش در خصوص فلسفه دین است.

 

بیشتر بخوانیم:

 فرانسیس بیکن کیست؟/ آشنایی با کتاب احیاءکبیر

 ارسطو؛ آغازگر منطق فلسفی

 نیکولو ماکیاولی و کتاب شهریار در طریقه حکمرانی



+ 1
مخالفم - 0

تمام حقوق مادی و معنوی این پایگاه محفوظ و متعلق به تمیم خبر می باشد .
هرگونه کپی و نقل قول از مطالب سايت با ذكر منبع بلامانع است.

طراحی سایت خبری