امروز: چهارشنبه, ۱۳ اسفند ۱۳۹۹ برابر با ۱۹ رجب ۱۴۴۲ قمری و ۰۳ مارس ۲۰۲۱ میلادی
دوشنبه, ۲۲ دی ۱۳۹۹ ۱۱:۴۹
۱
PNAZAR
نسخه چاپی

لایب نیتس، از بنیانگذاران دیالکتیک ایده آلیستی

لایب نیتس، از بنیانگذاران دیالکتیک ایده آلیستی
به گزارشتمیم نیوز

یکی از بزرگترین متفکران و فیلسوفان خردگرای آلمان در نیمه سده هفدهم که نفوذ وی تا آغاز سده هجدهم و پس از آن کشانده شد، گوتفرید ویلهلم فن لایب نیتس بود.

او در سال 1646 در خانواده ای فرهیخته در شهر لایپزیگ آلمان زاده شد. او پس از پایان تحصیلاتش پیشنهاد استادی دانشگاه را نپذیرفت و به مشاغل دیوانی روی آورد و به مناسبت های مختلف از فرانسه، انگلیس و هلند و روسیه و سایر کشورهای اروپایی دیدار کرد. طی این سفرها با سرشناس ترین دانشمندان آن روزگار نظیر نیوتن، بویل و اسپینوزا آشنایی یافت و با آنها مکاتبه داشت.

لایب نیتس در لندن به عضویت انجمن پادشاهی انگلستان برگزیده شد. او در بازگشت به آلمان به هانور رفت و در دربار دوک بزرگ آن امیرنشین به سمت مشاور و کتابدار مشغول کار شد و تا پایان عمر خود در همان شهر اقامت گزید. در اواخر عمر پس از برپایی آکادمی علوم برلین به ریاست دائمی آن تعیین گردید. لایب نیتس در سال 1716 درگذشت.

مقام علمی و سجایای لایب نیتس

او طی چهار سال اقامت در فرانسه، با دانشکندان آن کشور مرتبط و از ایشان بهره های فراوان برد. به ویژه معلومات خود را در ریاضیات تکمیل کرد تا آنجا که به اختراع حساب فاضله و جامعه یعنی دیفرانسیل و انتگرال و محاسبه مقادیر بی نهایت خرد پرداخت و این مهم ترین تحولی است  که پس از دوره یونانیان باستان در ریاضیات به عمل آمده است.

می دانیم که ریاضیات قدرت اهل علم را بسیار فزونی داده، به ویژه در علوم طبیعی به پژوهش هایی موفق نموده که بدون آن میسر نمی شد. او در تمامی علوم و فنون صاحب رای گردیده و در آنها قوه تصرف از خود نشان داده است، او شاعر و ادیب، زبان دان، مورخ، حکیم الهی و خلاق و دانشمندی جامع المعارف بوده است.

لایب نیتس در دورانی به سر می برد که کسانی مانند هابز و لاک از یک سو و مکتب دکارتی از سوی دیگر و سرانجام اسپینوزا مسائل بنیادی فلسفه و به ویژه مسائل متافیزیکی و شناخت هستی را به نتایج معینی رسانده بودند. بدین سان می توان گفت که هسته نخستین تفکر فلسفی لایب نیتس در بهره گیری از این میراث های فلسفی گذشته و هم زمانش شکل گرفت.

نظریه مونادها

دکارت جوهر را به دو نوع تقسیم کرده بود، جوهر جسمانی دارای بعد یا امتداد و حوهر اندیشنده که فاقد هر گونه امتداد است.

اسپینوزا همه جوهرها را به یک سرچشمه یگانه بازگرداند که دارای نمودها و حالات گوناگون است. لاک از سوی دیگر خصلتی نفوذ ناپذیر و استحکام به جسم داده بود.

بر حسب سرشت مکانیستی این تفکر، هر جسم یا شی، به طور کلی دارای حرکت و جنبش است اما این حرکت ذاتی جسم نیست. دکارت این حرکت را از بیرون می دانست و پویایی ذاتی اشیاء را منکر بود.

لایب نیتس اما این مساله را به میان آورد که واقعیت عینی صرفاً دارای خصلت امتداد یا جنبش نیست، بلکه پیش از هر چیز عبارت از پویایی و فعالیت است. وی اندک اندک فراتر می رود و می گوید آنچه ما آن را وحدت پویا و دارای کنش و فعالیت می نامیم در واقع همیشه مجموعه ای از نیروها و توان هاست.

مقوله نیرو  عنصر تازه ای بود که لایب نیتس در برابر خصلت مکانیستی تفکر دکارتی به میان آورد. در تفکر او طبیعت سرشت دیالکتیکی خود-جنبشی دارد.

اما اگر طبیعت و هستی واقعی مجموعه ای از نیروها و توان ها باشد، باید اجزای متشکله آن نیز هر یک از واقعیت برخوردار باشند و اگر آنها را، آن گونه که دکارت باور داشت، چونان چیزی دارای امتداد تصور کنیم، در این صورت به این اجزا نمی توان رسید زیرا هر چیز دارای امتداد تا آنجا تقسیم پذیر است که دیگر به واپسین جزء آن نتوان رسید یعنی تا بی نهایت تقسیم پذیر است. لایب نیتس برای پرهیز از این دشواری ها، نظریه تازه ای را در میان نهاد: نظریه موناد یا جوهر فرد.

موناد برای لایب نیتس واپسین پاره ها یا عناصر متشکله واقعیت است. اما از آنجا که ما در نظریه دکارت خصلت فعال و آفریننده را نه در حرکت مکانیستی اجتناب ناپذیر اشیاء بلکه در جوهر اندیشنده می یافتیم، اگر واپسین اجزای متشکله هستی دارای پویایی و کنش و فعالیت ذاتی اند، باید دارای خصلت روحی یا اندیشه ای نیز باشند. موناد، همان جوهر اسپینوزا است ولی به کلی نقطه مقابل درک او از جوهر است.

مونادها از حیث شماره بی نهایت اند و مکانی را اشغال نمی کنند. چیزهایی هستند روحانی و بدون بعد و امتداد. نفس هر انسانی موناد است. خداوند نیز موناد است. بالاترین اجزای سازنده عالم نیز همه موناد هستند.

لایب نیتس با نظریه مونادها، در برابر مکانیسم مسلط بر اندیشه فلسیفی از زمان دکارت به بعد، گرایش تازهای را بر انگیخت که دینامیسم یا نیروگرایی نامیده می شود.

بنابراین این که گفته اند حقیقت جسم، بُعد است و حقیقت روح اندیشگی است سخنی ناتمام است و اگر نیک بنگریم جسم و روح دو حقیقت نیست و یک حقیقت اسنت زیرا آنچه که نیرو و تاثیری نداشته باشد حقیقت نمی توان گفت و آنچه دارای نیرو و تاثیر باشد، چون به صورت علم و ادراک درآید، روح است.

لایب نیتس هم مانند اسپینوزا حقیقت را یکی می داند  اما می گوید کثرت موجودات و افراد را هم نمی توان انکار کرد و باید به وحدت و کثرت هر دو باور داشت یا به عبارت دیگر می توان گفت حقیقت واحد به صورت اجزای بسیار درآمده که سراسر جهان از آن تشکیل شده است، اجزایی که ابعاد ندارند مانند نقطه های هندسی، جز این که نقطه هندسی موهوم است و آن اجزاء معقول اند و حقیقت دارند زیرا هر یک از آنها نیرویی است و منشأ آثاری، جان دارد و مانند جسمی که دکارت آن را بی روح و ماشین به حساب می آورد بی جان نیست. بدین گونه دنیای ماشینی که دکارت تصور کرده بود به جهانی جاندار تبدیل می شود که فعلش از خودش است.

این اجزاء را لایب نیتس جوهر و وجود بسیط و موناد می نامد و این لفظی اصلاً یونانی به معنای واحد است و می توان آن را به جوهر فرد برگردانید.

لایب نیتس متوجه شده است که آنچه در انسان جان و روح یا نفس می نامند در همه موجودات به درجات مختلف هست و آن را جوهر فرد نامیده و حقیقت آن را نیرو دانسته است و نیرو چیزی است که آثارش مشهود است اما خودش محسوس و مشهود نیست یعنی غیر مادی است پس در واقع حقیقت جسم نیز امری غیرمادی است که وجود و عدمش بسته به ذات آفریدگار است.

در نزد لایب نیتس هر جوهر فردی عالم کوچکی است که هرچه را در عالم بزرگ هست در بر دارد بعضی را بالقوه و مبهم و بعضی را بالفعل و آشکار و روشن. هر چه هست اما در خود اوست. نه از بیرون چیزی به او داخل می شود و نه از او چیزی به بیرون می تراود.

جوهر در و پنجره ندارد و هر چه در می یابد خود دریافته است و اگر از ماسوای خویش چیزی  ادراک می کند از آن است که ماسوای او هم هر چه هست در خود اوست، جز این که هر وجود ی تاثیراتی را که مجاور اوست و در پیرامون او روی می دهد بهتر درک می کند، زیرا نسبت به آنها که دورند ادراکش ضعیف است تا جایی که مانند هیچ می شود،  و ما در میان ادراکات نامحسوس یا نامعلوم غرق هستیم و بخش عمده احوال درونی ما از تاثیر آنهاست که همواره اندرکار است و مانند تار و پودهایی هستند که حیات و احوال ما از آنها بافته می شود و همین پیوستگی و اتصال آنها سبب ثبات وجود ماست، در صورتی که ذرات تن و احوال ما همواره در تغییر و تبدیل است.

اشتیاق به کمال

به نظر لایب نیتس جوهر فرد یا موناد عالم کوچکی است و کل جهان یعنی ادراکات همه افراد برخی آشکار و روشن و بعضی تیره و مبهم در او هست. هر فرد دیدگاهی است برای کل جهان اما دیدگاهی محدود و کم گسترده و باید توجه داشت که نیروی جوهر فرد که حقیقت اوست این خاصیت را نیز دارد که مشتاق کمال و مایل به گسترش دیدگاه خود اوست و بنابراین هر چند هیچ گاه به کمال نمی رسد ادراکاتش همواره تبدیل می یابد و از ادراکی به ادراک دیگر می رود و تغییر حالت می دهد.

هر چه دیدگاه جوهر از کلیه جهان گشادتر باشد نمایندگی اش نسبت به جهان روشن تر و به کمال نزدیک تر است. علت غایی کمال در جوهر فرد محرک شوق است که در جنبه روحانی مایه علم و فکر و تعقل و در جنبه جسمانی علت فاعلی و حرکات می شود که سبب وقوع رویدادهاست.

لایب نیتس در باب حرکت و سکون هم عقیده دارد که حرکت نیز به خلاف عقیده دکارت مانند زمان و مکان حقیقت ندارد و مخلوق ذهن انسان است.

حقیقت همان نیرو است که مظهر دوام آن حرکت است و سکون مطلق هم در کار نیست و ممکن نیست که جسم از سکون دفعتاً به حرکت درآید پس چون نیرو هیچ گاه از جوهر منفک نمی شود سکون امری ظاهری است یعنی حرکتی بی نهایت خرد و نامحسوس است و از این بیان برمی آید که آنچه مقدارش در جهان ثابت و معین است، بدان سان که دکارت گمان برده بود حرکت نیست بلکه نیروست که در واقع تغییر جهت داده است.

هماهنگی پیش بنیاد

اگر همه جوهرهای فردی مستقل اند و بر یکدیگر موثر نیستند و در و پنجره ندارند که چیزی از آنها بیرون رود یا بر آنها وارد شود پس روابط جان و تن یا روح و جسم چگونه است و روح که خاصیت آن آگاهی است چگونه در جسم تاثیر کرده او را به حرکت در می آورد و حرکات جسم چگونه در روح تاثیر نموده او را به آگاهی وادار کند.

به عبارت بهتر این نظم و همبستگی یکپارچه مونادها، این تاثیر متقابل، این خصلت دیالکتیکی آنها از کجا برخاسته است؟ این تناقض در فلسفه دکارت که جسم و روح را دو جوهر متبایت می دانست حل نشده بود و اسپینوزا هم مشکل را بدین گونه حل کرد که جوهر یکی است و تباینی در کار نیست.

لایب در اینجا اصل متافیزیکی دیگری را پیش می کشد و می گوید در آغاز، یعنی در لحظه ای که خدا علت صدور یا پیدایی مونادها شد، این نظم و همبستگی و هم آهنگی کلی میز به مونادها داده شد. این نظم ازلی را لایب نیتس هماهنگی پیش بنیاد می نامد.

این اصل که دارای خصلت متافیزیکی و حتی الهیاتی است، در نظام تفکر لایب نیتس اهمیت بسیار دارد. او درباره این هماهنگی پیش بنیاد، آن را به ساعت هایی تشبیه می کند که ساعت ساز در آغاز همه را هماهنگ با هم کوک کرده است و این ها بنا بر نظمی که سازنده در آنها پدید آورده است جاودانه با یکدیگر هماهنگ اند.

مفهوم هماهنگی ازلی واپس گرا ترین بخش فلسفه لایب نیتس را تشکیل می دهد که  درتئودیسه او تشریح شده است.

نظریه شناخت

نظریه شناخت لایب نیتس، خرد گرایی ایده آلیستی و ردیه ای بر حس گرایی و تجربه گرایی جان لاک معاصر اوست و او به اصل لاک که می گوید: هیچ چیز در ذهن نیست که در حسیّات نیامده باشد؛ افزود: به جز خود عقل.

لایب نیتس که با این نظریه لاک که ذهن چیزی جز لوحی سفید نیست مخالف بود و تجربه حسی را چونان منبع عمومیت و ضرورت شناخت نکوهش می کرد. بر این باور بود که تنها عقل می تواند این منبع را فراهم سازد و این که بسیاری از مدرکات انسان از ازل در ذهن او بالقوه پنهان اند که تنها به وسیله اعیان خارجی بیدارر می شوند.

لایب نیتس در عمل، آموزه دکارتی نظیر ایده های فطری را که او به مثابه رگه های صخره در یک قطعه مرمر توصیف می کرد، تغییر می داد.

لایب نیتس بر این باور بود که معیار حقیقت روشنی و نبود تناقض است. بدین گونه برای آزمون حقایق عقل کافی است که منطق ارسطو (قوانین این همانی، تناقض و امتناع شق ثالث) را به کار بندیم. در حالی که قانون دلیل کافی برای آزمودن حقایق واقعی مورد نیاز است. به نظر برتراند راسل و دیگران لایب نیتس بنیادگذار منطق ریاضی بوده است. بینش او به جهان بیانگر ایدئولوژی سازش بورژوازی و فئودالیسم آلمان بود.

 

بیشتر بخوانیم:

 



+ 1
مخالفم - 0

تمام حقوق مادی و معنوی این پایگاه محفوظ و متعلق به تمیم خبر می باشد .
هرگونه کپی و نقل قول از مطالب سايت با ذكر منبع بلامانع است.