امروز: جمعه, ۱۲ آذر ۱۴۰۰ برابر با ۲۸ ربيع الآخر ۱۴۴۳ قمری و ۰۳ دسامبر ۲۰۲۱ میلادی
چهارشنبه, ۱۹ خرداد ۱۴۰۰ ۱۲:۴۱
۵
PNAZAR
نسخه چاپی

ماتریالیسم تاریخی به عنوان نظریه اصلی مارکسیسم

ماتریالیسم تاریخی به عنوان نظریه اصلی مارکسیسم
به گزارشتمیم نیوز

ماتریالیسم تاریخی نظریه اصلی مارکسیسم بالغ را تشکیل می دهد که در ایدئولوژی آلمانی، مانیفست کمونیست، پیشگفتار به نقد اقتصاد سیاسی و کاپیتال گنجانده شده است.

مراد مراکس از ماتریالیسم تاریخی چیست؟ مارکس به قرائت خودش از ماتریالیسم چونان ماتریالیسم نوین اشاره می کند که اختلافات خود را از تمامی کاربردهای پیشین واژه ماتریالیسم نشان دهد.

ماتریالیسم نامی است که عرفاً در فلسفه به هر نظریه ای داده شده است که ادعا می کند واقعیت ذاتاً مادی است.

1- ماتریالیسم تاریخی در مقابل ماتریالیسم مکانیکی

ماتریالیسم به صورت ماتریالیسم مکانیستی که در سده هفدهم توسط رنه دکارت و معاصر او توماس هابز صورت بندی شد، بزرگترین تاثیر تاریخی را در تاریخ عصر نوین بر جای گذارد. این ماتریالیسم در پاسخ به رشد پرشتاب علوم طبیعی به وجود آمد و مدعی شد که واقعیت عبارت از ذرات فیزیکی (مادی) است که بر طبق قوانین مکانیک حرکت می کند، این قوانین را مکانیک نیوتن (اصول نیوتن) تایید کرد که عبارت بود از سه قانون حرکت زمینی و آسمانی.

از آنجا که ماتریالیسم مکانیستی بر آن است که واقعیت منحصراً ماده متحرک است، انکار می کند که ذهن یا شعور واقعی است. اما مارکس که هم از ماتریالیسم یونان باستان و هم از ماتریالیسم مکانیستی سده هفدهم و هجدهم اروپای نوین آگاهی داشت هیچ یک از این گونه ماتریالیسم فلسفی را به کار نبرد زیرا آنها آگاهی و کنش انسانی را فقط برآیند انفعالی محض حرکت ماده ارزیابی می کردند.

هیچ یک از این نظریه های ماتریالیستی، آگاهی انسان و کار هدفمند انسانی را که طبق دیدگاه مارکس انفعالی نبوده و در دگرگون  کردن جهان طبیعت و در فرایند دگرگونی جوهر خود انسان، آفریننده و مولدند، قبول نداشتند.

مارکس بر این باور است که ماتریالیسم خود او به خلاف تمامی ماتریالیسم های پیشین بر آن است که واقعیت اشیا مادی نه مستقل از آدمی، که عملاً واقعیتی است که با کار انسانی در طی تاریخ دگرگون شده است.

مارکس در نقد خود به فوئر باخ می گوید عیب ماتریالیست های پیش از او این است که آنان واقعیت را فقط موضوع مطالعه می دانستند در حالی که واقعیت موضوع فعالیت نیز هست. به عبارت دیگر تعبیر و تأویل صحیح جهان کافی نیست باید آن را تغییر داد. مارکس فرایافت خود را از ماتریالیسم تاریخی چونان ماتریالیسمی از بنیاد نوین و چونان  دیدگاهی نوین در فهم تاریخ معرفی می کند.

2- جامعه: زیربنای اقتصادی

ماتریالیسم تاریخی مارکس تولید مادی انسان را چونان زیربنای تاریخ و تولید ذهنی، زندگی معنوی و فرهنگی را معلول آن می شناسد. مارکس اصرار دارد که در فرایافت کلی تاریخ تاکنون این زیربنای واقعی تاریخ در تولید مادی هرگز پیش از این شناخته نشده است.

آیا مراد مارکس این است که تولید مادی زیربنای واقعی است و تفکر و فرهنگ انسانی تنها معلول آن اند؟ مارکس دقیقاً همچون هگل، می کوشد کلیدی پیدا کند که ویژگی های جامعه های انسانی خاص و نیز تغییراتی را که در این جامعه ها در طی تاریخ صورت گرفته است تبیین خواهد کرد.

پیش از او هگل برای تبیین ویژگی های جامعه های انسانی خاص، کلید را در روح مردم که در فرهنگ چونان مجموع اندامواری از سیاست، دین، هنر، فلسفه، موسیقی و حقوق بیان می گردد، کشف کرده بود. کلیت انداموار فرهنگ موردی از سلطه نظریه ارگانیسم گرایی هگل است، طبق این نگرش، هیچ وجهی از زندگی آدمی را نه جداگانه، بلکه تنها چونان بخشی از کلیت انداموار که به آن تعلق دارد می توان فهمید.

مارکس نیز از ارگانیسم گرایی هگل پیروی می کند. برای مارکس نیز هر جامعه خاص کلیتی پیوسته انداموار است که در آن هیچ بخشی را به صور جدا نمی توان درک کرد. اما برای فیلسوف ایده آلیست، هگل، تبیین وحدت انداموار جامعه خاصی، در روح مردم که تبلور روح مطلق است قرار دارد. برای ماتریالیسم مارکس اما، به خلاف ایده الیسم هگل، تبیین وحدت انداموار جامعه ای خاص در بنیاد اقتصادی مادی آن قرار دارد.

مفهوم ساختار اقتصادی یا بنیان اقتصادی جامعه در نگرش مارکس به جامعه و تاریخ تعیین کننده است. مارکس با نکته ای بنیادی درباره تاریخ تولید آدمی آغاز می کند. در حالی که حیوانات نیازهای خود را با آنچه طبیعت فراهم می سازد ارضا می کنند، آدمیان خودشان باید خوراک و پوشاک و پناهگاه مورد نیاز خود را تهیه و تولید نمایند.

بدین گونه آدمیان خود باید وسایلی را به وجود آورند که بتواند مواد خام طبیعی را به چیزهای مناسب برای نیازهای انسانی شان تبدیل کند و به محض آنکه نیازهای اساسی آدمی برآورده شوند، نیازهای تازه ای به پیدایی می آید که با فعالیت مولد روزافزون او ارضا می گردد.

مقصود مارکس این است که انسان بدین گونه تولید کننده زندگی مادی رو به گسترش خود می باشد. انسان تولید کننده از لحاظ نیازهایی که قدرت تولید آنها را دارد و از لحاظ وسایل و ادواتی که می تواند برای ارضای آن نیازها تولید کند نامحدود است.

سرشت آدمی در این فعالیت مولد رو به رشد و نیروی آفریننده آن متجلی می گردد، نیرویی که دائماً جهان مادی و خود او را دگرگون می سازد.

در تحلیل مارکس این فرآیند تولید مادی انسان عبارت از سه مولفه یا سه عامل است. تولید انسانی پیش از هر چیز به شرایط موجود تولید در جامعه خاص بستگی دارد. مراد مارکس از شرایط تولید، چنان شرایطی است که بر تولید انسانی موثر است نظیر وضع اقلیمی موجود، جغرافیای طبیعی جامعه، ذخیره مواد خام، جمعیت محلی.

مولفه دوم تولید را مارکس نیروهای مولد و مراد از آن انواع مهارت ها، ابزارها، وسایل و فناوری و نیز نوع و اندازه عرضه کار که در جامعه موجود است.

مولفه سوم و تعیین کننده را مارکس روابط تولید می خواند و مراد او روابط مالکیت درون جامعه معین است، به ویژه روابط اجتماعی موجودی که به موجب آن جامعه شرایط و نیروهای مولد را سازمان میدهد و فرآورده ها را در میان اعضای جامعه توزیع می کند.

این سه مولفه تولید در هر جامعه خاص را مارکس بنیان اقتصادی یا زیربنای اقتصادی جامعه و گاه شیوه تولید می خواند که یکی از بارزترین مفاهیم در مارکسیسم بالغ است.

3- تقسیم کار

اما مارکس آنچه بعدها مفهوم تعیین کننده ای در تحلیل او از بنیان اقتصادی جامعه شد افزود، مفهوم تقسیم کار اوست. تقسیم کار (الف) مفهومی است که مارکس در خوانش خود از آدام اسمیت و سایر نظریه پردازان اقتصادی یافت که در نزد او به معنای تخصصی شدن کار برای کارآمدی مهارت های مختلف مورد نیاز در تولید بود.

(ب) اما برای مارکس تقسیم کار در مشاغل تخصصی برآمدهای پلید و ناانسانی دارد زیرا کارگر را به حوزه تنگ و محدودی از فعالیت مقید می سازد که از آن راه گریزی وجود ندارد در نتیجه کارگر از تکمیل کلیت نیروهای خلاقه آدمی بازمیماند و هرگز نمی تواند در تحت چنین تقسیم کاری تکامل یابد.

مارکس این نکته را به شیوه ای بارز در ایدئولوژی آلمانی می شکافد: زیرا به محض آنکه تقسیم کار می گردد، هر آدمی حوزه انحصاری خاصی از فعالیت دارد که بدان اجبار دارد و از آن نمی تواند بگریزد. او یک شکارچی، یک ماهی گیر، یک چوپان یا منتقد است و اگر نخواهد وسیله معاش خود را از دست دهد باید در این کار باقی بماند.

تقسیم کار هر کس را مانند کارگر، حقوقدان، کاسب، جهت معاش خود به فعالیت های محدود کننده مخصوص خودش زنجیر کرده است.

(ج) اما تقسسیم کار باعث شرور اضافی نیز هست. حالت برده واری از امور به وجود می آورد که در آن هیچ کس، دیگر مهار وسایلی را که به وسیله آنها معیشت خود را تامین کند در دست ندارد.

(د) وانگهی روابط تولید جای روابط انسانی را در زندگی انسانی می گیرد. افراد انسانی دیگر برای یکدیگر نه چونان اشخاص، بلکه چونان واحدهای اقتصادی درون فرایند غیرشخصی تولید در جامعه به نظر می رسند.

(هـ) به علاوه تقسیم کار فرد کارگر را از همکان خود بیگانه می سازد و آنان را در مقابل یکدیگر می گذارد زیرا هر یک برای درآمد شخصی افزوده کار می کند نه به سود اجتماعی یا انسانی.

(و) مهمتر از همه مارکس می گوید تقسیم کار دلالت دارد بر ... تقسیم میان سرمایه و کار و شکل های متفاوت خود مالکیت. این تقسیم کاری است که در فرایند تولید میان تولید کنندگان و صاحبان مواد و نیروهای تولید به وجود می آید. این به موقعیتی می انجامد که در آن، آنچه یک انسان تولید می کند، بخش بزرگتری از آن را انسان دیگری چونان دارایی خصوصی خود تصاحب می کند.

مارکس می گوید در جایی که میان تولید کننده و مالک تقسیم کار هست، محصول کار دیگر نه به کسی که آن را تولید کرده است بلکه به صاحب غیرمولد آن تعلق دارد. بدین گونه تقسیم کار منبع نهاد مالکیت خصوصی است و این به تقسیم طبقاتی میان طبقه من و طبقه تولید کنندگان می انجامد.

این دو طبقه در رابطه سرور بنده قرار می گیرند، طبقه تولید کنندگان در موضع بندگان کسانی که صاحب مواد خام و آسیاب ها، معادن و کارخانه های هستند و سهم عمده آنچه را کارگران تولید می کنند تصاحب می نمایند. مبارزه طبقاتی برآیند اجتناب ناپذیر این رابطه است.

چنین است تحلیل مارکسیسم بالغ از بنیان اقتصادی جامعه و کشاکش و دشمنی های عمیق ناشی از پایه اقتصادی هر جامعه مدنی، که در ان یک طبقه اجتماعی صاحب مواد و نیروهای تولید است و مهار آن را در دست دارد. چنان که بسیاری از پیروان مارکس گوشزد ساخته اند در مارکسیسم بالغ مفهومی علمی اجتماعی تقسیم کار جایگزین مفهوم فلسفی و ذهنی مارکسیسم اولیه در تبیین مسائل هستی آدمی گردیده است.

4- روبنا

اکنون مارکس از این شرح بنیان اقتصادی به تبیین خود از حیات فرهنگی جامعه رهسپار می شود. ادعای او این است که بنیان اقتصادی جامعه کل قلمرو فرهنگ را مشروط یا تعیین می کند. وی در قطعه ای مشهور در پیشگفتار به نقد اقتصاد سیاسی می نویسد:

انسان ها در تولید اجتماعی حیات خود، وارد روابط معینی می شوند که اجتناب ناپذیر و مستقل از اراده آنان است، یعنی روابط تولیدی که با مرحله معینی از تکامل نیروهای مولد مادی شان منطبق است. مجموع این روابط تولید ساختار اقتصادی جامعه، زیربنای واقعی را تشکیل می دهد که بر آن روبنای حقوقی و سیاسی متناظر با شکل های معینی از آگاهی اجتماعی برپا می شود. شیوه تولید حیات مادی، فرایند حیات اجتماعی، سیاسی و فکری را به طوری کلی مشروط می سازد. نیروهای مولد مادی جامعه در مرحله معینی از تکامل شان با روابط تولید موجود یا آنچه جز بیان قانونی همان چیز نیست، با روابط مالکیتی که درون آن تاکنون اندرکار بوده اند وارد تضاد می شوند. این روابط که زمانی شکل های تکامل نیروهای مولد بودند، اکنون به پابندهای نها تبدیل می گردند. آنگاه دورانی از انقلاب اجتماعی آغاز می شود. با تغییر در بنیاد اقتصادی، کل روبنای عظیم به سرعتی بیش یا کم دگرگون می شود.

در اینجا ما مشهورترین عبارت بندی مارکس را از نگرش او داریم که فرهنگ انسانی چنان که هگل عقیده داشت زیر حاکمیت ایده ها، اعتقادات فلسفی یا دینی کهن تر نیست، بلکه روبنایی است که زیرساخت موجود، شیوه اقتصادی تولید آن را تعیین می کند. در عبارت مشهور مارکس نقل قول بالا به این نتیجه می رسد: این آگاهی انسان ها نیست که هستی آنان را تعیین می کند، بلکه برعکس هستیی اجتماعی آنان است که آگاهی شان را تعیین می کند.

تمامی تصورات، تمامی تفکر انسانی در حوزه های دین، فلسفه، سیاست، حقوق و اخلاق، به واسطه بنیان اقتصادی جامعه و به ویژه به واسطه تقسیم طبقاتی درون آن مشروط می شوند. نگرش های مسلط در اخلاق، سیاست، دین، حقوق و فلسفه و هنر هر جامعه تصورات طبقه اقتصادی مسلط اند. عبارات زیر گزنده ترین عباراتی است که در ایدئولوژی آلمانی آمده است:

ایده های طبقه حاکم در هر عصری، ایده های حاکم، یعنی ایده های طبقه ای است که نیروی مادی حاکم بر جامعه و در عین حال نیروی معنوی حاکم بر آن است. طبقه ای که وسایل مادی تولید را در اختیار دارد، مهار وسایل تولید ذهنی را نیز در دست دارد... تصورات حاکم چیزی بیش از بیان آرمانی روابط مادی مسلط نیستند...

ما به یکی از سهمگین ترین کمک های مارکس به تفکر جهان مدرن رسیده ای، که چیزی کمتر از این ادعای او نیست که تصورات مسلط در تمامی عرصه های تفکر انسانی تحریف و وارونه سازی حقیقت است. آنها واقعیت را نه آنچنان که فی الواقع در جامعه خاص هست بلکه برعکس، از دیدگاه طبقه اقتصادی مسلط و ستمگر جلوه گر می سازند.

مارکس بر این باور است که باید برای هرکس بی واسطه بدیهی باشد که آنچه او کشف کرده است حقیقت دارد، که حیات ذهنی چیزی جز روبنایی که به واسطه زیربنای اقتصادی واقعی تبیین می شود نیست و در  هر جامعه ای که در آن کشاکش طبقاتی هست، تصورات و ارزش های فرهنگی مسلط، تصوراتی هستند که منافع اقتصادی طبقه مسلط را بازتاب می دهند.

او می پرسد: آیا این نیاز به مکاشفه عمیق دارد که درک کنیم تصورات، نگرش ها و فرایافت ها و در یک کلمه، شعور انسان با هر تغییر در شرایط هستی مادی اش، در روابط اجتماعی اش و در حیات اجتماعی اش تغییر می کند؟

این فرایافت روبنای فرهنگی، دین، فلسفه، حقوق، اندیشه سیاسی، اخلاق، هنر به منزله وارونه ساز و مسخ کننده حقیقت درباره واقعیت اجتماعی در جهت منافع طبقع اجتماعی خاص، پایه مفهوم بسیار نافذ مارکس در مورد ایدئولوژِی را تشکیل می دهد.

 

بیشتر بخوانیم:

فلسفه مارکس و مارکسیست

 بلوخ، شیلینگ مارکسیست

 معنای زندگی

 سیاست ارسطو

 پی یر گاسندی، زنده کننده فلسفه اتم گرایی

 زنون فیلسوف الئایی مبتکر مناظره



+ 5
مخالفم - 0

تمام حقوق مادی و معنوی این پایگاه محفوظ و متعلق به تمیم خبر می باشد .
هرگونه کپی و نقل قول از مطالب سايت با ذكر منبع بلامانع است.