امروز: چهارشنبه, ۱۳ اسفند ۱۳۹۹ برابر با ۱۹ رجب ۱۴۴۲ قمری و ۰۳ مارس ۲۰۲۱ میلادی
دوشنبه, ۲۷ بهمن ۱۳۹۹ ۱۰:۰۷
۱
PNAZAR
نسخه چاپی

نظریه شناخت هیوم

نظریه شناخت هیوم
به گزارشتمیم نیوز

 

بنیاد کل

در مقدمه رساله در طبیعت انسانی، هیوم می گوید قصد او مطالعه علم انسان و تبیین مبادی طبیعت انسانی است. او نیز مانند نیوتن که مکانیک را به چند اصل ساده فروکاست، او نیز می خواست با علم انسان چنین کند. اما او چرا میخواهد این کار را انجام دهد؟ بدین سبب که علوم دیگر بر علم انسان استوارند.

بنابراین مطالعه علم انسان، علم طبیعت انسانی در واقع مطالعه بنیاد تمامی شناخت انسانی است. آنچه هیوم در نظر دارد انجام دهد با توجه به تمامی شناخت ما این پرسش هاست: 1- شما چگونه می دانید؟ خاستگاه این شناخت کدام است؟ 2- حدود شناخت انسانی چیست؟

این ها پرسش هایی هستند که تجربه گرایی طرح می کند و هیوم آنها را پیگیرانه و بی رحمانه پیش می برد و او از پیش می داند که چه نشان خواهد داد:  اینکه ما شناخت تداریم بلکه فقط باورهایی داریم که احساس میکنیم حقیقی هستند.

یورش به اصل دوگونه شناخت

چرا هیوم در تعقیب فیلسوفان و حکمای الهی با این پرسش های تجربه گرایانه رساله خود را با تحقیق بنیادهای شناخت انسانی آغاز کرد. قصد وی در پرسش بنیادهای کل شناخت نشان دادن این است که تنها یک بنیاد وجود دارد شامل یک نوع شناخت، شناخت با واسطه ادراک حسی.

قصد او بی اعتبار کردن باور فلسفی کهن، باور به دو گونه شناخت 1- گونه ای که شناخت عادی و سطح پایین جهان محسوس است، جهان جریانی که افلاطون عقیده راستین خواند و دکارت تصورات مغشوش حواس نامید، 2- برای افلاطون و نیز دکارت سطح عالی تری از شناخت وجود داردکه منبع ات عقل و موجد یقین است.

افلاطون خط انفصال شناخت را ارائه می دهد و تصور صعود بر نردبان شناخت را از جهان قابل رؤیت به گونه عالی تری از حقیقت که با شناخت صور ابدی جهان معقول به دست می آید، دکارت این سنخ عالی تر شناخت را حقیقت عقلانی، حقیقت تصورات روشن و متمایز خواند.

افلاطون و دکارت هر دو از این فرض آغاز می کردند که دو گونه شناخت وجود دارد: شناخت به واسطه ادراک حسی و شناختی که منبع آن در عقل است و این نوع شاناخت است که ما را قادر می سازد حقیقت را درباره واقعیت بشناسیم و بدین گونه یک مابعدالطبیعیه، یعنی نظریه ای درباره سرشت واقعیت داشته باشیم.

مابعدالطبیعه افلاطون معطوف به نظریه او درباره صور است، مابعدالطبیعه دکارت معطوف به نظریه جوهرهای روحی و جوهرهای جسمانی است.

هیوم وجود دو نوع شناخت را انکار می کند. او می گوید این تصور که نوع عالی تری از شناخت هست که فیلسوفان به وساطت عقل میتوانند به آن برسند کذب محض است و توهمی بیش نیست. فیلسوفانی که این تصور را به کله مردم ساده لوح فرو می کنند کلاهبردار و فریبکارند.

مابعدالطبیعه ای نظیر مابعداالطبیعه افلاطون یا توماس آکیناس قدیس یا دکارت برآیند لاف زنی نسنجیده، ادعاهای مغرورانه و نیز ساده لوحی خرافی کسانی است که آنها را باور دارند.

هیوم بر آن است که هرگز نمی توان ماهیت واقعیت نهایی را شناخت. فیلسوفانی که مدعی شناخت ماهیت نهایی واقعیت اند یا جاهل اند یا متقلب، جاهل اند زیرا نمی فهمند که این آنچنان شناختی است که انسان ها هرگز نمی توانند به آن دست یابند زیرا که ما محدود به ادراک حسی آنچه می توانیم بدانیم هستیم. متقلب اند از این رو که حدود شناخت ما را می دانند ولی ما را ترغیب می کنند که فلسفه کذب آنان را دنبال کنیم.

هیوم می افزاید واقع این است که ما هرگز به علل این ادراک های حسی که داریک پی نخواهیم برد. ما هرگز کیفیات حقیقی اشیا را در جهان نخواهیم شناخت و نخواهیم دانست که چرا آنها چنین اند. هیوم می گوید عقل هرگز نمی تواند سرشت، مقصد یا نقشه جهان را کشف کند.

قوه فاهمه انسانی محدود است و چیزهایی که مابعدالطبیعه می خواهد بشناسد هرگز نمیتواند شناخت. ادعای دو گونه بودن شناخت، یکی شناخت عادی ناشی از ادراک حسی و شناخت متافیزیکی عالی تر ناشی از عقل نیز یاوه ای بیش نیست.

ادراک حسی؛ تاثرات و تصورات

پس هیوم چه چیز به عنوان نظریه خود از ادراک حسی که به نظر او تنها منبع شناخت ماست ارائه می دهد؟ هیوم محتویات آگاهی را به طور کلی ادراکات می خواند، دکارت آنها را تصورات خوانده بود. او ادراکات را به تاثرات و تصورات تقسیم میکند.

تاثرات عبارتند از احساس های بی واسطه ما، شورها و هیجان ها و عواطف، داده های بی واسطه دیدن، لمس کردن، شنیدن، میل کردن، دوست داشتن، تنفر پیدا کردن. تصورات، رونوشت ها یا تصویرهای کمرنگ تاثرات اند.

هیوم ادامه می دهد که تفاوت میان تاثرات و تصورات در نیروی بیشتر و سرزنده بودن تاثرات است. تاثرات با قدرت و شدن بیشتری به شعور ما وارد می شوند. برعکس تصورات تنها تصاویر تاثرات ما هستند که در تفکر، تعقل و خاطره ما راه می یابند.

برای مثال اگر شما به اطاقی که در آن حضور دارید نگاه کنید شما احساس هایی از اندازه آن، صندلی های آن، تابلوها، فرش ها و سایر اثاثه، رنگ دیوارهای آن، پنجره های آن، تک تک ساعت دارید. هیوم به اتاق خود نگاه می کند و میگوید:

هنگامی که من چشم خودم را می بندم و به اتاقم می اندیشم، تصوراتی که من تشکیل می دهم نمایانگر دقیق تاثراتی که من حس می کنم هستند، نه اینکه در آنجا وضعی هست که در دیگری نیست... تصورات و تاثرات همواره مطابق یکدیگر به نظر می رسند.

ولی هیوم زود متوجه می شود که با اظهار اینکه تصورات و تاثرات همواره مطابق یکدیگرند بسیار از خود بی خود شده است زیرا این قاعده به نظر نمی رسد که در مورد تصورات بغرنج صدق کند. به این دلیل هیوم میان تاثرات ساده و بغرنج و تصورات ساده و بغرنجی که تصویر آنها هستند تمایز قائل می شود.

ادراک من از رنگ سرخ تاثری ساده است و خاطره من از این رنگ سرخ تصوری ساده است. هیوم می گوید: در اینجا قاعده بدون استثنا صدق می کند که هر تصور ساده ای تاثر ساده ای دارد که به آن شبیه است و هر تاثر سادهای تصوری مطابق آن.

چه می شود اگر من روی پله های مموریال لینکلن در واشنگتن در شب بایستم و ساختمان درخشان و منور مجسمه آزادی را از دور ادراک کنم؟

این نیز یک تاثر است اما تاثری بسیار بغرنج که شامل بسیار از احساس های تاریکی و روشنایی، حباب های سیاه و زرد لامپ ها، خاکستری مرمری سفید در سایه ها که در جناح های پهناور ساختمان گسترده شده اند و بالاتر از همه گنبد بزرگ به نحو برجسته ای سفید در مقابل آسمان سیاه. این یک تاثری بغرنج است و یادآوری آن تصوری بغرنج.

هیوم تصدیق می کند که این احتمالاً موردی نیست که تصور بغرنج من در تمام جزئیاتش با تاثر بغرنج نخستین مطابقت دارد و نیز او می پرسد چه می شود اگر من شهری را تصور کنم؟ خود هیوم مثال می زند: من می توانم در خیال خود چنین شهری را چونان اورشلیم جدید تصور کنم که سنگ فرش آن طلا و دیوارهای آن از یاقوت است، گرچه من هرگز چنین شهری را ندیده ام.

آیا این موردی از تصور بغرنج نیست بدون مطابقتی با تاثری؟ اما این تصور بغرنج از اورشلیم جدید میتواند در تصوری ساده منحل شود مثلا طلا، دیوارها، یاقوت ها که از آن تخیل ساخته شده است. هیوم می گوید و ما می توانیم نشان دهیم که هر یک از آن تصورات ساده مشابه تاثر ساده ای است.

هیوم در اینجا برهان تجربی مهمی را ارائه می دهد که ما نمی توانیم چیزی را بشناسیک که تاثری قبلی در تجربه حسی نداشته ایم. حای در تخبلات دینی ما از یک اورشلیم جدید یا در تخیلات علمی ما از جهانی جدید در فضای بیرونی، نمی توانیم چیزی را به خیال آوریم که تاثری از آن در تجربه حسی نداشته ایم.

سرانجام هیوم می گوید در موضوع تصورات بغرنج، در حالی که احتمالاً با همه جزئیات تاثر بی واسطه مطابقت نداشته باشند، این قاعده برای تمامی تاثرات ساده ما صدق می کند که هر تصور ساده تاثر ساده ای پیش از خود دارد و نیز هر تاثر ساده تصور متناظر خود را.

اصل تجربی

اصل بنیادی ای که هیوم ثابت کرده است چنین است: تمامی تصورات ساده ما در نخستین جلوه خود از تاثرات ساده ای که مطابق با آنها هستند ناشی می شوند و دقیقاً نمایانگر آنها می باشند.

چگونه هیوم می خواهد از این شرح ظاهراً ساده تجربه که مشتمل بر تاثرات و تصورات است استفاده کند؟ چگونه میخواهد از این ادعا استفاده کند که هر تصور، تاثر متناظری دارد که از آن به وجود می آید. او از آن به گونه ای چشم گیر و ویرانگرانه برای تجزیه و بی اعتبار ساختن رشته از تصورات سود می جوید. این پرقدرت ترین گلوله ویرانگر اوست.

تمامی آن چیزی که وی نیاز دارد انجام دهد این پرسش است که این تصور از چه تاثری ناشی می شود؟ اگر از هیچ تاثر بی واسطه ای ناشی نشده باشد، پس بی معناست. چنان که هیوم در تحقیق درباره فاهمه انسانی میگوید:

هنگامی که ما به شک و شبهه می افتیم که واژه ای فلسفی بدون معنا یا تصوری به کار گرفته شده است (چنان که غالبا اتفاق می افتد) نیاز به این تحقیق داریم که تصور مفروض از چه تاثری ناشی شده است و اگر نسبت دادن آن به چیزی ناممکن باشد این به تایید شک و شبهه ما کمک خواهد کرد.

هیوم به تصور جوهر مورد استفاده توماس آکیناس قدیس و فیلسوفان مدرسی قرون وسطا و نیز دکارت باز می گردد و می پرسد تصور جوهر از چه تاثراتی مایه می گیرد؟ مقصود هیوم این است که هر تصوری چیزی نیست جز تاثراتی که تصور مزبور از آن ناشی می شود و با آن مطابق است.

در مورد تصور جوهر، هنگامی که می پرسیم از چه تاثراتی ناشی می شود، پاسخ نمی تواند از تاثر جوهر باشد بلکه باید فقط از تاثرات خواصی که ما تجربه می کنیم باشد، خواصی نظیر اندازه، شکل، رنگ و جز آنها.

پس تصور جوهر چیزی نیست جز این خواصی که ما تجربه می کنیم، بنابراین نمی توان گفت که جوهر وجود دارد. می توان دانست که چیزی وجود دارد تنها اگر تاثری از آن داشته باشی، تنها اگر تجربه حسی از آن داشته باشیم و بدین گونه هیوم با نشان دادن اینکه ما تاثراتی از جوهرهای جسمانی نداریم ادعای وجود جوهرها را باطل می کند.

هیوم فیلسوفان را به استفاده از واژه های توخالی و بی معنا متهم می کند نظیر جوهر جسمانی، جوهر روحانی، ذهن، نفس، طوری که واژه های مزبور فی الواقع راجع به چیزهایی هستند که وجودی مستقل دارند. هیوم می گوید بنابر تحلیل ما در می یابیم که تاثراتی از آنها جوهر، ذهن، نفس در میان نیست بلکه تنها تاثراتی از کیفیات خاصی وجود دارند که ما تجربه می کنیم و بنابراین این واژه ها: جوهر، ذهن، نفس معنایی ندارند زیرا از هیچ تاثری مایه نمی گیرند.

بنابراین هیوم قادر است تمامی تصورات یا ایده هایی نظیر اینها را با استفاده از قاعده خود که تمامی تصورات یا ایده ها از تاثراتی مایه می گیرند که با آنها مطابقت دارند، مردود می شمارد.

قاعده او ساده و محکم است: جایی که تاثر نیست تصور بی معناست. بدین گونه قاعده تجربی هیوم نه فقط آزمون ارزش تصورات ما چونان شناخت (جایی که تاثر نیست تصور بی ارزش است) بلکه آزمون معنای تصورات یا ایده های ما نیز هست (جایی که تاثر نیست، تصور یا ایده نیز بی معناست).

تداعی معانی یا ایده ها

هیوم نگرشی از تجربه به ما ارائه داده است که چونان عناصر اتمیک از تاثرات و تصورات متمایز و حداگانه ساخته شده که هر اتمی تجربه ما را تشکیل می دهد. این نگرش اتمیک یا ذره وار به تجربه با لاک و تجربیات چونان نظریه تداعی گرایانه ای آغاز شد که بر روانشناسی آغازین در سده هجدهم و نوزدهم مستولی بود.

وظیفه روانشناس این بود که کشف کند چگونه اتم های تجربه، احساس ها یا تاثرات به یکدیگر پیوسته اند؟ قوانینی که به موجب آنها این احساسات یا تاثرات به هم می پیوندند کدام اند؟ چگونه آنها در تصورات یا ایده های بغرنج تجربه روزمره و علم همبسته یا متداعی می شوند؟

به لحاظ نظری هر تصور یا ایده ساده ای را می توان با هر تصور ساده دیگری پیوند داد. هیوم می گوید تخیل تصورات را چنان که خوش دارد به هم پیوند می دهد، اما در طی گفت و شنود معمولی یا در تحلیل های علمی ما در می یابیم که تصورات ما بنابر تصادف، در هم برهم یا به اراده ما به دنبال یکدیگر نمی آیند.

ما در می یابیم که به عوض تصورات ساده واحدی منظماً به تصورات بغرنج واحدی منجر می شوند. هیوم استدلال میکند و بنابراین باید مشترکاتی میان آنها باشد خاصیتی پیوند دهنده که به واسطه آن تصوری به طور طبیعی مقدمه تصور دیگر می شود.

پس باید اصول جهان روایی در تفکر ما باشد که در ما عمل می کند نه با ضرورت، مع هذا چونان نیرو یا انگیزه پیوند دادن به تصورات به طرق معین. هیوم این انگیزه را به منزله نیروی ملایم، که عموماً متداول است توصیف می کند. تداعی یا پیوستگی تصورات ما بر سه کیفیت تصورات ما استوار است، که میل به هدایت ذهن از تصوری به تصور دیگر، پیوند دادن تصوری با تصور دیگر دارند. این سه کیفیات مبنای سه قانون تداعی معانی می باشند.

قانون نخست این است که تصورات به واسطه شباهت میان شان پیوسته یا مرتبط اند. بنابراین اذهان ما به آسانی از تصوری به تصوری که مشابه آن است کشیده می شود. هیوم مثالی به ما ارائه می دهد که تصویری به اسانی تفکر ما را به اصل آن سوق می دهد. به عبارت بهتر تصویری از آبراهام لینکلن افکار ما را به تصورات ما از او می کشاند.

قانون دوم که به واسطه آن ما تصوری را با تصور دیگر پیوندمی دهیم، مجاورت است. تصوری به تصوری دیگر در زمان یا مکان نزدیک یا در مجاورت آن است. اذهان ما گرایش دارند به همبستگی تصوری با تصور دیگر که جسماً یا زمانی مجاور یکدیگرند. هیوم مثال می زند که اشاره کردن به یک آپارتمان در ساختمانی به طور طبیعی اندیشه ما را به سوی دیگران می کشاند.

قانون سوم تداعی معانی یا پیوستگی تصورات به واسطه علت و معلول است. اذهان ما ناگزیر می نماید که علتی را با معلولی که فراهم می آورد پیوند زند.

هیوم می گوید برای مثال اگر ما به یک زخم بیاندیشیم به ندرت می توانیم خودمان را از واکنش درد ناشی از آن نگهداریم، تصور زخم ما را به واسطه این قانون تداعی معانی به تصور معلول زخم، یعنی درد ناشی از آن سوق می  دهد.

این سه قانون که به موجب آن تفکر ما به طور طبیعی از تصوری به تصور دیگری که مشابه آن، یا در مجاورت آن کشیده می شود، آری این سه ثانون تمامی کنش های ذهنی ما، از جمله تمامی تعقل ما و به ویژه تصورات علمی ما را مشخص می کنند.

هیوم می گوید از میان این سه قانون تداعی معانی یا پیوستگی تصورات، تداعی یا پیوستگی تصورات به واسطه علت و معلول (قانون سوم) نیرومندترین پیوستگی میان تصورات و معانی ما هستند.

شاهکار هیوم صورت می گیرد

آیا این دسته از قوانین بی گرند، صرفاً فرق گذاری فضل فروشانه و بازی های لفظی است؟

قوانین تداعی معانی یا همبستگی تصورات بخش از استراتژی ویران کردن است و او اکنون می خواهد قانون تداعی معانی به واسطه علت و معلول را برای ابطال این ادعا به کار ببرد که می توان با تکیه به شناخت علمی پذیرفت که علل معینی ضرورتاً معلول معینی را به وجود می آورد. مراقب باشید که استراتژی او شما را تا کجا آورده است.

هیوم کفته است که تصورات ذره وار ما که مطابق تاثرات ما هستند، به واسطه سه قانون همبستگی مرتبط و همیشه می باشند، نیروی ملایمی هستند که ما را سوق می دهند به همبستگی تصوری با تصور دیگر. این سه قانون به تمامی تفکر ما و بنابراین به تفکر علمی ما وابسته هستند.

او همچنین شما را به گام دیگری در استراتژی خود کشانده است. از میان سه قانون تداعی آن یک که نیرومندترین انگیزه را برای ارتباط تصوری با تصور دیگر می دهد به واسطه علت و معلول است. اکنون گام بعدی را برمیداریم.

هیوم مدعی است هرچه درباره اشیا، درباره امور واقع، فراسوی سخت درباره تاثرات بی واسطه آنچه می بینیم و لمس می کنیم بتوان گفت باید بر رابطه علت – معلول استوار باشد. هیوم می گوید تمامی استدلال ما درباره امور واقع، استدلال علّی است و مهم ترین استدلال در امور واقع، استدلال علمی است با قوانین علّی آن درباره طبیعت.

اما هیوم شما را با چه چیز موافق ساخته است؟ آیا او موافقت شما را به این نکته جلب نکرده است که دانش علمی چیزی نیست جز تصوراتی که به واسطه قوانین تداعی معانی یا همبستگی تصورات به هم اتصال یابند؟

پس آیا شناخت علمی چیزی جز تصوراتی که قوانین روان شناسی انسانی چونان علت و معلول به یکدیگر پیوند می زنند، نیست؟ آیا قوانین علّی اخترشناسی قوانین مکانیک و قانون جاذبه و قانون حرکت گازها صرفاً بیانگر روان شناسی تداعی معانی به واسطه علت و معلول اند؟

هیوم شما را به این نتیجه رسانده است اما اگر چنین است پس ما اصلاً دانش علمی نداریم. ما به جای دانش عملی فقط احساسات اجباری داریم، احساس نیروی ملایمی که ما را وامیدارد احساس کنیم که تصورات ما به واسطه علت و معلول مرتبط اند. در این نتیجه حیرت انگیز ما شاهد برآیند نخستین شاهکار هیوم هستیم، تصور او از ترکیب تجربه گرایی با نگرش هاچه سُن به اخلاق که آن را فقط ناشی از عاطفه یا احساس می دانست.

این هیوم را به این تفکر موحش هدایت کرده بود که آنچه در مورد اخلاق صدق می کند در مورد علم نیز صادق است: که منبع قوانین علمی ما نیز فقط در احساسات است. هیوم دیگر شاهکار خود را به انجام رسانده است: قوانین علمی بر چیزی جز تاثرات حسی متصل به قوانین روان شناختی تداعی و احساسات ناگزیری که آنها اعمال می کننند استوار نیستند.

او اکنون بر این باور است که فیزیک چیزی جز روانشناسی خود ما نیست و به عنوان شناخت چونان سایر قوانین مکشوفه طبیعت از کوپرنیک به بعد، فاقد ارزش است. قوانین علمی که مایه مباهات و امید عصر روشنگری بودند، با شلیک گلوله تجربه گرایانه هیوم از پای در می آیند.

آنها چیزی جز تداعی معانی روان شناختی نیستند. مبتکرانه ترین کمک هیوم به فلسفه و بزگترین تاثیر او تحلیل وی از نسبت علت-معلول است.

 

 

بیشتر بخوانیم:

 تحلیل هیوم از علیت و پیوند ضروری

شکاکیت هیوم

محدودیت های شناخت انسانی در تجربه گرایی لاک

رفورماسیون یا اصلاح مذهبی چیست؟

هراکلیتوس افه سوسی کیست؟



+ 1
مخالفم - 0

تمام حقوق مادی و معنوی این پایگاه محفوظ و متعلق به تمیم خبر می باشد .
هرگونه کپی و نقل قول از مطالب سايت با ذكر منبع بلامانع است.